***فصل 27*** *بعد از اون روز بعضی مواقع حال خیلی بدی به سراغ...

***فصل 27***

*بعد از اون روز بعضی مواقع حال خیلی بدی به سراغم می اومد .. گاهی حس جنون بهم دست می داد و خنده و گریه م قاطی میشد ... اصلا حال روحی خوبی نداشتم .... بیشتر مواقع تنگی نفس داشتم و سرشار از انرژی منفی بودم ....بعضی وقت ها به فکر خود کشی میفتادم ... انگار کسی من رو به سمت محمد هل میداد و مجبورم می کرد باهاش ازدواج کنم .. هر شب کابوس می دیدم ....گاهی از صدای گریه خودم بیدار میشدم .... خودمم نمی دونستم چه اتفاقی داره برام میفته ....  روزها به سرعت می گذشتن و بلاخره روز رفتن من رسید ... بی رمق وسایلم رو جمع کردم و با بدرقه دوستانم از خوابگاه خارج شدم ...  محمد هر دوساعت تماس می گرفت و بی تابی می کرد... مدام میگفت می ترسم بمیرم و فردا رو نبینم... اما من طبق معمول این استرس و هیجان بیش از حد محمد رو درک نمی کردم... بعد از چند ساعت بلاخره به خونه رسیدم .. فردای اون روز صبح زود محمد با ماشین دوستش اومد ...اون روز بیشتر از همیشه تنگی نفس داشتم اما نگذاشتم کسی متوجه حال خرابم بشه ... مدام استرس داشتم و دلم می خواست نیما بیاد و من رو با خودش ببره .... مامان که هنوزم به این وصلت راضی نبود و از آتش تند عشق محمد می ترسید گفت که همراه ما به ازمایشگاه میاد تا من و محمد با هم تنها نباشیم... محمد اول از دیدن مادرم جا خورد اما با روی باز احوال پرسی کرد ...بعد به ازمایشگاه رفتیم و بعد از تحویل نمونه های خون، محمد به تنهایی رفت و تست اعتیاد داد ...من که همیشه از امپول زدن نفرت داشتم حسابی ضعف کرده بودم و دوست داشتم محمد زودتر بیاد و به خونه بریم ... بعد از مدتی محمد با چند تا آبمیوه و کمپوت برگشت و حسابی جلوی مامانم قربون صدقه م رفت و کلی خجالت کشیدم ... مسعول ازمایشگاه اعلام کرد همه زوج ها باید تا حاضر شدن جواب ازمایش در کلاس های اموزشی قبل ازدواج شرکت کنیم .. مامان که خسته شده بود از محمد خواست تا اون رو به خونه برگردونه و محمد هم با اشتیاق قبول کرد ... بعد از این که مامان رو به خونه رسوندیم متوجه شدم محمد در مسیر ازمایشگاه حرکت نمی کنه... با تعجب پرسیدم مگه قرار نبود سریع برگردیم و تو کلاس ها شرکت کنیم؟؟ محمد با لبخند پلیدی گفت که نیازی به شرکت در کلاس ها نیست خوشگل خانوم... الان کار مهم تری هست که باید انجام بدیم... حالا دیگه نگران شدم و گفتم:  چی شده محمد ؟؟ چرا نباید شرکت کنیم... -عزیزم فکر کردی این ماشین رو واسه چی اوردم ... امروز برای من روز مهمی هست ... چرا باید تو کلاس های اموزشی شرکت کنیم ...بیا بریم تا بهت بگم جریان از چه قراره... خودم بعدا همه چی رو یادت میدم ... اینو گفت و چشمکی زد ....  - ولی تو داری با این کارات منو نگران می کنی... - من فقط میخوام یه روز متفاوت برات بسازم.... تو فقط ضد حال نزن و بگذار امروز بهترین روز زندگیمون باشه.... - من اصلا دوس ندارم قبل از جواب ازمایش و بدون اجازه پدرم با تو گشت و گذار کنم ... محمد صدای موزیک رو بالا برد و خنده ی چندش اوری کرد... نمی دونم چرا حس خوبی نداشتم ...  حالا داشتیم از شهر خارج میشدیم و اون مدام قربون صدقه من می رفت ...  نمی دونستم چی تو سرش می گذره ... با خودم فکر می کردم اگه کسی ما رو با هم ببینه چی میشه.. .وای بابا حتما خیلی عصبانی میشه . در اون لحظات دوباره تنگی نفس داشتم و حالم خیلی بد بود ...حس تنفر سابق نسبت به محمد برگشت و به سرعت فکری از ذهنم گذشت ... به محمد پیشنهاد دادم که من رانندگی کنم... اون گفت که میدونه من راننده خوبی هستم ولی چون گواهینامه ندارم میترسه پلیس ماشین رو توقیف کنه .. اما بلاخره با اصرار من قبول کرد ... ماشین رو متوقف کرد و من پشت رل نشستم ... بعد از طی مسافت کوتاهی چشمم به تابلوی پنج کیلومتر تا پمپ بنزین افتاد ... با خودم گفتم اگر اینجا نقشه م رو عملی کنم همه فکر می کنن که ما به قصد بنزین زدن به اینجا اومدیم ...پام رو روی پدال گاز فشار دادم و صدای موسیقی شادی که محمد گذاشته بود رو به اوج رسوندم ... نمی دونم چرا اون لحظه از این که میخواستم بمیرم اینقدر خوشحال بودم .....ولی مردن رو به خارج شدن از شهر ترجیح می دادم.... ازته دل فریاد شادی سر دادم .. محمد اولش با من همکاری می کرد و جیغ و داد میزد ... اما کم کم ترسید و با صدای بلند می گفت: ابشار یواش تر ... داری تند میری ... ولی من فقط صحنه ریختن اشک نیما رو می دیدم ... دوباره حس جنون به من دست داده بود و پامو بیشتر روی گاز فشار میدادم... و از ته دل جیغ شادی می کشیدم.... یه ماشین درست جلوی ما در حرکت بود ... حالا وقتش بود ... اگر با سرعت بپیچم جلوی اون ماشین برای همیشه از این زندگی خلاص میشم.... حالا دیگه محمد داشت التماس می کرد که ماشین رو نگه دارم ...  - آبشار دیوونه شدی ؟؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است