***فصل 28*** از ترس چشامو بستم و صدای بوق ممتد ماشین کناری ر...

***فصل 28***

از ترس چشامو بستم و صدای بوق ممتد ماشین کناری رو شنیدم.... ماشین متوقف شد و من و محمد به سمت جلو پرت شدیم اما کمربند ایمنی مانع برخورد ما با شیشه شد ... سرمو برگردوندم و دیدم ماشینی که فکر می کردم باید با ما برخورد کنه داشت به مسیر خودش ادامه میداد .... محمد سرشو بالا اورد و گفت ابشار خوبی ...  برای چند لحظه حس خوبی داشتم این بار من خندیدم و گفتم اینم یه روز استثنایی!!!  محمد که به سختی جلوی خشم خودش رو گرفته بود گفت: دیوونه شدی؟؟ این چه کاری بود؟ می خواستی هر دومون رو بکشی؟؟؟ شانس اوردیم که راننده اون ماشین به موقع مسیرش رو عوض کرد به ما نخورد ... راستشو بگو چرا پیچیدی جلوی اون؟؟؟  یه کم به خودم اومدم... از یه طرف خدا رو شکر می کردم که هنوز زنده ام و بدجوری ترسیده بودم... و از طرفی دیگه محمد رو به طور نا محسوس تهدید کرده بودم و حالا حساب کار دستش اومده بود ... مطمعن بودم حالا محمد اینو فهمیده که اگر بخواد به من آسیبی بزنه منم کوتاه نمیام ... سعی کردم به روی خودم نیارم ..با خنده گفتم. - چقدر سخت می گیری محمد من فقط یه لحظه حواسم پرت شد .... ببخشید ... خدا رو شکر که چیزی نشد ... بهتره دیگه بهش فکر نکنیم.... حالا اروم تر شده بود اما هنوز ترس رو تو چشماش می دیدم.... - اخه عزیز من ... خانومم.. گلم .. نمی دونی چی کشیدم تو این ثانیه ها .... باور کن تنها ارزوم اینه با تو عروسی کنم ... بعد از اون اگه بمیرم دیگه غمی ندارم ... منم برای اولین بار با لحن ملایم و همراه با شیطنت جواب دادم:  انشالله به هردوی خواسته هات برسی....  - ابشار عاشق همین زبون درازیت شدم خانوم حاضر جواب .... حال ابیا جامون رو عوض کنیم عروس دیوانه .... باخنده گفتم فکر می کنم روز اول به اندازه کافی خاص بود حالا بهتره بریم خونه ... اما محمد اصرار داشت که از شهر خارج بشیم ... و بلاخره کار خودش رو کرد و به سمت امامزاده رفت ولی کاملا پیدا بود هر فکری که تو سرش بود کلا پریده ... وقتی رسیدیم از من خواست که پیاده بشم و باهم زیارت کنیم .. اما من پریود بودم و دوست نداشتم تو اون شرایط وارد امامزاده بشم .. چند بار به محمد گفتم که الان وقت مناسبی برای زیارت کردن من نیست تا بلاخره متوجه شد و با شیطنت گفت : آهان که اینطور .. شانس ما رو ببین اوردمت اینجا که قسم بخوری به من وفادار باشی و دیگه به نیما فکر نکنی و ضمنا شماره اونو بهم بدی ...  -مگه من مجبورت کردم باهام ازدواج کنی که حالا از من تضمین میخوای ؟؟؟ اگه به من اعتماد نداری چرا دوباره اومدی سراغم!؟؟؟ - ابشار منو درک کن ... تو با اون همه غرور از یه نفر خوشت اومده و من واقعا دوست دارم بدونم نیما کی بوده و چطور تونسته دل تو رو ببره ... تو من رو دوست نداری و این من رو خیلی نگران میکنه ... -من ترسی از گذشته م ندارم فقط دلم نمی خواد نیما رو ناراحت کنی اون به اندازه کافی دلش شکسته .... - قول میدم یه تماس کوتاه باشه ...  و بعد شماره رو یادداشت کرد ...دوباره ماشین رو روشن کرد ولی باز از حرکت منصرف شد و گفت ... ابشار بیا قسم بخوریم هیچوقت همدیگر رو ترک نکنیم حتی اگه بعدا چیزهایی درباره همدیگه بفهمیم که باب میل مون نباشه...(میدونستم منظورش رابطه من و نیماست و میخواد عکس العمل منو ببینه) -متاسفم محمد ... من اگه میخواستم احساسی تصمیم بگیرم و قسم بیخود بخورم الان اینجا نبودم ... من فقط قسم میخورم که اگه باهات ازدواج کردم بهت وفادار باشم ....  محمد گفت: منم همینطور ....  حالا خیالم راحت شد بزن بریم... و این بار به سمت ازمایشگاه حرکت کردیم... توی ازمایش اولیه هیچ مشکلی نبود و گفتن اصلا نیازی به ازمایشات ژنتیک نیست ...محمد با خوشحالی کل مسیر رو هلهله کرد و صدای موزیک ماشین رو به اوج رسوند و بعد از خرید گل و شیرینی به خونه ما رفتیم و ناهار رو باهم خوردیم ...  عصر اون روز یاسی باهام تماس گرفت و گفت که محمد با نیما تماس گرفته.... اون طور که یاسی میگفت محمد سعی داشته هر طور شده بفهمه رابطه من و نیما در چه حدی بوده و بعد که نیما از عشق پاک و رابطه سالم گفته بود حسابی نیما رو تحقیر کرده و مدام بهش یاداور شده که آبشار من رو انتخاب کرده و تو هم سعی کن فکر این دختر رو از سرت بیرون کنی... نیما هم گفته بود که من از نژاد (... ) هستم و ناموس پرستم ...درسته که تو ابشار رو از من گرفتی ولی هرگز نمی تونی عشق ابشار رو از من بگیری .... پس خیالت راحت من نه به خاطر تهدید های تو بلکه به خاطر ارامش ابشار هرگز مزاحمتی برای عزیزترین فرد زندگیم ایجاد نمی کنم... ***********  از شنیدن اون حرفها قلبم سوخت .. نیمای عزیزم من چه کردم با دل تو!!! لعنت به من ....  از همون شب تماس های متعددی با منزل ما گرفته شد ... متاسفانه یک نفر من

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار