****فصل 37****وقتی رسیدیم من مطمئن بودم حسابی سر و وضهم بهم ...

****فصل 37****

وقتی رسیدیم من مطمئن بودم حسابی سر و وضهم بهم ریخته و دماغم به خاطر گریه های وسط راه قرمز شده... خسته و بی رمق از ماشین پیاده شدم...  نیما سه خواهر داشت که همه متاهل و صاحب فرزند بودن ... اون روز یکی از خواهرهاش به نام منیژه حضور داشت و به همراه نرگس خانوم با روی خوش به استقبال ما اومدن... بلافاصله بعد از ورود ما سفره رو انداختن و با چند مدل غذاهای محلی و ایرانی تزیین کردن... بعد از صرف ناهار ما به اتاقی رفتیم تا یکی دوساعت استراحت کنیم .. خیلی زود خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم همه جا تاریک شده ... به ساعت نگاه کردم چهار بعد از ظهر بود اما از صداهایی که می اومد متوجه شدم باران شدیدی در حال باریدن هست ... کم کم از صدای وحشتناک رعد و برق مامان و بابا هم بیدار شدن .. توی دلم خدا رو شکر کردم چون با وجود اون بارون سیل آسا موندن ما قطعی شد ... پدرم به نسبت ظهر خیلی اروم تر شده بود و دیگه عصبانی نبود ... قبل ازاین که از اتاق خارج بشه رو به من کرد و گفت : اینم از آب و هواشون .. بدبخت صاعقه خشکت می کنه !!! حالا باز بگو می خوامش !!!  برای اولین بار در طول اون روز از ته دل خندیدم ... بابا هم با قهر ازم رو گرفت و رفت ...  لباس مناسبی پوشیدم و ارایش ملایمی کردم ... و بعد از اتاق خارج شدم.. زن عموی نیما که دو دختر داشت و همیشه دلش می خواست نیما دامادش بشه اومد و بعد از این که حسابی سر تا پای منو برانداز کرد نشست و با مادرم مشغول حرف شد ... منیژه و نرگس خانوم داشتن برای شام تدارک می دیدن و اقا ایمان و پدرم و نیما رفتن تا گشتی در اون اطراف بزنن ...  شب بعد از شام بزرگترهای فامیل نیما اومدن و به همراه شوهر منیژه پدرم رو دوره کردن و اونقدر از مزایای کمک به جوان ها و سخت گیری نکردن در امر ازدواج گفتن که پدرم کمی نرم شد و گفت به دو شرط اجازه این ازدواج رو میده ...  اول این که نیما یه کار رسمی پیدا کنه ...  دوم این که من و نیما در اصفهان زندگی کنیم چون نقطه وسط بین محل زندگی پدر من و پدر نیما بود...  هر دو خانواده با هم توافق کردن و چون راه دور بود قرار شد فردای اون روز من و نیما برای ازمایش خون برویم تا اگر مشکلی نبود یک ماه دیگه با هم عقد کنیم ..  اون شب از شدت خوشحالی خوابم نمی برد .. پدر عصبانی من بلاخره به این وصلت راضی شده بود و فردا ما به ازمایشگاه می رفتیم ...پدرم که فکر می کرد من خواب هستم مدام از نگرانی هاش می گفت ....  - خانوم به خدا من می ترسم این پسره نتونه ابشار رو خوشبخت کنه ... از کجا معلوم ابشار واقعا عاشق شده ؟ شاید فقط میخواد از دست محمد و احسان فرار کنه .. درسته که این پسره خانواده خیلی خوب و با اصالتی داره و خودش هم خیلی نجیب و با خداست اما مردم چی میگن ؟؟؟ بین اون همه خواستگار رنگارنگ .. دخترمون رو داریم میدیم به کی ؟؟؟ مثلا سعید چه مشکلی داشت که ابشار بهش جواب رد داد یا پسر اقای .....  سرمو کردم زیر پتو و با گرفتن گوشام سعی کردم دیگه به حرفاشون گوش نکنم...  صبح روز بعد من و پدر و مادرم با ماشین خودمون به شهر رفتیم نیما ودامادشون (شوهر منیژه) با یه ماشین دیگه راهنمای ما بودن ..  وقتی به ازمایشگاه رسیدیم من و نیما با شوخی و خنده نمونه خون دادیم و مسعول ازمایشگاه گفت که اگر ازمایش اعتیاد و ایدز رو انجام ندید یک ساعت دیگه جواب ازمایش اولیه خون مشخص میشه ..  ما هم قبول کردیم و از اتاق نمونه گیری خارج شدیم .. بعد هم با راهنمایی اقا حجت شوهر منیژه به تفرج گاه شهر رفتیم و وقت گذرانی کردیم تا جواب ازمایش حاضر شد .. خدا رو شکر مشکلی نبود ... بلافاصله نیما شیرینی خرید و همگی به خونه برگشتیم ... بعد از صرف ناهار کم کم آماده برگشتن شدیم .. این بار هم نیما در یک حرکت خودش رو به من نزدیک کرد و دستم رو گرفت ... با ترس گفتم دستمو ول کن الان یکی ما رو می بینه ...  با شیطنت گفت : دیگه چیزی نمونده مال خودمی آبشار.. مال خود خودم ....  با خنده دستمو از دستش بیرون کشیدم و ازش خداحافظی کردم...  ************  نیمه شب بود که پدر و مادرم من رو تحویل خوابگاه دادن و رفتن .. پدرم به من سفارش کرد که تا قبل از عقد به نیما اجازه ندم وارد اصفهان بشه و من خوب می دونستم منظورش از این حرف ها چیه ....  دوباره توی دلم به محمد لعنت فرستادم که باعث بدبین شدن همه نسبت به من شده بود ....  ***********  فردای اون روز با این که خیلی خسته بودم اما بیدار شدم و رفتم روزنامه خریدم ...  یه اگهی استخدام دولتی رو دیدم که رشته نیما رو لازم داشت... اما اون روز مهلت اخر برای ارسال مدارک بود ...  با عجله به نیما زنگ زدم و گفتم همه مدارکش رو برام ایمیل کنه ...  وقتمون خیلی کم بود و زمان به سرعت می گذشت ..  گرسنه و تشنه خیابون ها ر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است