رمان:در حسرت اغوش تو17نگاهم به صفحه ی تلویزیون خیره مونده .....

رمان:در حسرت اغوش تو17


نگاهم به صفحه ی تلویزیون خیره مونده ... اگه بگم یه ذره از موضوع فیلم رو فهمیدم دروغ گفتم ، دارم به این فکر می کنم که زندگیم قراره چی بشه ؟ تا کی تو این وضعیت باید بمونم ؟! واقعا که غیر قابل تحمله !!
وقتی احساس می کنی که برای نجات عشقت دیر شده چی کار می کنی ؟ ... اصلا می تونی کاری کنی ؟ می تونی خودتو از درد مرگ عشقت نجات بدی ؟ این درد مثل یه باتلاقه ! هر چی بیشتر برای فرار دست و پا میزنم ، گرفتار تر میشم .... نمی دونم چند تا نفس دیگه مونده ، ولی می دونم که دارم می میرم ! دیگه حتی میلی به نفس کشیدن ندارم ! چطوری کنار کسی زندگی کنم که می دونم بود و نبودم براش مهم نیست ؟ چطوری ؟! ..... با کلافگی تلویزیون رو خاموش کردم و به در اتاق پانته آ نگاه کردم پنج روزه که خودشو ازم قایم میکنه ! نمی دونم باید عصبی باشم یا ناراحت ... من هیچ وقت صبور بودن رو یاد نگرفتم !.... واسه همینم هیچ وقت از ماهیگیری خوشم نیومد ! اما الان مگه غیر از صبوری چاره ی دیگه ای هم دارم ؟ دستی به صورتم کشیدم و از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم . سعی می کنم یه کم مهربون باشم ......
نگاهی به سینی غذایی که آماده کرده بودم ، انداختم ... انگار همه چیز کامله !
نفس عمیقی کشیدم و سینی رو برداشتم و به سمت اتاق پانته آ حرکت کردم .
دستگیره ی در رو چرخوندم ، بازم قفله !
سرمو به در نزدیک کردم و گفتم :
« پانته آ درو باز کن ! »
..............................
« پانته آ ؟ »
..............................
به خودم یادآوری کردم که باید مهربون باشم !
« می خوام باهات صحبت کنم ! ... باید مشکلامون رو حل کنیم ! درو باز کن !»
صدای ضعیفش رو از داخل اتاق شنیدم :
« مزاحمم نشو ... حوصله ندارم ! »
نگاهی به سینی غذا انداختم و گفتم :
« خیله خب ... حداقل درو باز کن که غذاتو بهت بدم ! »
« من هیچی نمی خوام ... برو ! »
« تا وقتی غذاتو نخوری نمیرم ! »
صدای فریادش بلند شد :
« مگه کری ؟! ...گفتم نمی خوام ! »
دندونامو با حرص رو هم سابیدم و گفتم :
« عزیزم ... یا درو باز می کنی یا بازش می کنم ! »
بلند تر از قبل فریاد کشید :
« برو گمشو ! »
به چه جراتی با من این طوری حرف می زنه ؟! هر کس دیگه ای غیر از پانته آ این حرفو زده بود دهنشو آسفالت می کردم .
با عصبانیت لگدی به در کوبیدم ، در به شدت تکون خورد .
صدامو بردم بالا و گفتم :
« زبون آدمیزاد حالیت نمیشه ؟!.... فکر کردی برای من کاری داره که این درو بشکنم ؟.... بیچاره من خیلی راحت می تونم بیام تو ، اگه می بینی دارم اصرار می کنم واسه اینه که می خوام بهت احترام بزارم ! من .... »
در اتاق یهو باز شد و تو تاریک و روشن اتاق اندام ظریف پانته آ رو دیدم .... حرفی که می خواستم بزنم یادم رفت .... نگاهم از روی لباس تنگی که پوشیده بود عبور کرد و روی صورتش متوقف شد .... با عصبانیت به من خیره شده بود ... تند تند نفس می کشید ، به خودم فشار آوردم تا یادم بیاد چطوری باید حرف بزنم ....
« اممم ..... »
پانته آ با حرص سر تا پامو برانداز می کرد .... اعتماد به نفسمو کاملا از دست دادم .
« چته ؟! .... چرا نطقتو ادامه نمی دی ؟!.... »
چشمامو برای یه لحظه بستم و گفتم :
« برات غذا آوردم ! »
دستی به موهاش کشید و با بی حوصلگی گفت :
« کور که نیستم ! دارم می بینم اما من از تو غذا نخواستم ! »
پوزخند کمرنگی زدم و گفتم :
« آره نخواستی .... اما من دوست ندارم یه جنازه رو دستم بمونه ! »
با تحقیر نگاهی به من انداخت و گفت :
« نگران نباش ... تا من تو رو تو گور نکنم نمی میرم ! »
خندیدم و گفتم :
« من بدون تو هیچ جا نمی رم عزیزم ! ... خیالت راحت ! »
خواستم وارد اتاق بشم که جلومو گرفت و گفت :
« کجا ؟! .... »
« می خوام سینی رو بزارم رو میزت ! »
همون طور که دستشو برای گرفتن سینی دراز می کرد ، گفت :
« نمی خواد .... بده به خودم ! »
سینی رو عقب کشیدم و گفتم :
« .... تو کار بزرگترا دخالت نکن کوچولو ! »
کنار زدمش و وارد اتاق شدم .
آستین لباسم رو کشید اما اهمیتی ندادم .
سینی رو با مکث روی میز گذاشتم و ریه هامو پر از عطر نفساش که تو اتاق پخش شده بود کردم .
آروم به طرفش برگشتم ... داشت با موهاش بازی می کرد ... دستپاچه بود !
« خیله خب ... حالا دیگه برو بیرون ! »
لبخندی زدم و برای این که حرصشو دربیارم گفتم :
« حالا چه عجله ایه ؟.... میرم دیگه ! »
تقریبا با جیغ گفت :
« همین الان برو بیرون کیارش !.... »
صورتش سرخ سرخ شده بود ،
با صدای بلند خندیدم و گفتم :
« چرا جیغ جیغ میکنی ؟ .... دارم میرم دیگه ! »
به محض این که از اتاق خارج شدم ، در اتاقشو محکم به هم کوبید ....
حیف که به زندگی گذشته اعتقاد ندارم وگرنه می گفتم حتما تو اون زندگی یه گندی زدم که خدا داره اینجا مجازاتم می کنه !
***
رو نیمکت پا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار