داستانبه نام خدا....در آهنی و بزرگ زندان باز شد...پامو از در...

داستان

به نام خدا.... در آهنی و بزرگ زندان باز شد...پامو از در بیرون گذاشتم...هوا سرد بود بخار از تو دهنم مثل دود سیگار بیرون میزد...در پشت سرم بسته شد...چه صدای گوش خراشی داشت...نفس عمیقی کشیدم...پس بلاخره آزاد شدم...اصلا جای من اینجا نبود بین یک مشت زن خلافکار و دزد...راه افتادم...پس چرا اسی پا گنده برام نخوند "بری دیگه بر نگردی"تا همه بگن ایشالله...پس چرا آتی پول جمع نکرد واسم تا حداقل کرایه راهم در بیاد؟!!!! اسی پا گنده بزرگ زندان بود...زنی چاق با پاهایی بزرگ واسه همین بهش میگفتن اسی پا گنده...همه ازش میترسیدن اخه دستش خیلی سنگین بود....اما من ازش نمیترسیدم...نمیدونم چرا ولی بیشتر از اینکه ازش بترسم خندم میگرفت وقتی میدیدم با اون هیکل چاقش همش تو همه بندها سرک میکشه تا یک چیزی واسه خوردن پیدا کنه... ................... پولی نداشتم برای همین تا سر جاده پیاده رفتم...پیکانی جلو پام ترمز زد...گفت از زندان آزاد شدی؟...گفتم آره...گفت کجا میری؟گفتم اون پایین مایین ها...گفت سی تومن میگیرما...گفتم اگه سی تومن داشتم که از در زندان تا اینجا پیاده نمیومدم ,میگفتم برام آژانس بگیرن...خندید گفت بپر بالا ...سوار شدم...گفتم پونزده بهت میدم قبوله؟؟گفت چون گفتی بچه پایینی خوشم اومد قبوله... ............ راننده از تو اینه شکسته اش نگاهی بهم کرد و گفت جرمت چی بوده؟؟...گفتم تو دعوا زدم دماغ بچه محلمون رو شکوندم...گفت با چی؟مشتمو نشونش دادم گفتم با این...خندید...گفت به هیکلت نمیاد ...چیزی نگفتم...گفت قضیه ناموسی بوده؟!!تو دلم گفتم اگه داداش ناموس ادم حساب میشه آره...دوباره حرفشو تکرار کرد, گفت نگفتی ناموسی بوده؟...گفتم اره ناموسی بوده...گفت دمت گرم ابجی پس هنوزم هستن دخترایی که ناموس حالیشونه!!!…چقد حرف میزد...انگار خیلی خوشش اومد وقتی گفتم بچه پایینم.... ........... منو رسوند در خونه...گفتم صبر کن برم برات پول بیارم...گفت نه ابجی پول نمیخوام اینو گفت و رفت.... ................ زنگ در رو زدم...عزیز در رو باز کرد....وای چقد دلم براش تنگ شده بود...گفت برگشتی مریم,عزیز قربونت بره...خم شدم دستشو بوسیدم...گفت نکن دخترم نکن عزیزم....خوش اومدی.... گفتم عزیز الهی فدات بشم الهی درد و بلای تو و اقا بخوره تو سرم... گفت خدا نکنه بیا اقات منتظرته... در رو باز کردم و رفتم تو اتاق ...اقا رو تختش بود...سریع پریدم تو بغلش...گریه میکرد...میخواست خوش امد بگه اما نمیتونست....زبونش سنگین بود...سرشو ماچ کردم گفتم اقا به خودت فشار نیار میدونم میخوای چی بگی...خدارو شکر کردم که اقام هنوز هست....چشمم افتاد به قاب عکس مرتضی بغض کردم....کاش بود و میدید خواهرش اومده ...کاش بود و خودش جواب رفیقهای نامردش رو میداد ...نفس عمیقی کشیدم ...کلی حرف با اقا و عزیز داشتم ...کلی سوال تو ذهنم بود که باید زودتر به جوابش میرسیدم.... ادامه دارد.......

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار