صداش میزنم،باهیجانکجایی!؟بی حوصله جواب میده: ها!؟؟باذوق میگم...

صداش میزنم،باهیجان

کجایی!؟
بی حوصله جواب میده: ها!؟؟
باذوق میگم: میدونی امشب قراره کجا بریم!؟
میگه:نه
میگم: قراره بریم‌....
بی تفاوت تر از قبل میگه: خب این کجاش جالبه
ما که خیلی وقتا میریم اونجا!!
ی لباس خوشرنگ از کمدم میکشم بیرون
خیلی وقته اینارو نپوشیدم
خاک گرفته روش، گَرد روشو میگیرم.
رو به اینه می ایستم و لباسو میگیرم جلوم
با لحن کشیده ای میگم:
چطوررررررره!؟؟
سرشو میاره بالاو فقط نگاه میکنه...
میدونم دلخوره
لباسو میندازم رو صندلی و زانو میزنم جلوش
میگم: معذرت میخام
میگه :مهم نیست
چقدم ناز داره،میگم: ببخشید دیگه تو که میدونی دست خودم نیس:(
میگه: اره دیگه عادت کردم
لبخند میزنم بایه لبخند زوری جوابمو میده
همین ک بد خلق نیست کفایت میکنه برام
به لباسم اشاره میکنه میگه :چ عجب
میگم اشنا نیست!؟سکوت کرده یهو میگه
باز شروع نکن ارواح جدت
با التماس نگاش میکنم میگم: فکرشو بکن همون پیراهن چهار خونه ی دوسداشتنیشو تنش کرده باشه...
دوباره میرم تو خیال
میگه: از کجا میدونی میاد
و بدتر از کجا میدونی میبینیش
و بدترین چه دردی ازت دوا میکنه اخه!؟
میگم :تو خودت میدونی میاد
و همون حضورش برام بسه
میرم تو خودم...
نگرانمه
میگه: باشه حالا پاشو اماده شو
شاید اصن دیدیمش
میخواد منو از این حال و هوا در بیاره
لبخند میزنم و میگم: ارررررره

خوبه خیالُ نبردی با خودت...

پ.ن و من ساکن خانه های پیراهن چهارخانه ات شده ام درست از همان عصر پاییزی ببعد..

#از_سری_افکار_نوشت_های_کپک_زده_!