راه می رویم ....زیر آسمان آبی ....روی سنگ فرش زندگی ...سنگ ه...

راه می رویم ....


زیر آسمان آبی ....

روی سنگ فرش زندگی ...

سنگ هایی از جنس زمان زیر پایمان خورد می شوندو ما... ما همچنان می رویم ...

به امید دیدن آن سمت کوچه ...

به امید دیدن لحظه خندیدن ملت ...

به امید دیدن لحظه پر شدن چشم ها از اشک... نه اشک غم اشک شادی ...

به امید فراموشی گذشته ...

به امید نگاه نکردن به سنگ های له شده ....

.

یا بنده آینده ایم یا گذشته ...

حالمان بیشتر نیاز دارد ... وقت ... حوصله ... شوق ...

آسمان همچنان آبی است ...

شاید خنده همین جاست ...

شاید آن رویا های آن سمت کوچه همین جاست ...

شاید ...

شاید ... این آخرین لحظه زندگی است ...

شاید ... این لحظه ی همه ی دارایی ما از آینده و گذشته و همه ی همه ی زمان است ...

شاید این جا آخرین فرصت توست برای همه ی چیز هایی که از زندگی می خواهی...

.

آدما که تو زندگی به یه مشکل بزرگ بر می خورن مثه این می مونه که پاشون پیچ بخوره و بخورن زمین یه عده پا می شن با پای لنگون ادامه می دن ، یه عده رو زمین می مونن و سینه خیز میرن ... نمی دونم تا کی ...

اما تصور کنین می خوایم به یه جا برسیم ... تو سینه خیز میری و من می دوم ... ازت جلو می زنم ، اما تا وقتی که تو خودتو بازنده ببینی و پا نشی !!!

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار