داستان زندگیه خودم ادامه...
فصل دوم قسمت اول :از بیمارستان م...

داستان زندگیه خودم ادامه...

فصل دوم قسمت اول :از بیمارستان مرخص د اومد خونه یعنی چند روز که خونه بودیم جهنم بود جهنم جاییم نمیزاشت بریم اصلا یه روز اومد پایین گفت که با مامانت و داداش کوچیکت میخوایم بریم از طرف بیمارستان شمال گفتم خوب برین گفت تو هم باید بیای گفتم چرا من خودتون برین دیگه گف تا دوسه روز فقط دوسه (که منم اومدم از شما ها خداحافظی کردم گفتم یه هفته نمیام با خودم گفتم بیشتر از یه هفته نمیشه دیگه هه) هرکار کردم نشد که نرم میگف تو غلط کردی نیای و... شروع شد یعنی دیوانه شدم اونجا اصلا شمالم نرفتیم راستی توی فصل اول یه چیزی رو نگفتم وسط اینا یه مرده هم گیر داده به من که 36 سالشه عرررررررر همه بدبختیام مرده ی ازش متنفرممممممممممممممممممممممممممم
کپی ممنوع