فصل ششم:ناهار رو توی اتاقم خوردم.بعد از ظهر نزدیکای ساعت سه ...

فصل ششم:

ناهار رو توی اتاقم خوردم.بعد از ظهر نزدیکای ساعت سه چهار بود که کم کم سر وصداها خوابید.از بیکاری جلوی آینه نخ به پام بستم وخودم سبیلامو بند انداختم.روی تخت دراز کشیده بودم وداشتم چرت میزدم،که در اتاق باز شد وحمید رضا داخل شد، کتش رو درآورد واز جالباسی آویزون کرد وزیر لب سلام داد، جوابش رو با صدایی آرومتر از صدای خودش دادم. از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت ودر حالی که از اتاقش خارج میشد گفت: بیا آقام میخواد ببیندت. واز اتاق بیرون رفت.باید میرفتم؟ یاد پژمان افتادم اون میگفت که حاج اسد آدم خوبیه.از جام بلند شدم وروسریمو مرتب کردم واز اتاق خارج شدم.حمید رضا جلوی در منتظرم بود.به محض دیدنم بهم اخمی کرد: شوهر خواهرم تو هاله برو چادرت رو سرت کن. نگاهی به لباسم انداختم وگفتم: لباسم خوبه که! با اخم بهم خیره شد.حوصله بحث کردنو نداشتم، وارد اتاق شدم واز لابلای لباسام چادررنگیم رو برداشتم وسرم کردم. چقدر هم که من بلدم چادر سرم کنم! از اتاق خارج شدم.با دیدنم باز با همون اخم گفت: یا رو بگیر یا گره روسریتو محکم کن گردنت دیده میشه. با تعجب وحرص گفتم: ببخشید میشه بپرسم دقیقاً درجه هیضی شوهر خواهرت چقدره؟ ابروهاش بیشتر تو هم فرو رفت: ببند دهنتو. با اخم به هم خیره شدیم.صدای حمیرا از اون حالت خارجمون کرد: حمیدرضا آقاجون منتظره ها! حمیدرضا نگاهی به حمیرا انداخت وگفت: باش به سمتم برگشت ویهویی دستاشو بالا آورد وبا حرص گره ی روسریمو محکم کرد.چنان کشید که گلوم درد گرفت . خودش جلوتر راه افتاد به سمت هال.سریع گره روسریمو شل کردم، پسره ی روانی! پشت سرش به راه افتادم. با وارد شدنمون به هال، حاج اسد ومرد جوانی که صددرصد شوهر راضیه بود از جاشون بلند شدن، حاج اسد اخم غلیظی توی صورتش بود و به من نگاه نمیکرد، اما شوهر راضیه نگاه گذرایی بهم انداخت وسلام کرد. سلام کردمو در حالی که سعی میکردم محکم صحبت کنم رو به حاج اسد گفتم: زیارتتون قبول لبخندی روی لبش نشست: قبول حق توی جاشون نشستن، حمید رضا روی مبلی نزدیک پدرش نشست وبه من هم اشاره کرد کنارش بشینم. من هم کنارش بافاصله نشستم.راضیه کنار شوهرش نشسته بودو هربار که سرمو بلند کردم داشت با ترحم بهم نگاه میکرد.حمیرا هم که همه اش به همه گیرمیداد وبا عث خنده جمع میشد، حاج خانوم یا همون مادر فولاد زره هم که طوری وانمود میکرد که اصلاً انگار من تو جمع نیستم، هر بار کسی من رو مورد خطاب قرار میداد حاج خانوم اونو به حرف میگرفت که کسی با من صحبت نکنه.مطمئنم حمیرا وراضیه هم متوجه میشدن چون همه اش به من لبخند مصنوعی میزدن.من خیلی احساس معذب بودن میکردم،در همین حین حامد هم اومد؛ از لحظه ای که گوشیمو پرت کرد وسط جاده حس میکردم دشمن خونیمه.وارد شد وبه سمت پدرش رفت که روبوسی کنه، حاج اسد با خشکی گفت: حالا هم نمیومدی حامد درحالی که با پررویی لبخند میزد گفت: کار واجبی واسم پیش اومد آقا جون حمید رضا با کنایه زیر لب گفت : آره جون خودت! حامد با غضب به حمید رضا نگاه کرد وبا حاج اسد روبوسی کرد.صدای جیغ وخنده دوتا بچه هم از تو حیاط میومدن.راضیه از جاش بلند شد وبه طرف در رفت وبچه هارو صدا زد: مریم..محمد بیاین آماده شین بریم خونه. حاج خانوم رو به راضیه: کجا میرین؟ حالا هستین دیگه راضیه روبه مادرش: نه مادر دست شما درد نکنه، آقاجون خسته اس میخواد استراحت کنه، بچه ها هم صبحی ان بچه ها وارد خونه شدن، بهشون میخورد دوقلو باشن.مریم به من نگاهی کرد و روبه راضیه گفت: مامان اون کیه؟ راضیه با لبخندی گفت: زنِ دایی حمیده.سلام کردی؟ مریم ومحمد باهم به سمتم اومدن وهمزمان گفتن: سلام زندایی میخواستم فریاد بکشم: من زندایی شما نیستم.ناخواسته اخمی رو صورتم نشست وبا خشکی گفتم: سلام بچه ها انگار از من وحشت کردن به سمت مادرشون رفتن. جمع به یه حالتی به من نگاه کردن، نفسهام رو با حرص از بینیم خارج کردم،حمید رضا فقط یه نگاه گذرا بهم انداختو دوباره پدرشو به حرف گرفت.متوجه شدم که حاج خانوم نزدیک راضیه با کنایه گفت: واسه چی بچه ها رو فرستادی به دختره وحشی سلام بدن؟ راضیه بعد از آماده کردن بچه ها از جمع خداحافظی کرد ورفتن.دوست داشتم برگردم به سلولم.حس بدی داشتم، با رفتن اونها و ساکت شدن خونه، حاج اسد رو به من کرد وگفت: چه خبر دخترم؟ خوبی؟ بهش نگاه کردم توی نگاه خسته اش یه دنیا محبت بود.زیر لب گفتم: الحمدلله، یه نفسی میاد ومیره متوجه میشدم که حمیدرضا اخمش هرلحظه غلیظ تر میشه.حاج اسد سرشو از روی تاسف تکون داد: من اگه بودم نمیذاشتم این وصلت سر بگیره. با صدای آروم ولحن غمگینی گفتم: اون وقت نامزدم رو اعدام میکردن حامد با کنایه گفت: منظورت نامزد سابقته دیگه! چون میخواستم به حرف مامان گوش کنم جوابشو ندادمو خشمم رو کنترل کردم.حاج اسد پس از چشم غره به حامد رو به من گفت: درس م

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها