**قسمت پنجم:پارت اول**حدود نیم ساعت بعد از عوض کردن لباسم،زن...

**قسمت پنجم:پارت اول**

حدود نیم ساعت بعد از عوض کردن لباسم،زنگ خونه به صدا دراومد....آهیول رفت درو باز کنه ومنم شروع کردم به آنالیز کردن خودم:یه تاپ صورتی ساده....شرتک جین مشکی...موهامم که پریشون افتاده بودن.....از آرایش هم خبری نبود....اخه کی توی این حال میاد ارایش کنه ؟؟؟اونم واسه کسی مثل میونگ سو.!!!!!:face_with_stuck-out_tongue_and_tightly-closed_eyes: رفتم زیر لحاف وخودمو زدم به خواب...چیزی نگذشت که صدای در اتاقم اومد......حس کردم یه نفر اومد کنارم نشست.!!!:fearful_face: _هانا...هانا...خوابی؟؟؟ صدای میونگ سو بود...مطمئنم.....جوابی ندادم تا فکر کنه خوابم. _ای کاش میدونستی وقتی خوابی چقدر ناز میشی...مثل یه فرشته.:smiling_face_with_halo: جانم؟؟؟این داره قربون صدقه من میره؟؟؟ایول بابا......یهو یه نفر شروع کرد به نوازش کردن موهام.....نمیدونم چرا ولی یه حس آرامش بهم میداد... _هانا.....همیشه سعی کردم یه چیزی رو بهت بگم ولی روم نمیشد...یعنی این غرور لعنتی نمیذاشت. خب الان بگو دیگه. _هانا من دو........ _آقای کیم بهتره الان زودتر برین...الان بابای هانا خانوم میان امکان داره ناراحت بشن. أه....دلم میخواست کله ی آهیولو دو نصف کنم....حداقل میزاشت بفهمم میخواست چی بگه. لعنتی :pouting_face::pouting_face::pouting_face: _چشم. _ممنون. بعد از دودقیقه دوباره صدای در اومد.....ازجام پریدم....نگاهی به دورو کردم ولی کسی رو ندیدم.....آهیول وارد اتاق شد. _إ....مگه تو خواب نبودی؟؟؟؟ _نه بابا. _یعنی داشتی فیلم بازی میکردی؟؟؟ _اوهوم :winking_face: _ای ناقلا.:unamused_face:...خب حالا چی میگفت؟؟؟ _خیلی حرفی نزد ولی تا خواست یه چیزه مهم بگه که یدفه جنابالی تشریف فرما شدید.:grimacing_face: _خب حالا اونایی که شنیدی رو بگو. وتمااااااام ماجرارو واسش تعریف کردم....هردومون تواین فکر بودیم که اون میخواست چی بهم بگه.:neutral_face: بنظرتون فردا میونگ سو حرفشو بزنه یا بزاره واسه یوقت مناسب تر؟؟؟هوم؟؟؟جان من بگید...مردم تا اینجاشو نوشتم.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها