دوستان یه مدت نبودم شرمنده ازین به بعد دوقسمت رو باهم میزارم...

دوستان یه مدت نبودم شرمنده ازین به بعد دوقسمت رو باهم میزارم

قسمت9و١0 #kosarjooon همین موقع میلاد هم اومد کنار من نشست و گفت : عمه خانوم حسابی خستتون کرده ، نه ؟ محسن گفت : ای تقریبا . ولی این دخترا بدجوری شاکی هستن. میلاد هم رو به گفت : تو چی ترگل، تو هم خسته شدی ؟ _اگه فیل هم بود تا حالا ازپا در اومده بود. لبخند مهربونی تحویلم داد و گفت : عمه خانوم پیر شده و هر چه آدم پیر تر میشه بهانه گیر تر میشه . عمه همه ی ما رو دوست داره چون اگه دوستمون نداشت دلش نمیخواست دورش جمع بشیم. خلاصه سیما ، ستاره دختر های عمه رژِین و مهرداد پسر عمو حسن و شقایق خواهر میلاد و بقیه بچه ها جمعمون جمع شد و کلی گپ زدیم که همین موقع صدای عصای عمه خانوم توجهمون رو جلب کرد . محسن آروم ، طوری که فقط ما بشنویم گفت : بچه ها یکی یه آیت الکرسی بخونید بلکه بلا رفع شه. همه خندمون گرفته بود ولی جلوی عمه خانوم نمیشد . عمه خانوم با همون قیافه جدیش گفت : خسته نمیشید از بس میگید و میخندید و مسخره بازی میکنید ؟ پا شید بیایید میون بزرگتراتون بشینید بلکه از تجربیاتشون چیزی عادتون بشه . با این حرف عمه خانوم همه پا شدیم رفتیم میون بزرگترا و خلاصه اون روز هم گذشت. صبح تازه رسیده بودم دانشگاه که با دیدن نیکا گل از گلم شکفت . همدیگه رو بغل کردیم و نیکا گفت : بی معرفت سراغی از ما نمیگیری؟ خندیدم و گفتم : اینو ولش کن ، میخوام یه چیزی بگم شاخ در بیاری. با تعجب گفت : چطور؟ منم تمام جریانات کیان و دوستی پدرش با پدرم و اینکه به خونمون اومده بودن رو براش تعریف کردم . آخر سر نیکا زد تو سرم و گفت : خاک بر سرت. _چرا ؟ مگه چیه ؟ _دیوونه اگه کیان بره تمام اتفاقاتی که بینتون افتاده رو برای خونوادش تعریف کنه آبروت میره. با اطمینان گفتم : اولا اگه بگه اول خودش به خاطر رفتارش شرمنده میشه دوم اینکه نمیره بگه. _از کجا انقدر مطمئنی ؟ خندیدم و گفتم : از اونجا که با هم رفتیم شهر بازی تازه یه عروسک هم ازش یادگاری گرفتم. _خل و چل کم از هدیه نداشته که. اینو که گفت صدای کیان رو از پشت سر شنیدیم که گفت : خانوم رضایی لطف کنید مخ ترگل خانوم رو شست و شو ندید. نیکا وحشت زده از جاش بلند شد و با تعجب گفت : با من بود ؟ کیان گفت : آره با تو بودم . حالا اگه ممکنه چند لحظه من و با ترگل تنها بزارید. اعصابم خراب شد و گفتم : آقا کیان اگه حرفی دارید جلوی نیکا بزنید. نیکا خودش پیش دستی کرد و گفت : نه من میرم آخه یه کاری دارم. نیکا با عجله رفت و کیان هم گفت : بیین ترگل خانوم میخواستم بهت یه پیشنهاد بدم . اونم اینکه من امشب میخوام برم یه کنسرت ببینم گفتم شاید تو هم دوست داشته باشی بیایی؟ من که عاشق موسیقی بودم ناخودآگاه با صدای شادی گفتم : جدی میگی ؟ بعد دوباره به خودم اومدم و گفتم : البته یادم نبود ، امشب کار دارم نمیتونم بیام. کیان مظلومانه نگام کرد و گفت : اگه خواهش کنم چی؟ منم خودمو لوس کردمو گفتم : شرط داره. _چه شرطی ؟ منم خیلی جدی گفتم : اول اینکه باید التماس کنی ، دوم اینکه خودت بیایی دنبالم چون اون موقع شب دیر وقته. با تعجب گفت : التماس کنم ؟ _میل خودته، اگه خواستی التماس کن اگه نخواستی هم نمیام. در کمال ناباوری کیان جلوی پام زانو زد و گفت : بانوی من ، ترگل عزیز افتخار میدید امشب توی این کنسرت منو همراهی کنید. دستپاچه شدم و گفتم : بلند شو زشته جلوی دانشجوها ، بی مزه. لوس شد و گفت : کجاش بی مزه بود ؟ خواستم جوابشو بدم که همین موقع موبایلم زنگ خورد . _ الو؟ _سلام . میلادم ترگل جان. _سلام بر پسرعموی عزیز . چی شده یادی از ما کردی؟ _کارت دارم. جدی شدم و گفتم : در خدمتم قربان. _ترگل جان امشب قراره برم جایی دلم میخواد تو هم بیایی ، حتما غافلگیر میشی. به کیان نگاهی کردم که با دقت و اخم به من نگاه میکرد و کلمه به کلمه حرفامو میشنید . با شک و تردید گفتم : حالا اینجایی که میخوایی بری خیلی مهمه ؟ _آره خیلی مهمه . مطمئن باش بهت خوش میگذره. _کجا هست حالا ؟ خندید و گفت : مگه زرنگی؟ میخوام غافلگیرت کنم. سری تکون دادم و گفتم : باشه میام. _ساعت 8 شب میام دنبالت. _منتظرم. _پس فعلا خداحافظ خانوم دانشجو. _خداحافظ. کیان که قیافه ی درهم منو دید گفت : چیزی شده ؟ سرم و انداختم پایین و گفتم : معذرت میخوام قرار امشب باید کنسل کنیم. پوزخندی زد و گفت : آقا میلاد جونت قراره تو رو جای بهتری ببره ؟ نگاش کردم و خیلی مظلومانه گفتم : پسر عمومه. عصبانی شد و گفت : بله فهمیدم . خوش بگذره. اینو گفت و با عجله وارد ساختمون دانشگاه شد . راستش خیلی ناراحت شد م که قرارم و با کیان به هم زدم ولی به هر حال فکر میکردم میلاد جای خیلی مهمی میخواد بره . اون روز کیان اصلا به من محل نمی گذاشت . با بی ا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار