رمان ترگلقسمت 23و24#kosarjooonم به این کار کیان میخندید و می...

رمان ترگل

قسمت 23و24 #kosarjooon م به این کار کیان میخندید و میگفت لوسش میکنی . خلاصه با همدیگه رفتیم دانشگاه . کیان سر راهش شیرینی گرفت که صدای بچه ها در نیاد . با ورودمون به دانشگاه همه ی بچه ها دورمون جمع شده بودن . سعید قربانی سرشو انداخت پایین و با صدای لرزانی گفت : بهتون تبریک میگم. کیان هم قبل از اینکه من چیزی بگم گفت : ممنون سعید جان لطف داری. تا شروع شدن کلاس بچه ها مدام سربه سرمون میذاشتن و بساط شوخی و خنده به راه بود . نیکا هم گفت : دیدی گفتم آخرش قسمت تو با همین آقا کیانه. _آره حق با تو بود ولی من اون روزا انقدر از دستش عصبانی بودم و متنفر بودم که نمیتونستم این حرفو قبول کنم. بعد از دانشگاه با کیان رفته بودیم بیرون . کیان رانندگی میکرد و حرف میزد ._ میدونی ترگل از دیشب انگار توی رویا به سر میبرم . باور نمیکردم انقدر زود به تو برسم . همش استرس دارم میگم نکنه همین قدر زود که به هم رسیدیم بخوایم همین قدر هم زود از هم جدا بشیم . ترگل من طاقتشو ندارم. از حرفش دلم گرفت و با بغض گفتم : کیان این حرفا چیه میزنی ؟ چرا اول کاری میخوایی دلمو بلرزونی ؟ خب منم طاقت جدایی ندارم . کیان ماشینو گوشه ای نگه داشت . دستمو توی دستش گرفت و خودش با بغض گفت : نبینم عزیز دلم صداش بلرزه. اینو که اشکام سرازیر شد . کیان عصبی روی فرمون کوبید و چند لحظه ای روشو از من برگردوند و بعد که برگشت طرفم چشماش خیس گریه بود . با این حال اشکای منو پاک کرد و گفت : فدای اون چشمای بارونیت بشم نمیخوام دیگه این شکلی ببینمت . اصلا بیا از چیزای خوب بگیم . بخند ترگلم تا راه بیفتیم بریم یه جای خوب. همینطور به کیان خیره شده بودم و خنده روی لبم نمیومد که کیان خودش خندید و گفت : میدونم خوشگلم حالا چرا اینطوری نگام میکنی ؟ اینو که گفت موهاشو کشیدم و با حرص گفتم : خیلی هم زشتی بدجنس و پررو. کیان قهقه میزد و میگفت : وای خدا به دادم برسه با این زنی که گرفتم همین اول کاری داره کچلم میکنه. چند دقیقه بعد کیان کنار مافی شاپی پارک کرد و باهم رفتیم تو . بعد از این که هر دو کافیگلاسه خوردیم و کلی سر به سر هم گذاشتیم به سینما رفتیم . یه فیلم عاشقانه دردناک بود که آخرش پسره مرد . وقتی فیلم تموم شد سریع صورتخیس از اشکم روپاک کردم که کیان متوجه نشه گریه کردم . کیان هم یه مقدار تو خودش بود ولی نگاه تیز بینش متوجه شد که من گریه کردم . اخم کرد و گفت : ترگلم مگه بهت نگفتم دوست ندارم گریه کنی؟ _معذرت میخوام دست خودم نبود. لبخندی به روم زد و گفت : حالا اگه گفتی چی میچسبه ؟ _چی ؟ چشمکی زد و گفت : همون جایی که یه عروسک گیرت اومد. با ذوق گفتم : شهر بازی. نزدیکای ساعت 8 شب بود . کلی توی شهر بازی بازی کردیم و خندیدیم درست مثل بچه های کوچیک . آخر شب خسته و کوفته منو رسوند خونه و خودش رفت . انقدر ایستادم تا ماشینش از توی کوچه ناپدید شد . دلم بیشتر از همیشه براش تنگ شد . ساعت نزدیکای سه صبح بامداد بود که صدای زنگ تلفن توی خونه پیچید و من از جا پریدم . بابا از پایین تلفن رو برداشته بود . منم روی پله ها ایتاده بودم و به بابا نگاه میکردم که داشت صحبت میکرد . گوشی تو دستش شل شد و خیلی آروم گفت : خودمونو میرسونیم نگران نباش خدا بزرگه. ترانه هم پشت سر من ایستاده بود . مامان کنار بابا بود. بابا ساکت بود و به من نگاه میکرد . با نگرانی گفتم : چی شه بابا ؟ بابا با صدایی خفه گفت : کیان.... سریع خودمو به بابا رسوندم و گفتم : چی شده بابا ؟ تروخدا به من بگو . کیان چی ؟ بالاخره به سختی گفت : کیان تصادف کرده . توی کماست. آسمون روی سرم هوار شد . نمیتونستم نفس بکشم . ما دیروز عقد کرده بودیم . انگار میدونست که قراره چه بلایی سرش بیاد که امروز و برام پر از خاطره رم زد . خدایا من بدون کیان نمیتونم نفس بکشم . خدایا کمکمون کن . ضجه میزدم و اسم کیان رو داد میکشیدم . بابا و مامان از جا بلندم کردن و بابا گفت : آروم باش دخترم فعلا که نفس میکشه . توکلت به خدا باشه . حالا برو آماده شو بریم بیمارستان. . وقتی رسیدیم بیارستان فهمیدم بعد از اینکه منو رسونده خونه توی راه تصادف کرده و وقتی دیر وقت میشه و کیان خونه نمیره باباش به بابام زنگ میزنه و وقتی میفهمه خونه ما نیست چند تا بیمارستان و میگرده و پیداش میکنه . کیان رو عمل کرده بودن ولی دکترش میگفت معلوم نیست که کی به هوش بیاد یا شاید اصلا به هوش نیاد و احتمال این یکی بیشتر بود . وقتی از پشت شیشه دیدمش دلم ریش شد و دیگه هیچی نفهمیدم . فقط وقتی به خودم اومدم که منم روی تخت بیمارستان بودم و سرمی بهم وصل بود . مادرم کنارم نشسته بود و دستم توی دستش بود . _ بیدار شدی عزیزم ؟ فقط تونستم بگم : کیان. اشک از چشم مامان سرازیر شد و گفت : انشاءالله حالش خو

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار