داستان درسته ساده ام اما مریمم قسمت دهمدر اتاقش باز بود...زی...

داستان درسته ساده ام اما مریمم

قسمت دهم در اتاقش باز بود...زیر چشمی زیر نظر داشتمش...پشت پنجره ایستاده بود...پشتش به من بود...مشغول کارم شدم... .............. چایی رو تو لیوان مخصوصش ریختم و تو سینی گذاشتم ....جلو در اتاقش ایستادم با انگشت وسطم دوتا اروم به در زدم...برگشت سمتم...گفتم براتون چایی اوردم...گفت بزار روی میزم...خودش هم رو صندلیش نشست...چایی رو روی میز گذاشتم...خواستم قندون رو هم کنارش بزارم که دستم خورد به لیوان و تمام چایی روی میز ریخت... تمام کاغذهای رو میز خیس شد...زود نگاهش کردم...با چشمهای متعجب به میز خیره شده بود...قلبم تند تند میزد...زبونم بند اومده بود...با لکنت گفتم اقای مدیر ببخشید دستم خورد...نگاهم نکرد...نگاهش هنوز به میز بود...قرمز شده بود...با دستش در اتاق رو نشون داد...بیرونم کرد ولی بی داد و بیداد...از خجالت اب شدم سریع اتاق رو ترک کردم....تو دلم گفتم مریم تو که دست پا چلفتی نبودی!!!! .…………………………… از خجالت حتی بهش نگاه نکردم....اصلا نفهمیدم با چی میز رو خشک کرد...تو همین فکرها بودم که دیدم از اتاقش بیرون اومد و به سمت ابدارخونه راه افتاد...لیوانشم تو دستش بود.......با لیوان چایی برگشت...نگاهش کردم جز اخم و غرور چیزی تو نگاهش نبود...سرم رو پایین انداختم... ....................... سیاوش طاهر پور نگاهم کرد...لیوان چایی دستم بود...با اخم نگاهش کردم میخواستم بدونه که اصلا از این سهل انگاریش خوشم نیومده ...سرش رو پایین انداخت پس معلومه خودش فهمیده خرابکاری کرده... ...................... زیر نظر داشتمش ...حسابی تو خودش بود...دستش تو تایپ تندتر شده بود اینو از صداهای تند تند کلیدهای کیبورد فهمیدم.... چندتا ایمیل باید میفرستادم...صداش زدم...سریع بلند شد...بهش توضیحات لازم رو دادم با گفتن یک چشم اروم, شروع کرد به کاری که بهش سپردم...امروز سرم خلوت بود...کاری نداشتم انجام بدم...دست به سینه نشسته بودم...نگاهم به طاهر پور بود...اسم کوچیکش یادم نمیومد...چقدر ساده بود...بر عکس فرگل...موهای فرگل هر روز به یک رنگ بود...اما طاهرپور موهاش خرمایی رنگ بود...خندم گرفت...از بیکاری باید منشی ساده ام رو آنالیز میکردم...یاد فرگل افتادم...دلم براش سوخت...گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم...چندتا بوق خورد تا جواب داد...سلام کردم جوابم رو نداد عوضش گفت فرمایشتون؟!!بلند بلند خندیدم...طاهر پور نگاهم کرد...ولی من بی توجه به نگاهای متعجبش گفتم فرگل جان قهری؟؟؟گفت بله...گفتم پس قطع کنم؟؟ساکت شد...پس دلش میخواست حرف بزنه...گفتم میای بریم یک جای خوب؟ با ناز گفت مثلا کجا؟گفتم هر جا که تو بخوای...گفت باشه پس بیا دوتایی بریم دربند...میدونستم تو این وقت سال در بند سرده...اما قبول کردم.... ادامه دارد....

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار