مانده بودم روی دست حرف هایی که ,
از ایمانِ گفتن برگشته بودند...

مانده بودم روی دست حرف هایی که ,

از ایمانِ گفتن برگشته بودند . . . .
سو میزدم به زورِ رویاهایی که به یمنِ بودنت ,
از چیستیِ خویش دفاع می کردند . . . .
سر به زیرِ نگاهت می شدم ,
بی آنکه بفهمی . . . .
چقدر حریصِ طعمِ خواب آلودۀ چشم هایی هستم که ,
هرگز از دهان نمی افتند . . . .
می خواستم ,
برای یکبار هم که شده باور کنم ,
دنیا حرف های دلم را خوب می فهمد . . . .
باور کنم هنوز می شود امید داشت ,
به از راه رسیدنِ غریبِ آشنایی که ,
بیابد و زبانش را روی بی کسی ام گاز بگیرد . . . .
هوای خواب هایم را داشته باشد و
غبار تنش را ,
به غربت دست هایم عاریه دهد . . . .
و از رفتن آنقدر خسته باشد ,
که از خیر راه های پیشِ پایش بگذرد . . . .

تو روبروی من نشسته بودی و
من به تنِ پری قصه، لباس می دوختم . . . .
کاش تقدیر می دانست ,
دست از رؤیای تو درازتر به کابوس برگشتن یعنی چه؟
کاش تو می دانستی ,
حالِ حسی را که چشم دیدن نبودنت را ندارد . . . .
من اما ,
یادم نمی رود احساس این شعر را ,
وقتی تنها خدا از عمقش با خبر است . . . .

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...