:heavy_check_mark: #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا:heavy_heart...

:heavy_check_mark: #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا:heavy_heart_exclamation_mark_ornament:

#قسمت_بیست_و_چهارم روی تخت، خوابم برده بود. سِرُم به دستم وصل بود و صالح و سلما و زهرا بانو توی اتاق کنارم بودند. قبل از سِرُم، آزمایش دادم و گفتند تا اتمام سرم حتما جوابش را می دهند. صالح نگران بود اما به روی خودش نمی آورد. با من صحبت می کرد و سر به سرم می گذاشت. سلما کلافه به زهرا بانو گفت: ــ زهرا خانوم می بینید این داداش من چقدر بی ملاحظه س؟!!! صالح حق به جانب گفت: ــ چرا؟! مگه چیکار کردم؟؟!!:flushed_face::unamused_face: سلما به من اشاره کرد و گفت: ــ بببن بیچاره داره بیهوش میشه بذار بخوابه کمی حالش جا بیاد. همش حرف می زنی. مهدیه... خودت بگو... اصلا متوجه حرفاش شدی؟ لبخند بی جانی زدم و گفتم: ــ آقامونو اذیت نکن. چیکارش داری؟ صالح گفت: ــ خوابت میاد؟:pensive_face: ــ یه کمی...:smiling_face_with_open_mouth_and_cold_sweat: ــ ببخش گلم. اصلا حواسم نبود. ملحفه را مرتب کرد و خواست برود که گوشه ی آستینش را گرفتم. ــ تنهام نذار صالح.:pensive_face: ــ باشه خوشگلم. دکتر گفت جواب آزمایش زود مشخص میشه. برم ببینم چه خبره؟ رفت و من هم چشمم را بستم. نمی دانم چقدر گذشت که خوابم برد. :sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol::sleeping_symbol: با صدای زیر و بم چند نفر بیدار شدم و چشمم را که باز کردم صالح با لبخند پهنی که سراسر پر از شوق بود خم شد و پیشانی ام را بوسید.:flushed_face:خجالت کشیدم.:face_with_open_mouth_and_cold_sweat:بابا و پدر جون هم آمده بودند. همه می خندیدند اما من هنوز گیج بودم. سلما با صالح کل کل می کردند و مرا بیشتر گیج کرده بودند. ــ چی شده؟؟؟:thinking_face: صالح گفت: ــ چیزی نیست خانومم تو خودتو نگران نکن.:smiling_face_with_heart-shaped_eyes: سلما سرک کشید و گفت: ــ آره نگران نباش واسه بچه ت خوب نیست.:face_with_stuck-out_tongue_and_winking_eye: و چشمکی زد. از خجالت به او اخم کردم و به پدر جون و بابا اشاره کردم. زهرا بانو پلکش خیس بود. دستم را نوازش کرد و گفت: ــ دیگه باید بیشتر مراقب خودت باشی.:white_smiling_face:️ دیگه دونفر شدین. هنوز گیج بودم. " مثل اینکه قضیه جدیه " بابا و پدر جون تبریک گفتند و باهم بیرون رفتند. صالح ففط با لبخند به من نگاه می کرد. با اشاره ای او را به سمت خودم کشاندم ــ اینا چی میگن؟:white_frowning_face:️ ــ جواب آزمایشتو گرفتم گلم.:smiling_face_with_smiling_eyes: تو راهی داریم:baby::emoji_modifier_fitzpatrick_type-1-2: ضعف و سر گیجه ت به همین دلیل بوده. چیزی نگفتم. فقط به چشمانش زل زدم و سکوت کردم. "یعنی من دارم مادر میشم؟ به این زودی؟":face_without_mouth: ادامه دارد... :writing_hand: نویسنده : #خانم_طاهره_ترابی #داستان #رمان_عاشقانه #داستان_مذهبی #رمان_مذهبی #ازدواج #منا #سوریه #ازدواج #اصلاح_سبک_زندگی #هر_روز_یک_قسمت_از_داستان #تمدن_نوین

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است