دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشتبا ...

دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت

با همسرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت . تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت وقتی رفتند هر کسی چیزی گفت یکی گفت زن ذلیل، یکی گفت لوس، یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که باز هم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد همه چیز عادی بنظر آمد و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق،،،

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها