:heavy_check_mark: #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا:heavy_heart...

:heavy_check_mark: #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا:heavy_heart_exclamation_mark_ornament:

⚘ #قسمت_سی_و_هفتم ــ همین حالا دراز بکش:pouting_face: از جات تکون بخوری بامن طرفی:white_up_pointing_index:️:emoji_modifier_fitzpatrick_type-1-2::unamused_face: لبه تخت نشستم. ــ گفتم دراز بکش:pouting_face: کلافه نگاهش کردم و گفتم: ــ یه لحظه بشین. کارت دارم. اینقدر هم صداتو برای مهدیه بالا نبر.:pensive_face: لحظه ای سکوت کرد و آرام کنارم نشست. نمی دانستم چگونه باید به اوبگویم در نبودش و در کنار تحمل این مشکل، چه زجری کشیده ام و حالا طفلم کجاست:loudly_crying_face: ــ نمی خوای حرفتو بزنی؟ اشکم سرازیر شده بود و سرم را نمی توانستم بالا بگیرم. صالح هم کلافه بود. ــ مهدیه جان... خب ببخشید نخواستم سرت داد بزنم. خودت هم مقصری. رعایت نمی کنی. مگه استراحت نیستی؟ خب دختر خوب، بچه که نیستی لج نکن و دستور دکترت رو انجام بده. حالا اشکاتو پاک کن عزیزم. منو ببخش. قول میدم از این به بعد بهتر خودمو کنترل کنم. ــ صالح...:pensive_face: ــ جونم خانومم؟! ــ اون روز که عمل داشتی... ــ خب ــ اون روز... منم... بیمارستان بودم. همه رفته بودن تشیع اون شهیدی که آوردن من تنها تو خونه بودم. اون آقای مسئولتون تماس گرفت و گفت تو رو آوردن اینجا:pensive_face: و بقیه ی ماجرا را ریز به ریز برایش تعریف کردم. شانه هایم می لرزید و دستم را روی صورتم گذاشته بودم و بی وقفه گریه می کردم. انگار غم و فشار وارده به قلبم را یک جا می خواستم سبک کنم. ــ خیلی سخت بود صالح جان. تو اونجا روی تخت با یه دست بریده... منم این طرف روی تخت بی حال و تنها... فقط خدا می دونه چه زجری کشیدم و چه مصیبتی رو تنهایی تحمل کردم. خجالت می کشیدم بیام پیشت وگرنه دل تو دلم نبود صالحم رو ببینم:loudly_crying_face: می گفتم خدایا اگه حال بچه رو بپرسه چه جوابی بهش بدم؟:loudly_crying_face: کاش می دونستی چی کشیدم صالح:loudly_crying_face::loudly_crying_face::loudly_crying_face::loudly_crying_face: دستش را حصار شانه های لرزانم کرد و مرا به آغوشش فشرد. صورتش خیس از اشک بود و لبش بسته به مهر سکوت. پیشانی ام رابوسید و آرام گفت: ــ فقط حلالم کن مهدیه... تو رو به جان حضرت زینب حلالم کن خانوم.:loudly_crying_face: تاچند روز کم حرف بود و آرام. نگرانش بودم اما می دانستم با صبر و توکلش این بحران را هم راحت از زندگی اش عبور می دهد. ــ مهدیه... ــ جانم صالح جان؟ چیزی لازم داری؟ ــ نه عزیزم. حاضر شو بریم امامزاده... ادامه دارد... :writing_hand: نویسنده : #خانم_طاهره_ترابی #داستان #رمان_عاشقانه #داستان_مذهبی #رمان_مذهبی #ازدواج #منا #سوریه #ازدواج #اصلاح_سبک_زندگی #هر_روز_یک_قسمت_از_داستان #تمدن_نوین

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار