( پارت ۷ ):  به خاطر موفقیتم تو کار با دوست هام و چند تا از ...

( پارت ۷ ):

به خاطر موفقیتم تو کار با دوست هام و چند تا از همکارهام قرار جشن گذاشتیم. ساعت ده تو بار رو به روی شرکت هم دیگه رو می دیدیم. این بار پاتوقمون شده بود. من خودم که همیشه پلاس بودم, چون به خاطر کارم مجبور شده بودم یه خونه نزدیک به شرکت بگیرم که بار هم نزدیکش بود. برای همین هم اوقات بیکاریم رو می رفتم بار. مامان این ها تو حومه ی شهر زندگی می کردن. تو یه خونه دوبلکس با فضای سبز و یه استخر. خیلی وقت ها دلم برای اون خونه و اتاقم تنگ می شه اما چه می شه کرد؟! یه تیپ اسپرت زدم. بر خلاف شرکت که معمولا رسمی میرم با شلوار پارچه ای و پیراهن مردونه و کت و این ها, این جا تیپ اسپرت می طلبه, متناسب سنم. یه شلوار جین تیره پوشیدم و یه تیشرت خاکستری به همراه یه کاپشن چرم کوتاه مشکی. به مدد ورزش کردن هیکل خوبی دارم. عشقم بسکتبال بازی کردنه برای همین قدم هم بلنده. موهای تیره ام رو از پدرم به ارث بردم و رنگ ترکیبی سبز و قهوه ای چشم هام رو از مادرم و چون بچه شر و شیطونی بودم و همیشه بیرون از خونه, پوست سفیدم رنگ آفتاب گرفته. از در بار وارد می شم. ببین این جا چه خبره... تقریبا بیشتر مشتری های بار رو می شناسم. بس که زیاد میام این جا. می رم سمت میزی که دوست هام نشستن. با لبخند دست هام رو باز می کنم و بلند می گم: -به به ببین این جا چه خبره؟! همه هستن فقط من کم بودم. دیوید: -آره فقط خنگولمون کم بود. بلند زدم زیر خنده. چون خنگول رو با یه لحن بامزه ای فارسی گفت. خودم یادش داده بودم, این قدری که با شوخی و بی شوخی بهش می گفتم خنگول آخرش فهمیده بود چه معنی داره و حفظ شده بود. حالا مقابله به مثل می کرد و از کلماتم علیه خودم استفاده می کرد. جلو رفتم و تو هوا دست هام رو کوبوندم به دست های پسرها و شونه امون رو زدیم به هم. با دخترها اما باید با ملایمت برخورد کرد, دست دادن و یه بوسه ی ظریف رو گونه. ببین کی این جا است؟ کاترین, یه دختر بلند و باریک با یه هیکل خیلی قشنگ. بدجوری چشمم دنبالشه اما خیلی احساساتیه و به همین راحتی با کسی جور نمی شه. من هم دنبال رابطه ی عمیق نیستم. ترجیح می دم فعلا رو کارم تمرکز کنم, همه چیز به وقتش. از بین این پونزده نفری که امشب تو این بار جمع شدن ده نفرشون میان به شارلوت تاون. من نمی دونم این همه جا چرا باید بریم کانادا؟ ولی تعریف این شهر رو زیاد شنیدم. این هم یه جور تفاوته. تولد تو یه کشور و شهر دیگه. انگاری تولد بیست و چهار سالگیم قراره متمایز و خاطره انگیز باشه. بعد کلی رقص و تکون دادن خودمون و کلی مشروب خوردن و حال و هول بالاخره بچه ها بلند شدن هر کی بره خونه اش. فردا تعطیل بود و برای همین همه تا خرخره خورده بودن. اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم خونه! یا اصلا رفتم؟! نرفتم؟! "مارگاریتا دوما" تو خواب و بیداری سر و صداهایی می شنیدم, همین باعث شد چشم هام رو باز کنم و گوش بسپرم ببینم چه خبره... باز هم دعوا, باز هم... باز هم جنگ, خسته شدم. هه... باید تو خواب ببینم روزی رو که تو این خونه آرامش داشته باشم. به ساعت نگاه کردم, ساعت از دوازده گذشته بود اما دیگه برای پدر و مادر من روز و شب بی معنی بود و سر و صداها هنوز نخوابیده بود. سعی داشتم دوباره بخوابم ولی چون چشمام تازه گرم شده بود هم خستگیم دراومده بود و هم خوابم پریده بود. به سقف نگاه می کردم. امروز روز پر مشغله ای داشتم, لا به لای صداها صدای بابا رو شنیدم: -این حق مارگاریتاست! حق من؟! جالبه, تا این سن به یاد ندارم که چیزی حق من بوده باشه! اصلا یادم نمیاد که کسی با توجه به حق من تصمیم گرفته باشه و حرفی زده باشه! کنجکاوی زیاد باعث شد بلند بشم, روبدوشامبرم رو پوشیدم و راه افتادم سمت سالن. با دیدن عمو جک و عمو ویلیام شوکه شدم. اون ها این جا چی کار می کردن؟ این قدر غرق حرف هاشون بودن که کسی متوجه من نشد. -سلام, به ساعت نگاه کردید؟ اتفاقی افتاده؟ همه ی سرها به طرف من برگشت. بابا توی نگاهش ترس و تردید بود, شاید تردید برای اینکه آیا من چیزی شنیدم یا نه؟ -نه عزیزم, چیزی نیست, برو بخواب. انگار که با بچه صحبت می کنن, من که احمق نیستم! این موقع شب جلسه تشکیل دادن, اون هیچ, اصلا چطور برم بخوابم؟ مگه می شه با این همه سر و صدا خوابید؟ رو کردم به جمعشون و نگاهم رو بینشون چرخوندم: -اوهوم, پس بخاطر هیچی همچین بل بشویی راه انداختید؟ به خاطر هیچی من تو این خونه هیچوقت آرامش ندارم؟ آره؟ بابا یه نگاه به عمو جک انداخت. جک: -چیزی نیست عموجان, تو خودت رو نگران نکن. من: -چشم عموجان, خوب شد گفتید! من خودم رو نگران نمی کنم...! الان اینا فقط دلشون می خواد من رو بپیچونن, مشکلی نبود مامان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است