:two_hearts::two_hearts::two_hearts:#قسمت_بیست_و_ششم#چند_دقی...

:two_hearts::two_hearts::two_hearts:

#قسمت_بیست_و_ششم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن وقتی نامه رو خوندم دست و پاهام میلرزید:crying_face: احساس میکردم کاملا یخ زدم :crying_face: احساس میکردم هیچ خونی توی رگ هام نیست:crying_face: اشکام بند نمیومد...:loudly_crying_face: خدایا چرا؟!:crying_face::crying_face: خدایا مگه من چیکار کردم؟!:crying_face::crying_face: خدایا ازت خواهش میکنم زنده باشه...:person_with_folded_hands: خدایا خواهش میکنم سالم باشه:person_with_folded_hands: ((از حسادت دل من می سوزد، از حسادت به کسانی که تو را می بینند! از حسادت به محیطی که در اطراف تو هست مثل ماه و خورشید که تو را می نگرند مثل آن خانه که حجم تو در آن جا جاریست مثل آن بستر و آن رخت و لباس که ز عطر تو همه سرشارند از حسادت دل من می سوزد یاد آن دوره به خیر که تو را می دیدم)) کارم شده بود شب و روز دعا کردن و تو تنهایی گریه کردن.:crying_face: یهو به ذهنم اومد که به امام رضا متوسل بشم:crying_face: خاطرات سفر مشهد دلم رو اتیش میزد. ای کاش اصلا ثبت نام نمیکردم :crying_face: ولی اگه سید رو نمیدیدم معلوم نبود الان زندگیم چطوری بود:pensive_face: شاید به یکی شبیه احسان جواب مثبت میدادم و سر خونه زندگیم بود:neutral_face: ولی عشق چی؟!...:pensive_face: اقا جان... این چیزیه که شما انداختی تو دامن ما...حالا این رسمشه تنهایی ولم کنی؟!:crying_face: اقا من سید رو از تو میخوام :crying_face::crying_face: :large_red_circle:یک ماه بعد: یه روز صبح دیدم زهرا پیام فرستاده (ریحانه میتونی ساعت 9 بیای مزار شهدای گمنام؟! کارت دارم) اسم مزار شهدا اومد قلبم داشت وایمیستاد..:crying_face::crying_face: سریع جوابشو دادم و بدو بدو رفتم تا مزار -چی شده زهرا:hushed_face: -بشین کارت دارم:confused_face: -بگو تا سکته نکردم:hushed_face::confused_face: ریحانه این شهدای گمنامو میبینی؟!:pensive_face: -اره..خب؟؟:disappointed_face: -اینا هم همه پدر و مادر داشتن...همه شاید خواهر داشتن...همه کسی رو داشتن که منتظرشون بود...همه شاید یه معشوق زمینی داشتن ولی الان تک و تنها اینجا به خاطر من و تو هستن.:crying_face: -گریم گرفت:crying_face: -پس به سید حق میدی؟!:pensive_face: -حرفات مشکوکه زهرا:hushed_face: -روراست باشم باهات؟؟:pensive_face: -تنها خواهش منم همینه :confused_face: -ریحانه تو چرا عاشق سید بودی؟!:crying_face: -سرمو پایین انداختم و گفتم خب اول خاطر غرور و مردونگیش و به خاطر حیاش به خاطر ایمانش..به خاطر فرقی که با پسرای دور و برم داشت :pensive_face::pensive_face: -الانم هستی؟؟:crying_face: -سرمو پایین انداختم :pensive_face::pensive_face: -قربون قلبت برم:crying_face:...این چیزهایی رو که گفتی الحمدلله هنوز هم داره:pensive_face: -یعنی چی این حرفت؟!:hushed_face: یعنی ... -بیا با هم یه سر بریم خونه ی سید اینا...:crying_face: :hibiscus:ادامه_دارد:hibiscus: #سید_مهدی_بنی_هاشمی :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها