‍ :heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration: #قس...

‍ :heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration:

#قسمت_سی_و_دوم. #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن -منم با گریه گفتم...بابا اون فلج نیست:crying_face:...جانبازه:pensive_face: -حالا هرچی...فلج یا جانباز یا هر کوفتی...وقتی نمیتونه رو پای خودش وایسته یعنی حالتش عادی نیست:angry_face: -بابا اون اقا تا چند ماہ پیش از ماها هم هم بهتر راہ میرفت ولی الان به خاطر امنیت من و شما...:pensive_face::pensive_face: که بابام پرید وسط حرفو گفت: دختر تو با چند ماہ پیشش میخوای ازدواج کنی یا با الانش؟! :neutral_face:در ضمن این پسر و این خانوادہ اگه سالم هم می اومدن من جواب منفی میدادم چه برسه به الان که:expressionless_face: میدونستم بحث ی فایدہ هست:pensive_face:...اشکامو به زور نگه داشتم و رفتم توی اتاقم:crying_face:..وقتی در اتاق رو بستم بغضم ترکید:crying_face:...صدای گریم بلند و بلند تر میشد..با هر بار یاد آوری آخرین نگاہ سید انگار دوبارہ دنیا خراب میشد روی سرم:loudly_crying_face:...دوست داشتم امشب دنیام تموم بشه:crying_face:...ای کاش اتفاقات امشب فقط یه کابوس بود:crying_face:...تا صبح فقط گریه میکردم و مامانم هم هر چند دقیقه بهم سر میزد و نگرانم بود مامانم اومد تو اتاق و گفت : دختر اینقدر خودتو عذاب ندہ..از دست میریا...:hushed_face: -اخه شما که حال منو نمیدونی مامان.:crying_face:..دلم میخواد همین الان دنیا تمام بشه:confused_face: -من حال تورو نمیدونم؟! ههه:pensive_face::pensive_face:...من حال تو رو بهتر از خودت درک میکنم:crying_face: -یعنی چی مامان؟!:hushed_face: -یعنی اینکه....هیچی...:confused_face: ولی دخترم دنیا تموم نشدہ...کلی خواستگار قرارہ برات بیاد با کلی افکار و قیافه مختلف نمیگم کیو انتخاب کن و کیو نکن نمیگم مذهبی باشه یا نباشه ولی کسی رو انتخاب کن که ارزشتو بدونه و بتونه خوشبختت کنه:confused_face: اونشب و فردا اصلا تو حال و هوای خودم نبودم:pensive_face:اصلا نتونستم بخوابم و همش فکر و خیال:confused_face:صبح شد و دلم گرفته بود:pensive_face:دلم میخواست با زهرا حرف بزنم ولی نمیدونستم چی بگم بهش :crying_face: هیچکی نبود باهاش درد دل کنم :pensive_face:یاد حرف زهرا افتادم..که هر وقت دلش میگیرہ میرہ مزار شهدا:crying_face:لباسم رو پوشیدم و به سمت شهدای گمنام راہ افتادم.. نزدیک مزار که شدم.. اااا...اون زهرا نیست بیرون مزار وایسادہ؟!:hushed_face: چرا دیگه خودشه:pensive_face:حالا چیکار کنم:hushed_face: اروم جلو رفتم -سلام :pensive_face: -سلام ریحانه جان و بغلم کرد و گفت: اینجا چیکار میکنے؟:hushed_face: -دلم گرفته بود...اومدہ بودم باهاشون درد دل کنم...تو چرا بیرونی؟! -محمد گفت میخواد حرف بزنه باهاشون و کسی تو نیاد . -زهرا:pensive_face:نمیدونم چطوری معذرت خواهی کنم.به خدا منم نمیخواستم... -این چه حرفیه ریحانه.من درکت میکنم اروم به سمت مزار حرکت کردم.و وارد یادمان شدم.صدای سید میومد وکم کم واضح تر میشد ارو اروم رفتم و چند ردیف عقب ترش نشستم و به حرفهاش گوش دادم:pensive_face: #ادامه_دارد #سید_مهدی_بنی_هاشمی :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond: :dizzy_symbol:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار