:two_hearts::two_hearts::two_hearts:#قسمت_سی_و_سوم #چند_دقیق...

:two_hearts::two_hearts::two_hearts:

#قسمت_سی_و_سوم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن ارو اروم رفتم و چند ردیف عقب تر نشستم و به حرفهاش گوش دادم:pensive_face: دیدم با بغض داره درد دل میکنه :crying_face: -شهدا چی شد؟!:pensive_face:مگه قرار نبود منم بیام پیشتون ؟! الان زنده موندم که چی بشه؟!:crying_face: که هر روز یه زخم زبون بشنوم؟!:crying_face:... بی معرفتا چرا من رو یادتون رفت و شروع کرد گریه کردن گریه کردن :loudly_crying_face: دلم خیلی براش میسوخت:crying_face:...منم گریم گرفته بود ولی نمیتونستم گریه کنم...اروم رفتم پشت سرش... نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم... فقط آروم گفتم: سلام آقا سید :face_without_mouth: اروم سرش رو برگردوند و سریع اشکاش رو با گوشه استینش پاک کرد و داد زد: زهراااا مگه نگفتم کسی اومد خبرم کن -اقا سید حالا دیگه ما  هرکسی هستیم ؟! -خانم بین من و شما هیچ نسبتی نیست.نه ثبتی نه دینی و نه... لااله الا الله -قلبی چطور؟!:hushed_face: اینقدر راحت جا زدید؟!:confused_face:من رو تا وسط میدون اوردید و حالا میخواین که تنها بجنگم؟؟:pensive_face: یعنی حتی اون گفتن عشق دوم و اینا همه دروغ بود؟! چون برای رسیدن به عشق اولتون اینقدر تلاش کردید ولی عشق به ظاهر دومتون چی؟!این شهدا اینطوری پای حرفاشون وایمیستادن؟!:crying_face: -من چیکار باید میکردم که نکردم؟؟:pensive_face: -چرا دیشب جواب بابامو ندادید و از خودتون دفاع نکردید؟؟:hushed_face: -چه جوابی؟!چه دفاعی؟!مگه دروغ میگفت؟!من فلجم.:crying_face:..حتی خودمو نمیتونم نگه دارم چه برسه شما رو...کجای حرفهاش غلط بود؟! -اون روز تو دفترتون گفتین این اتوبان دو طرفست... ولی الان با این حرفاتون دارم میفهمم نه ...این اتوبان همیشه یه طرفه بوده...شما فکر میکنید نظر من راجب شما عوض شده؟!:hushed_face: حق هم دارید فکر کنید..چون عاشق نشدید تا حالا...و نمیدونید عشق یعنی چی...خداحافظ . بلند شدم و به طرف در مزار رفتم که از پشت سر اروم گفت: ریحانه خانم:face_without_mouth:(دومین بار بود که اسمم رو صدا میزد) این اتوبان همیشه دوطرفه بوده ولی وقتی کوه ریزش کنه دیگه راهی باقی نمینونه:pensive_face: برگشتم و باز باهاش چشم تو چشم شدم و  گفتم: اگه صدبار هم کوه ریزش کنه باید وایساد و جاده رو باز کرد نه اینکه... خداحافظ... و از محوطه بیرون اومدم... چند روز گذشت و از اقا سید هیچ خبری نداشتم...روزها برام تکراری و بیخود میگذشت:pensive_face:..فکر به اینکه اینده و سرنوشتم چجوریه دیوونم میکرد.. دلم میخواست یه کاری کنم ولی کاری ازز دستم بر نمیومد..هر بار درباره سید با بابا حرف میزدم بحث رو عوض میکرد:neutral_face: تا اینکه یه شب نزدیک صبح دیدم صدای جیغ زدن های مامانم میاد:hushed_face:سریع خودمو رسوندم بالاسرش:hushed_face:دیدم رو تخت نشسته داره گریه میکنه:crying_face: -چی شده مامان؟!:hushed_face: :cherry_blossom:ادامه_دارد :cherry_blossom: #سید_مهدی_بنی_هاشمی :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها