:two_hearts::two_hearts::two_hearts:#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_ک...

:two_hearts::two_hearts::two_hearts:

#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن #قسمت_سی_و_چهارم تا اینکه نصفه شب دیدم صدای جیغ زدن های مامانم میاد:hushed_face:...سریع خودمو رسوندم بالاسرش...دیدم رو تخت نشسته داره گریه میکنه:crying_face: -چی شده مامان؟!:hushed_face: -ریحانه...ریحانه...این پسره اسمش چیه؟؟:crying_face::crying_face: -کدوم پسره؟! چی میگید؟!:hushed_face: -عههه...همین که اومده بود خواستگاریت:crying_face: - اها...اسمشون سید محمد مهدی هست :face_without_mouth: -با گفتن اسمش گریه های مامان بیشتر شد:loudly_crying_face: بابام هم کم کم نگران شده بود و میخواست اورژانس خبر کنه -حالا چی شده مامان؟!:hushed_face: -خواب خانم جون رو دیدم:crying_face:(مادربزرگم و همون که اولین بار بهم نماز خوندن یاد داده بود) با همون چادری که همیشه میزاشت:pensive_face:توی خونه قدیمیمون بودم:pensive_face:دیدم در باز شد اومد تو:crying_face:ولی به من هیچ توجهی نمیکرد و ناراحت بود:crying_face:گفتم مامان چی شده؟! گفت تو ابروی منو پیش حضرت زهرا بردی :crying_face: گفتم چرا؟! :hushed_face: گفت خانم میگه برای خواستگاری نوه اش اومده خونه شما ولی بیرونشون کردین:crying_face:گفت به دخترت بگو تو که میترسی محمد مهدی نتونه از دخترت مراقب کنه..این پسر از حرم دختر من مراقبت کرده چطور از مراقبت دختر تو برنمیاد. خانم جون اینارو تو خواب گفت و  پا شد و با گریه رفت:crying_face::crying_face: که بابام گفت: این حرفها چیه زن...حتما غذای سنگین خورده بودی:neutral_face: که مامان با گریه میگفت من هیچوقت خوابهام غلط نیست:crying_face:مامانم بعد مدتها اومده تو خوابم:pensive_face:و از من دلگیر بود:crying_face: ما بد کردیم...نباید بیرونشون میکردیم.. -ولمون کن خانم...میخوای دخترتو بدبخت کنی که چی؟! یه مرده خوشحال بشه :neutral_face: -تو از کجا میدونی بدبخت میشه مرد؟؟ -از اونجا تو جامعه به اون اقا نه کار میدن نه پست اجتماعی میدن نه میتونه رانندگی کنه نه میتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون.بازم بگم؟!:expressionless_face: -تو هم خوشبختی رو چه چیزهایی میدونی:pensive_face:خوشبختی یعنی دلت کنار یکی اروم باشه چه تو خرابه باشین چه تو کاخ -این رمانتیک بازیا مال یه سال اول زندگیه..وقتی قسط بانک و اجاره خونه و اسباب کشی و در به دری شروع شد اونموقع میفهمی دلت پیش کی آروم بود و اروم میشه:neutral_face: یک هفته همین بحث تو خونه ما بودو منم هم غذام کم شده بود و هم حرف زدنم و فقط غصه میخوردم:crying_face:مامانمم که وضع روحیش خوب نبود:pensive_face: و کلا وضعیت خونمون ریخته بود بهم... یه روز صبح دیدم بعد مدتها از مینا برام یه پی ام اومد -سلام ریحانه خوبی؟! -سلام مینا.چه عجب یادی از ما کردی؟! -همونقد که شما یاد میکنی ماهم یاد میکنیم:neutral_face:میخواستم بگم آخر هفته بله برونمه:smiling_face_with_smiling_eyes: -ااااا.. به سلامتی:white_smiling_face:چطور بی خبر؟!حالا اقا داماد کیه؟:hushed_face: -میشناسیش:smiling_face_with_smiling_eyes: :cherry_blossom:ادامه_دارد:cherry_blossom: #سید_مهدی_بنی_هاشمی :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها