:heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration::writi...

:heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration:

:writing_hand: #قسمت_سی_و_پنجم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن -ااااا...سلامتی...چطور بی خبر؟! حالا اقا داماد کیه -میشناسیش:smiling_face_with_smiling_eyes: -میشناسم:hushed_face:کیه؟! از بچه های دانشگاست؟؟:hushed_face: -ارہ :smiling_face_with_smiling_eyes: -کدومشون؟!:hushed_face: -اقا احسان :smiling_face_with_smiling_eyes: -احسان؟!:fearful_face::fearful_face: -ارہ...:smiling_face_with_smiling_eyes::smiling_face_with_smiling_eyes:چیه چرا تعجب کردی؟!:hushed_face: -اخه اون که میگفت فقط:confused_face: -نه بابا...بندہ خدا میگه از اول هدفش من بودم...میگفت صحبت دربارہ تورو بهونه کردہ بود که باهام حرف بزنه :smiling_face_with_smiling_eyes:میگفت چون باباش با بابات همکارہ تو رودروایسی و به زور بلند شدہ اومدہ خواستگاریت و کلی دعا کردہ که تو جواب رد بدی:smiling_face_with_smiling_eyes: -اینا رو احسان بهت گفته؟!:neutral_face: -اولا آقا احسان :smiling_face_with_smiling_eyes:و دوما ارہ -به هر حال ان شاءالله که خوشبخت بشی:neutral_face: به آقا احسانم سلام برسون . ممنونم...البته از الان میدونم خوشبختم:smiling_face_with_smiling_eyes:ریحانه خبر نداری هنوز هیچی نشدہ یه ویلا تو شمال به نامم زدن -چه خوب...ولی مینا ای کاش میتونستم از جانب یه دوست باهات صحبت کنم ولی میدونم الان هرچی بگم با یه چشم دیگه ای منو میبینی..فقط برات ارزوی خوشبختی میکنم. -ممنونم...نگران من نباش ریحانه...من از پس کارهام برمیام..پس منتظرتما اخر هفته -مینا نمیتونم قول بدم که حتما میام:confused_face: -حتما باید بیای...اتفاقا احسانم اصرار کرد حتما دعوتت کنم . دلم برای مینا میسوخت...میخواستم خیلی حرفها رو بهش بزنم ولی میدونستم الان فکر میکنه شاید از حسادته و ترجیح دادم سکوت کنم:neutral_face: و براش دعا کنم خوشبخت بشه...اخه خیلی دختر مهربون و پاکیه و فقط یکم اعتقاداتش ضعیفه.:confused_face:..ای کاش میفهمید خوشبختی فقط ویلا و ماشین و... نیست. و اصل کاری اون ارامشیه که باید حس بشه.. وقتی ماجرای خواب مامان  رو به زهرا تعریف کردم کلی پشت تلفن گریه کرد:crying_face: و گفت از وقتی سید ماجرا رو شنیدہ همیشه تو خودشه و میگه ای کاش کاری از دستش برمیومد. تا اینکه یه روز صبح که بابا داشت از خونه بیرون میرفت و در کوچه رو باز کرد دید اقا سید پشت در با ویلچر نشسته.. -سلام علیکم:pensive_face: -سلام...بازم شما؟! :hushed_face: -اومدم که جواب قطعیمو بگیرم وبرم -من که بهتون جواب دادم...گفتم شما برای دختر من مناسب نیستید -شما جواب دادید ولی من میخوام از زبون دخترتون بشنوم . چون تو این زمینه نظر هیچکسی به جز ایشون برای من مهم نیست -ببین آقا پسر...اوندفعه با احترام گفتم که این موضوع رو فراموش کنین ولی ایندفعه اگه مزاحم بشین دیگه احترامی نیست و پلیس خبر میکنم. -لا اله الا الله...فکر نکنم خواستگاری جرم باشه البته شاید توی محله شما جانبازی جرم باشه...نمیدونم...ولی آقای محترم...شما حرفاتونو زدین منم میخوام حرفامو بزنم... :cherry_blossom: ادامه_دارد :cherry_blossom: #سید_مهدی_بنی_هاشمی کپی با ذکر  اسم نویسنده :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها