‍ :heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration::wri...

‍ :heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration:

:writing_hand: #قسمت_سی_و_هفتم #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن یه ببخشید گفتم و سریع اومدم توی خونه:face_with_cold_sweat: نمیدونم چرا بغضم گرفته بود :crying_face: تمام بدنم میلرزید:confused_face:سرم گیج میرفت.:anguished_face: رفتم تو اتاقم و تا میتونستم گریه کردم:loudly_crying_face::loudly_crying_face: اومدم تو اتاق و نفهمیدم دیگه چه حرفی بین بابا و سید رد و بدل شد:hushed_face:بعد چند دیقه بابا اومد خونه و دیگه بیرون نرفت:confused_face:صدای پرت کردن کیفش روی میز رو میشنیدم:frowning_face_with_open_mouth:خیلی سر سنگین و سرد  بود...رو به مامانم کرد و گفت : خوشم باشه:angry_face:تحویل بگیر خانم...دختر بزرگ کردیم عین یهذدسته کل اونوقت دادیم  تحویل دانشگاہ های این مملکت...نمیدونم چی یادشون میدن که تو روب باباش وایمیسه از عاشق شدنش صحبت میکنه...اونم جلوی یه پسر غریبه :pouting_face: توی اتاق از شدت ترس به خودم میلرزیدم:persevering_face: مامانم گفت: حالا که چیزی نشدہ..چرا شلوغش میکنی...ولب اینبار دیگه قضیه رو مثل آرش و سحر نکنیا:neutral_face:...پسرم تک و تنها افتادہ تو کشور غربت و دیگه هیچ علاقه ای به ازدواج نداره:pensive_face: -چیزی نشدہ؟! دیگه چی میخواستی بشه؟!:pouting_face: تو قضیه آرش هم مقصر شما بودی که کار به جاهای باریک داشت کشیدہ میشد ولی نه..اینبار دیگه قضیه رو کش نباید داد..با آبروی چندین و چندساله من دارہ بازی میشه:pouting_face: آدم صد تا پسر داشته باشه ولی دختر نداشته باشه:neutral_face::neutral_face: -نا شکری نکن آقا...حالا میخوای چیکار کنی؟!:hushed_face: میبینی که دخترت هم دوستش داره:confused_face: -اخه من نمیفهمم از چیه این پسرہ خوشش اومده:expressionless_face:چند روز دیگه زنگ بزن که بیان برای خواستگاری و این ابرو ریزی تموم بشه...پسرہ ی پر رو میگه اگه جوابمو ندین تا جلوی شرکتتونم میام...کم اینجا ابرومون رفت میخواد اونجا هم ابرومونو ببرہ... بگو بیان خواستگاری من اونجا حرفامو میزنم برای اخرین بار:pouting_face: اونجا شرط هامو میگم:neutral_face: -از توی اتاق اینا رو شنیدم ولی نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت :hushed_face: ولی خوب همین که اجازہ داد بیان خواستگاری هم یه قدم مثبت بود:pensive_face: -مامان زنگ زد خونه اقا سید اینا و گفت اگه باز مایلن برای اخر هفته بیان خواستگاری توی هفته خیلی استرس داشتم :pensive_face: همش فکر میکردم که بابام چیذمیخواد بگه:crying_face: هرچی دعا و ذکر بلد بودم تا اخر هفته خوندم که همه چی ختم بخیر بشه:crying_face: یاد حرف سید افتادم:pensive_face: گفته بود هر وقت دلت گرفته قرآن رو باز کن و با خدا حرف بزن خدایا خودت میدونی حال دلم رو:crying_face: خودت کمکم کن:pensive_face: اگه نشه چی؟!:crying_face: اگه بابام این بار بیشتر تحقیرشون کنه چی؟!:pensive_face: خدایا خودت کمکم کن...:crying_face: یا فاطمه زهرا خودت گفتی که اقاسید نوہ ی شماست:crying_face: پس خانم جان خودت یه کاری بکن منم عروستون بشم :crying_face: قران رو برداشتم و اروم باز کردم:pensive_face: :cherry_blossom: ادامه_دارد :cherry_blossom: #سید_مهدی_بنی_هاشمی کپی با ذکر نام نویسنده :small_orange_diamond::small_blue_diamond::small_orange_diamond::small_blue_diamond:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار