#چهل_پنجصبح زود بلند شدم و رفتم حمومبعد از یه دوش اب سرد که ...

#چهل_پنج

صبح زود بلند شدم و رفتم حموم بعد از یه دوش اب سرد که خواب رو از سرم پروند اومدم پایین روی پله های اخر یه لحظه مکث کردم و خواستم برگردم بالا هانارو بیدارش کنم که یادم اومد رفته ادامه دادم و رفتم توی اشپزخونه یه قهوه خوردم و رفتم بالا لباس بپوشم یه جین سیاه پوشیدم با یه تیشرت سفید کت مشکی چرم رو هم روش پوشیدم موهامو روبه بالا شونه زدم ساعتمو دستم کردم و گوشیو کیف و سوییچو برداشتم و رفتم پایین نیم بوت های مشکی پوشیدم و رفتم توی حیاط وسطای اذرماه بود و حیاط از برف سفید شده بود رفتم توی ماشین و درو با ریموت باز کردم ماشین و توی پارکینگ پارک کردمو رفتم بالا سرگرم نقشه ای بودم و کنارش سرم تو چنتا پرونده بود وقتی تلفن زنگ خورد بیتوجه به شماره گوشیو همونطور که شماره های توی پرونده رو میخوندم گوشیو دم گوشم گزاشتم دیدم هنوز زنگ میخوره تماسو برقرار گردم و گزاشتم کنار گوشم -بفرمایید؟ صدای شاد دختری پیچید توی گوشی +باشه میفرمایم صداش اشنا بود ولی اصلا نشناختم -شما؟! بادش خالی شد +خیلی بی مزه ای ارسام...واقعا نشناختی؟! -اگه شناخته بودم نمیپرسیدم +خب تو ساعت یازده بیا دنبالم تا بریم اسکی...ببینی میشناسی -هانا؟! +مرض واقعا نشناختیم؟ -خب صدات حالت جیغ جیغوشو نداشت نشناختم +ایشش بدم میاد ازت،ساعت یازده میای هااا -ببینم چی میشه +یه یه یه خدافض باخنده جوابشو دادمو قطع کردم ساعت یازده جلو دانشگاهش که ادرسشو برام فرستاده بود نگه داشتم و بهش زنگ زدم هانا توکلاس پامو رو پام انداختم و همونطور که تکنش میدادم لم داده بودم و برگه ی جلومو نقاشی میکردم اصلا تو فکر درس،حسینی،یاهمین مقاشی نبودم تو چه فکری بودمم،...نمیدونم #بعضی اوقات ادما اونقدر درگیر فکرای جورواجور میشن که خودشونم نمیفهمن بعدم که میان بهشون فک کنن ببینن چی بود که بهش فکر میکردن میپرن همشو):/: ساحل که کنارم نشسته بود با دستش زد به بازوم گیج برگشتم طرفش -هوم با سر به حسینی (استادمون) اشاره کرد برگشتم و نگاش کردم پشت میزش به جلو خم شده بود و دو دستش روی میز بودن با اخمایی در هم چشماش بین منو یه بابای دیگه ای در رفت و امدبود اروم خطاب به ساحل گفتم -چشه این همینکه خواست جواب بده با داد حسینی همه سیستمش قفل کرد:/ مداد یکی از بچه ها هم افتاد فک کنم اونی که بعد ازمن حسینی هی نگاش میکرد خواستم برگردم ببینم کیه که اندازه من ترسیده اخه بچه ها که انتظار این حرکتو داشتن ریلکس بعد از دادش بهش نگاه میکردن همینکه خواستم سرمو برگردونم بازم صداش اومد حسینی+معلوم هست چخبره؟چرا دوتا ازبهترین شاگردا من باید سر کلاس حواسشون پرت باشه؟لطیفی چه مرگته چرا این چند وقته اصلا سر کلاسا نیستی؟فلاح تو چته؟به منم بگین اگه صلاح دونستم طعطیل میکنم بچه ها همه یهو برگشتن یمت منو لطیفی همچین ادمایین:neutral_face::expressionless_face: لطیفی همون کسیه که مدادش افتاده بود لطیفی یکی از اعضای یه گروه چهارنفره پسرتوی دانشگاهه که از ترم اول تا الان با منو بچه ها همکلاسین بچهای خوبین یکیشونم به اسم آروند عاشق ساحله ساحله خرم بیخودی نمیخوادش علیرضاپسر شوخو خونگرمیه ولی خب جلوی من همیشه موعدب بوده ومن از همینش خوشم میاد علیرضا+استاد من سر همه کلاساتون هستم حسینی+خودت اره ولی فکرت نه برگشت سمت من ادامه داد +دختر تو مشکلت چیه؟ -هیچی استاد:( دستاشو محکم کوبید روی میزش و داد زد +پس چرا سر کلاس عکاسی دارین نقاشی میکشین:angry_face: جوابی نداشتم واقعا فقط موندم و نگاش کردم علیرضا هم همینطور @Roman._.Khon

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها