پارت 1از زبون ترنموااااییی دوباره خواب موندم . امروز کلاس دا...

پارت 1

از زبون ترنم وااااییی دوباره خواب موندم . امروز کلاس داشتم . اصلا حوصله نداشتم و بد جور خوابم میومد . آخه از دیشب تا صبح داشتم فیلم ترسناک میدیدم ولی اصلا ترسناک نبود اخه یکی میاد کله اون یکی رو با اره برقی میبره ترس داره ؟ عین جت آماده شدم و سوار ماشینم شدم و دِ برو سمت دانشگاه پنج دقیقه به کلاس مونده بود و من داشتم میرفتم سمت کلاس که یکی زد پس کله ام :flushed_face: برگشتم و دیدم نفسه و هلیا ام پشتشه نفس : سلام بر دوست خوابالوی خودم من : علیک ... هلیا : سلام اجی من سلام . ببین نفس یاد بگیر از این هلیا . مث ادم سلام میکنه . تو اول عین هرکول هوار میشی رو ادم بعد سلام میکنی . نفس : خو حالا تو ام . بیاین بریم حالا به کلاس نمیرسیم . ـــــــــــــــــــــــــ تو کلاس همه اش رو تو چرت بودم . چون جایی و نداشتیم بریم و کلاس نداشتیم رفتیم تو کافه تا یه چیزی بخوریم . دیگه تصمیم داشتم امروز بهشون بگم. من : بچه ها ..... ام ـ....چیزه ..میگم ..... هلیا: عه خو درست حرفتو بزن . من: میترسم قبول نکنید . نفس : تو بگو بعد بترس که قبول نکنیم . من : خب شما ها که با کار پر خطر بیرون مشکلی ندارین . هردو با هم: نع من : این کاری که من میگم زیادی خطر ناکه ها . چون از اون ادمایی رو میخوان که با دیدن یه جن و جسد و بدن تیکه شده غش نکنه . نفس: نه خدایی ما با اینا غش میکنیم ؟ من : خب یه سازمان هست که اون جا افرادی مث ما میرن کاراگاه میشن . پایه این برییم؟ هلیا : خب من که میام و فکر نکنم خانواده نگران شن نفس : منم که پایه تم من: خب پس بیاین بریم همین الان تو سازمان تا ببینیم چی میشه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از زبون هلیا همه چیز عین برق و باد گذشت . ما عضو کارکنان اون سازمان شدیم البته از نوع خفن . چون ما با همه چیز سر و کار داشتیم و بقیه نه . فردا قرار بود بریم تا اولین ماموریت کاری مون رو انجام بدیم . شب با فکر این که اون جا باید چیکار کنیم به خواب رفتم zzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz صبح ساعت نه از خواب پاشدم . قرار بود نه و نیم بریم اون جا . فورا لباسمو پوشیدمو سوار مک لارنم شدم و راه افتادم سمت سازمان . تا وارد شدم نفس و ترنم و دیدم که مدیرمون بیاد تا بریم تو دفترش . تا من رسیدم جناب هم تشریف اوردن و ما رفتیم داخل . نشستیم روی صندلی های توی دفترش که گفت : چند لحظه صبر کنین تا همکار هاتونم بیان بعد میگم . هان ؟؟؟ همکار .؟؟؟ مگه فقط ما سه تا نبودیم . همون لحظه سه تا پسر وارد شدن و ما مجبور شدیم به احترامشون بلند شیم . اولی شون یه پسر با چشمای مشکی و مو های خرمایی و تمام اجزای صورتش متناسب بود . بعدی یه پسر با چشمای قهوه ای و مو های مشکی ولی این یه کم از قبلیه کوتاه تر بود . سومی یه پسر با چشمای آبی و پوست سفید و موهای قهوه ای روشن . در حال انالیز کردنشون بودم که این مدیر پارازیت انداخت وسط افکارم . مدیر : خب ما همه این جا جمع شدیم تا ماموریتتون رو بهتون بگم تا آماده شین . خب این کار ریسکش خیلی بالاست و شما باید با مسئولیت خودتون برید . و من شما رو تو این ماموریت امتحان میکنم . اول این که از لحظه به لحظه کارتون باید عکس بگیرین .شما باید به یه روستا برید ولی خب روستاش بزرگه و همه چی داره . و اون عمارت که شما توش برید خیلی خطر ناکه و اگه وارد اون خونه شدین دیگه نمیتونین از اون روستا برگردین و اگه برگشتین مث جن زده ها رفتار میکنید و هیچ راهی ام برای برگشت نیست مگر این که فردی که این عمارت رو ساخته پیدا کنید و بکشید . این فردی که این عمارت رو ساخته یک فرد خطا کاره پس کشتن این فرد کار بدی نیست . میتونین برید ؟؟ همه به هم نگاه کردن و هم زمان : بله مدیر: خب پس اشنا تون میکنم . ایشون آقای آرشام رستگار ; ایشون اقای متین آریا نژاد و ایشون هم رادوین وطنی. بعد رو کرد به ما و گفت : ایشون هم خانم ترنم راد ؛ خانم هلیا مشرقی و ایشون هم نفس رادوفر هستند . شما ها امروز رو با هم باشین تا آشنایی کامل پیدا کنین چون فردا باید راه بیوفتین .

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...