عکس و تصویر #part591‎#آدمای_شرطی :cherry_blossom::leaf_flutter...

#part591
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

_شوخی میکنم بابا، خوب تقصیر خودم بود، باید انقدر احمق نمیبودم و با کوچکترین اختلاف از خونه نمیرفتم ، نباید خام حرفهای اون عوضی میشدم ، من انقدر احمق بودم که خودم رو در کمال عشق و احساس در خدمتش گذاشتم ولی من برا اون فقط یه هوس بودم
بغض کرده بود و نمیتونست حرف بزنه
یکم از اب میوش رو نوشید تا اروم بگیره
_ میدونی بهت حسودیم میشه! سام بی خبر از تو بهت نزدیک شد وقتی تو رو با دارو خواب کرده بود.. میتونست وقتی که تو رو چشیده بزنه بره، هیچ ردی هم از خودش نزاره ولی انقدر عاشقت بود که ...
نفس عمیقی کشید تا بغضش نترکه
یه جورایی منم بغضم گرفته بود
یاسمن حقش این زندگی نبود
زهر خندی زد
_ کاش یه روز بشه یکی واقعاً عاشقم بشه، یک عشق واقعی... منو واسه خودم بخواد نه چیز دیگه ای، کسی که ازم سو استفاده نکنه
روشو کرد سمت پارمیسی که چشمها و دماغش قرمز شده بود
_ باید این بچه میرفت، نمیتونستم یه آیینه ی دق رو بزرگ کنم پارمیس پس خودت رو سر زنش نکن
فروغ اومد تو اتاق و برا منو پارمیس هم آبمیوه آورد ولی هیچ کدوم میل نداشتیم
سعی کردم جوی که پر از سکوت شده بود رو یکم بهتر کنم پس رو کردم سمت یاسمن
_ راستی فردا شب یه جشن بزرگ داریم امروز داریم برنامه ریزیش میکنیم، فکر کنم همه به یکم خوش گذرونی نیاز داریم
یاسمن با ذوق گفت
_ ولی من لباس ندارم که
یکم فکر کردم
_ بچه ها بیاید بریم بالا، شاید اصلاً نیاز به خرید نباشه اتاق لباس من پره لباسِ که حتی هموز مارکش هم کنده نشده
#Part592
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
پارمیس با ذوق دست یاسمن رو گرفت
هر سه باهم رفتیم اتاق لباس من
در رو باز کردیم و رفتیم داخل
از وقتی با سام ازدواج کردم حتی وقت نکردم یه دور کامل اتاق رو بررسی کنم ببینم چی دارم!
انقدر پشت سر هم بلا سرمون اومد که...

هر کدوم رفتیم سمت یکی از کمدها ولی یهو با جیغ پارمیس برگشتم سمتش
در کمدی که باز کرده بود پر بود از لباسهای مجلسی شیک
از همون دور برق یه لباس کاربنی چشمم رو گرفت
زرق و برق دار بود
یک تور کرم رنگ که با منجق های سورمه ای روش طراحی شده بود
اونو که از کمد کشیدم بیرون همون لحظه پارمیس هم یه لباس مشکی کشید بیرون
واو این عالیه
همونجا جلو همدیگه هر دوتامون لباسامون رو در اوردیم
به دیوونه بازی خودمون میخندیدیم
یاسمن هم یه لباس بنفش سیر از کمد در آورد و گرفت سمتمون که هم من هم پارمیس تأیدش کردیم
لباس منو پارمیس انگار تو تنمون دوخته شده بود
خوب سایز منو پارمیس دقیق یکی بود ولی یاسمن!
یاسمن انگار لباس مامان بزرگش رو پوشیده بود
لباس تو تنش زار میزد

#Part593
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
با حرص گفت
_ من که مثل شما بالا و پایینم عین بادکنک نیست
پارمیس هم خبیث گفت
_ آره مال تو بالاتنت که جوشه، جوش چرکی! بترکونش اونم نداشته باشی سنگینتری!
هر سه نگاهی به همدیگه انداختیم و زدیم زیر خنده ...
یاسمن که خودش مرده بود از خنده
با ته مانده ی همون خندش گفت
_ منم میرم سیلیکن میزارم منم مثل شما بادکنکی میشم! از حرص شما دوتا...
انقدر خندیده بودیم که شکممون درد گرفته بود
من مطمئن بودم که این لباس رو میخوام پس همین رو گذاشتم تو یه کاور و گذاشتم که موقع رفتن ببرم پایین
پارمیس هم لباس مشکی کوتاهم رو برداشت
البته فکر نکنم هیچ وقت میتونستم اون لباس رو بپوشم چون فوق العاده کوتاه بود
من هیچ وقت جسارت پوشیدن لباسهای خیلی کوتاه رو نداشتم
پارمیس_ شیرین... کجایی با توام!
_ حواسم پرت شد جانم؟
_ میگم ما که لباسمون رو انتخاب کردیم ولی یاسی نداره...بیاید سه نفری هم بریم اون شرکت تدارکات جشن هم بریم لباس برای یاسی انتخاب کنیم
با تردید رو کردم سمت یاسمن
_ میتونی بیای
لبخندی زد
_ فقط دیشب خونریزیم زیاد بود ، الان خوبم مثل یه عادت هرماه خودمونِ!

#Part594
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...