فردای اونروز نگار بهم پیام داد و ازم خواست حرفای دیشب رو فرا...

فردای اونروز نگار بهم پیام داد و ازم خواست حرفای دیشب رو فراموش کنم کلی ازم خواهش کرد که حتما عضو گروه شیطان پرستی بشم ...انگار از خشم شیاطین ترسیده بود... آخرین باری که با شیاطین مخالفت کرده بود تاوانش کشته شدن بچش بود آخه شیاطین بهش دستور داده بودن که بچشو سقط کنه اونم مخالفت کرد... بخاطر همین شیاطین هلش دادن طرف سنگ آشپزخونه....شکمش به تیزی سنگ میخوره همونجا بچش سقط میشه...نگار ترسیده بود دوباره این بلا سرش بیاد از هر روشی استفاده میکرد تا منو عضو اون گروه کنه...اولش حرفاشو باور نمیکردم ولی یه چیزی گفت که ترس به دلم انداخت...بهم گفت: سادات اگه حرفامو باور نداری امشب تموم قرآن هارو از اتاقت دور کن تا اون اجنه خودشو بهت نشون بده !!! اون بخاطره اون قرآنها نمیتونه به اتاقت نزدیک بشه...نگار راست میگفت!! من تو اتاقم سه تا قرآن داشتم دوتا تو کمدم بود یکی هم بالای تختم ..همیشه شبها قرآنه بالای تختمو تو بغلم میگرفتم تا با آرامش به خواب برم و شبها کابوس نبینم ....نگار بهم گفت: سادات من به شیاطین گفتم که نمیتونم تو رو بیارم تو گروه !! اوناهم بهم گفتن سادات یه روزی با پای خودش میاد سمتمون....اینو که شنیدم خندیدم و با غرور گفتم زهی خیال باطل ...فرداش رفتم آیدی این دختر رو به پلیس فتا دادم اونا هم گفتن خیالتون راحت باشه ما خودمون پیگیری میکنیم...از استادم شنیده بودم که واسه امرازدواج باید خیلی دقیق معیارهای همسر آیندمونو تو دعاهامون بگیم....خدا منو ببخشه ولی یه روز به شوخی تو قنوت نمازم معیارهای یه آدم فضایی رو به خدا گفتم فکرشم نمیکردم شیطان پشت سرم باشه و تمام حرفامو بشنوه و یه آدم شیطان صفتی رو با همون معیارها سر راهم قرار بده ...همیشه عادت داشتم موقع نماز تو قنوت فارسی با خدا صحبت کنم چون حس میکردم تو قنوت خدا صدامو بهتر میشنوه و تو قنوت بهترین حرفا و دعاهارو میشه به خدا زد... ولی اوندفعه به شوخی صفات یه انسان رویایی رو به خدا میگفتم مثلا میگفتم خدایا یه پسر تیپ مذهبی ومهربون و مداح و مدافع حرم و مایه دار و در حد جنون عاشقم باشه و.. رو نصیبم کن...ولی چون به تمسخر این چیزا رو میگفتم همون لحظه شیطان صدامو شنید و فهمید از چه راهی میتونه فریبم بده ...مثل همیشه جای شهدای گمنام دانشگاه نشسته بودم یکدفعه یه آقایی با تیپ مذهبی و چفیه دورگردنش اومد اونجا ازم خواستگاری کرد ..بهش گفتم :ببخشید آقا اجازه بدین با پدرم صحبت کنم اگه ایشون اجازه دادن اونوقت تشریف بیارید....مونده بودم چطوری با بابام در این مورد صحبت کنم ...آخه شرمم میومد به بابام بگم یکی ازم شخصا خواستگاری کرده...بابام آدم متعصبی بود خوشش نمیومد پسری شخصا بیاد باهام حرف بزنه و ازم خواستگاری کنه ...فرداش دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ میزنه فکر کردم دوستمه گوشی رو برداشتم تا شنیدم صدای پسره ترسیدم زود گوشی رو قطع کردم ..دیدم بهم پیام داد: من همونی هستم که جا شهدا ازتون خواستگاری کردم بااجازه تون شمارتونو پیدا کردم اگه اجازه بدین میخواستم درباره خودم براتون بگم لطفا گوشی رو بر دارید ...گفتم: شرمنده ام آقا من نمیتونم اجازه بدم یه نامحرم صدامو بشنوه...اونم گفت : اشکالی نداره شما فقط به حرفای من گوش کنید نیازی به جواب دادن نیست ..دوباره زنگ زد گوشی رو برداشتم بدون یه کلمه حرف به حرفاش گوش دادم چیزایی میگفت که واقعا تو رویاهام همچین مردی رو میخواستم هی میخواست نشون بده نمازشب میخونه و آدم خوبیه....همون لحظه موضوع خواستگاری رو به مامانم گفتم ....قرار شد فرداش مامانم با بابام در این مورد صحبت کنه شب که شد مامان بزرگم همراه باعمم واسه خداحافظی خونه ما اومدن آخه مامان بزرگم عازم مشهد الرضا بود ...منم تو اتاقم مشغول وب گردی و گذاشتن پست تو اینستا بودم که یکدفعه مامانم صدام کرد که بیام با مامانبزرگ خداحافظی کنم منم حوصله رفتن و خداحافظی کردن رو نداشتم واسه همین خودمو به خواب زدم فکرشم نمیکردم این خداحافظی آخر باشه و دیدارمون به قیامت بکشه...مادربزرگم قبل از اینکه پاش به مشهد برسه از داغ عموم دق میکنه و میمیره ...موقعیکه تو راه مشهد دوست عموم رو میبینه اینقدر بی تابی میکنه که از دهنش کف و خون میاد بیرون...میگن تو این شهر این دومین مادر بوده که بعد از 6 ماه از داغ فرزندش دق میکنه ...حسرت خداحافظی با مادربزرگم تا قیامت به دلم موند ای کاش قدرباهم بودن رو میدونستم..ای کاش مجازیا رو به آدمای دنیای واقعی ترجیح نمیدادم...ولی افسوس خوردن چه فایده ای واسه آدم داره هیچوقت زمان به عقب برنمیگرده... بالای سره جنازه ی مادربزرگم نشستم تا براش قرآن بخونم وقتیکه پیشونیشو بوسیدم سرمای جسم بی جانش رو احساس کردم... خم شدم با گریه تو گوشش گفتم: بی بی تو و عمو حتما واسه عروسیم بیایین من منتظ

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها