بخاطر تحقیق دانشگاه باید یه سر میزدم به تیمارستان... اونجا ا...

بخاطر تحقیق دانشگاه باید یه سر میزدم به تیمارستان... اونجا ادمای زیادی رو دیدم... همشون در عین دیوونه گی و بی خیالی، چشماشون یه دنیا دردو داد میزد... ولی یک بود که با بقیه فرق داشت و توجهمو به خودش جلب کرد... یه دختر جوون با موهای سیاهو بلند که روی شونه هاش افتاده بودن... چشماش خالیه خالی بود... به دیوار رو به روش زل زده بود و یه چیزایی میگفت... اروم جلوتر رفتم و به دیواری که زل زده بود نگاه کردم... روی دیوار پر از خط خطی بود... لای این خط خطی ها یه تصویر نامفهوم بود... یه تصویر از دو تا ادم... یه پسر که یه دخترو بغل کرده بود... به دخترک نگاه کردم... داشت اروم گریه میکرد.... به دیوار زل زده بود... حتی پلک نمیزد... داشت اروم اروم حرف میزد..." چقدر دوست داشتم؟ چقدر به پات موندم؟ تو بگو... چقدر دلمو به ناحق شکستی، هوم؟ بگو دیگه عشق من... نمیبینی چقدر بی قرارتم؟ اصن... اصن بگو همش یه شوخی بی مزه بود... بگو میخواستی ببینی چقدر دوست دارم... ببین چقدر دوست دارم؟ اینجا این ادماش منو با یه دیوونه اشتباه گرفتن... میگن روانی ام... ولی من که روانی نیستم... مگه تو نمیگفتی هیچکی به اندازه من تو دنیا خوب نیست؟ بیا و بهشون بگو من دیوونه نیستم... تو رو خدا بیا... اینجا خیلی تنهام..." چقدر درد داشت این دختر... چقدر مظلوم بود... بی انصافی شده بود بهش... دوباره بهش نگاه کردم تا دلیله سکوتشو بفهمم... چشماش مثله کاسه خون شده بودن... به یه چیزی رو دیوار نگاه میکرد... رد نگاهشو گرفتم که رسیدم به دستی پسر که دستای دخترو گرفته بود... دخترک رفت جلو تر و رو دست پسر دست کشید... اروم لب زد" حلقه دستشه... حلقه؟ اون که حلقه نداشت... داشت؟" یهو بلند شروع کرد به قهقه زدن... میخندید... بلند میخندید... خنده های هیستریکش منو داشت میترسوند... چرا داشت میخندید؟ مگه تا چن دقیقه پیش گریه نمیکرد؟... بلند میگفت: حالم ازت به هم میخوره لعنتی... خائن... عوضی... برو به درک... برو به جهنم... میکشمت عوضی میکشمت... با ناخوناش روی نقاشی روی دیوار میکشید... داشت از ناخوناش خون میومد... خشکم زده بود... نمیتونستم کاری کنم... دیوونه وار جیغ میکشید... از نفرت توی نگاهش ترسیده بودم... ارم اروم عقب رفتم... پرستارا اومده بودنو و دستاشو گرفته بودن... با زور بردنش روی تختو و دستاشو با طناب بستن... هنوزم جیغ میکشید... از ته دل جیغ میکشید لعنتی... امپولو بهش زدن... اروم شد... اروم لب زد: من دوست داشتم لعنتی... از اون روز دیگه هیچوقت از نزدیک تیمارستان رد نشدم... چند ماه افسرده بودم... توی اون تحقیق نوشتم: تیمارستان پره از ادمای مُرده است که یه مشت ادمای لعنتی روحشون رو کشتن... :)

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...