انگار عاشق شده بودم حس میکردم که دوباره از مادر  متولد شده ا...

انگار عاشق شده بودم حس میکردم که دوباره از مادر متولد شده ام .. بعد از شهادت عمو انگار یه خلعی در قلبم بوجود اومده بود خلع عاطفی که نیاز به یه همدم و غمخوار داشتم یه کسی که بتونه اشکهامو از روی گونه هام پاک کنه ...اولین بار بود که احساس نیاز میکردم....هر روز غمگین غمگین تر میشدم و این احساس نیاز باعث شده بود ایمانم کمی سست بشه...روزهایی رو بخاطر دارم که از فرط پاکی و ایمان زیاد به خودم غبطه میخوردم ...کم کم این احساس غرور منو از عرش خدا به زمینم زد ...ساداتی که قرار بود 13 سالگی شهید بشه الان تا 30 سالگی هم لایق شهید شدن نیست...همیشه از خدا شاکی بودم که چرا در اوج پاکی کودیکم منو از فیض شهادت منع کرد؟؟!!....همیشه ناراحت بودم که چرا اون زمان درهای بهشت به روم بست...حالا که 8 ساله از اون ماجرا میگذره تازه پی به حکمت خدا بردم ...اون زمان من یه دختربچه ساده و باخدایی بودم که تنها مشکلم این بود که به غیر از خدا هیچکسی رو نمیشناختم نه امام زمانی رو میشناختم نه امام حسینی رو ....حدیثی از یکی از معصومین داریم که هرکس امام زمانشو نشناخته باشد اگر همان لحظه بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است ...منه ذریه ی ناخلف حضرت زهرا بعد از 20 سال امام زمانم رو شناختم ....از روزیکه عشق امام زمان وارد قلبم شد اون احساس نیاز در قلبم رفع شد انگار عشق امام زمان اونقدر برام بزرگ بود که وقتی وارد قلبم شد خودبه خود درب قلبم به روی همه بسته شد چون روی درب قلبم نوشته شده بود ظرفیت تکمیل است!! ....چقدر ساده بودم که فکر میکردم عشق به زمینی ها میتونه اون خلع عاطفی رو در من پر کنه ولی زمینی ها نه تنها اون خلع رو پر نکردن بلکه منو از خدا دور کردن....احساس پختگی میکنم انگار قلبم دیگه مثل یه دختره 21 ساله نمیتپه ...ای کاش اون زمان اونقدر ایمانم زیاد بود که با مرگ یه عزیز بازهم امیدوار و تسلیم پروردگار میشدم ولی افسوس که زمان به عقب برنمیگرده و این قلب مثل روزای اول نمیشه ...خدا میخواست حرفا و نمک نشناسی های آدم های روی زمین رو بببینم و دلم بشکنه تا دل شکستگی امام زمانم رو درک کنم...دل شکستگی درد خیلی بدیه که من تو این یکسال اینقدر به قلبم فشار اومد که مشکل قلبی پیدا کردم که باید چندروزه دیگه برم از قلبم ، نوار قلب بگیرم .....قلب منه سادات که فکر میکردم خیلی قویه تو این یکسال این بلا سرش اومد حالا ببین دل امام زمانم تو این چندهزارسال چه بلایی سرش اومده؟؟ ... امام زمان هم یک انسانه درد نامردی و بی تفاوتی شیعیانشو خیلی خوب احساس میکنن.....از روزیکه وجود امام زمانم رو حس کردم همیشه در حال حرف زدن باهاشون بودم حتی واسه روسری که سرم میکردم از آقا نظر میخواستم و میگفتم : آقاجان الان که دارم میرم دانشگاه روسری تیره سرم کنم یا روشن ؟؟ بعد آقا به دلم مینداخت که تو اون محیطا بهتره رنگ تیره بپوشم منم میپوشیدم آخه دوست نداشتم عشقمو از خودم ناراحت کنم ...خیلی از چادری نماها رو میدیدم با هفت قلم آرایش میومدن دانشگاه ... با خودم میگفتم : سادات نگاه به بقیه نکن !! الگوت باید اهل بیت باشه زمینی ها رو الگوت قرار نده یکبار الگوتو مذهبی نماها انتخاب کردی و مثل اونا با نامحرم حرف زدی طوری از چشم خدا افتادی که این گناهه به ظاهر کوچیک در نظر خدا اونقدر بزرگ بود که هم آبروت جلوی خدا رفت هم آبروت جلوی بنده ی خدا !! ....اون خواستگار مذهبی نما عین یه شیطان بود هر زمان که ایمانم سست میشد و تو قلبم صداش میزدم فردای اون روز یا اسمش میومد یا خودش جلوم ظاهر میشد و هر زمانکه ایمانم قوی میشد و ازش متنفر بودم طوری ناپدید میشد که انگار اصلا تو این دنیا وجود نداشته....موقعیکه دوست بابام اون پسر رو تهدید کرد شبش دیدم داره جلوی خونمون کشیک میده ...خیلی ترسیدم ...گفتم : یا امام زمان این پسر مشکل روانی داره من میدونم این آخر منو میکشه!! پس آقاجان خودت به رحم کن ...بالاخره خدا و امام زمان به دل بابام زد که اجازه بده این ترم هم دانشگاه برم و مرخصی نگیرم ولی با این شرط که دیگه حق ندارم به مزار شهدا نزدیک بشم !! منم برخلاف میل باطنیم مجبور شدم این شرط رو قبول کنم...هربار که میرفتم دانشگاه آیه الکرسی و 7 بار نادعلی میخوندم تا خدا منو از شر و مکر اون پسر حفظ کنه....موقعیکه به درب اصلی دانشگاه میرسیدم همیشه دست بابامو میبوسیدم همون دستی که یه روزی برای سیلی زدن به صورت دخترش بلند شد...همیشه اون دست رو میبوسیدم تا بخاطره اون سیلی ؛ بابام جلوی من شرمنده نباشه تا بفهمه ساداتش هنوز باباشو دوست داره ...چند روزی میشد از اون پسر خبری نبود.....اون روزا فقط از امام زمان میخواستم که عزت و آبرویی که به ناحق ازم رفته بود رو بهم برگردونه ... .یه روز بابام اومد بهم گفت : سادات من درباره اون پسر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها