#پارت18#رمان_تمام_زندگی_منرفتم بیرون ولی اونا رفته بودن+عه ر...

#پارت18#رمان_تمام_زندگی_من

رفتم بیرون ولی اونا رفته بودن
+عه رفتن؟
-اره بیا بشین کارت دارم
رفتم پیشش نشستم نیایش داشت کارتون میدید غرق کارتون بود
+نظرت در مورد محسن چیه؟؟؟!
بهت زده پرسیدم:محسن کیع
-پسر ،دختر عموی بابات
+اووووووووووووووه من از کجا بشناسمش خب
-ولی اون که تورو دیدع
+کجا دیدع؟؟؟
-نمیدونم،،ببین عموت الان باهام حرف زد پسر خوبیه هم سرکاره هم ماشین داره هم خونه،،وضعشون خوبه
+نه
مامانم عصبی گفت:ینی چی ن؟توو چرا ب همه میگی ن،، ببین همه دوستات شوهر کردن
+ب من چ ک شوهر کردن مگه زوره؟؟نمیخوام دوسش ندارم
-ارع اره ب همه بگو ن تا موهات مثل دندونات سفید بشن
بلند شدم توی اتاقم از نظر من کثیف ترین ازدواج،ازدواج فامیلیه (وارد جزییات نمیشم)
عصبی مشتمو میکوبیدم توی بالشت مامانم از بیرون داد زد:تو عاقبتی نداری
گریم گرفته بود چند ساعت بعد امین برگشت خونه مامان ایقد قربون صدقش رفت ک دیگع خودش خسته شد تبعیض تا چ حد
زنگ زدم ب نگین
+سلام
-سلام چطوری؟چیشد؟
+خونه ای؟بیام پیشت؟
-ارع بیا دارم غذا میپذم
و تلفن رو قطع کرد اماده شدم ک برم ی شومیز قرمز و شلوارقد نودی مشکی و شال مشکی و کفش قرمز ارایش ملایمی کردم و رفتم بیرون که مامانم گفت:کجا؟
+پیش نگین
-چرا اینقد میری پیشش اصلا واقعا میری پیشش یا میری...
امین گفت:خجالت بکش مامان داری با دخترت حرف میزنی
-دختر من؟اگه این دختر من بود روی حرف من حرف نمیزد
صدامو انداختم تو سرم و داد زدم:من نمیخوام مثل تو بشم که از روی بیشعوری ازدواج کردی وضعیتت رو ببین
امین گفت:بسه ساکت شو
رو ب امین گفتم:شما خودشیرینیت رو بکن،زندگی من ب خودم مربوطه
از خونه زدم بیرون دوس نداشتم برگردم لعنت بهت علی لعنت بهت
تا خونه نگین پیاده رفتم اف اف رو زدم در و باز کرد و رفتم داخل
بدون سلام رفتم داخل خونه
نیما داشت میوه میخورد سلام کرد عصبی گفتم:علیک
نشستم روی مبل و کمی سکوت کردم و بعدش شروع کردم ب جیغ زدن
نیما و نگین گوششون رو گرفتن
-مررررررررگ گوشم،چت شده تو
+کو سجی؟
-سرکاره
نیما گفت:بگو دیگع؟!!!
+چی بگم؟
-چرا باز دیوونه شدی؟
نیما از قضیه کات کردنمون خبر نداشت از اول ماجرا رو براش تعریف کردم نیما با دهن باز ب من خیره شدع بود و گفت:علی و خیانت؟؟اون علی ک من دیدم اگه ده تا چشمم داشت باز تورو میدید
+هه تظاهر بود
-گفتی فیلمارو داری؟
+اهوم
گوشیمو از توی کیفم در اوردم و فیلما رو ک مخفی کردع بودم نشونش دادم
نگین شکمش کمی بزرگ شدع بود دائم غذا میخورد
چند ساعتی پیششون موندم و بعد از ناهار رفتم خونه
بابام برگشته بود برعکس پدر دخترای دیگه ما رابطه چندان خوبی باهم نداشتیم با مامانم توی هال نشسته بودن سلام کردم مامانم جواب نداد ولی بابام گفت:سلام برو لباساتو عوض کن و بیا کارت دارم
رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم و گفتم:بله؟
-تو چرا ب همه میگی ن؟؟؟
+ای بابا خوب دوسش ندارم
-دوس داشتن تو اصلا مهم نیست
،مهم اینکه خونه داره ماشین از همه مهمتر سرکاره،،محسن عالیه چرا لجبازی میکنی؟؟
عصبی گفتم:نمیخوامممممم اون حداقل 15سال بزرگتر از منع
-برو تو اتاقت
عصبی رفتم تو اتاقو و در کوبوندموبهم رفتم کنار پنجره هوا خوب بود پرده رو زدم کنار ک دیدم ی برگه چسپیدع ب پنچره و کلی چسب بهش زده بودن
برگه رو برداشتم و بازش کردم توش نوشته بود:دلم برات تنگ شدع

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...