#پارت سی و چهارم#پارت34#رمان_تمام_زندگی_من
علی و دختره دست ه...

#پارت سی و چهارم#پارت34#رمان_تمام_زندگی_من

علی و دختره دست همو گرفته بودن نگاهی به دستشون کردم هردو حلقه توی دستشون بود سرم گیج رفت یهو چشامو بستم
-فاطمه خوبی؟
جوابی ندادم
-فاطمه؟
+خوبم
-مطمئنی
+وای حسین حوصله ندارم اره خوبم
علی گل هایی که واسه نگین اورده بود رو بهش داد و با دختره یه گوشه ایستاد دختره چقدر شبیه ندا بود،ولی این موهاش معلوم بود رنگ کرده لبشم فکر نکنم پروتز کرده باشه به احتمال زیاد ژل زده بود اصلا چهرش زنونه بود ولی بشدت شبیه ندا بود من صدای ندا رو نشنیده بودم فقط توی پیام وقتی که المان بود بزور با امین حرف میزد بخاطر درساش وقتی هم اومد ایران فقط یک ماه با امین بود که اون یک ماه هم من و امین قهر بودیم....... یه لحظه هم دست همو ول نمیکردن رفتن سمت اویسا و باهاش بازی کردن نمیدونم دختره چی گفته که علی خندید و پیشونیشو بوسید
دیگه واقعا نمیتونستم تحمل کنم حسین رو ول کردم و دویدم سمت بیرون سهیلا دنبالم اومد و هی صدام میزد ولی برنگشتم بالاخره بهم رسید درحالی که نفس نفس میزد گفت:نفسم گرفت لعنتی وایسا یه دیقه
با بغض گفتم:سوییچو بده
سوییچ رو از توی کیفش در اورد و داد بهم دستشو گرفتم و سوار ماشین شدیم پامو گذاشتم روی گاز و رفتم
اینقدر تند میرفتم که دیگه خودمم میترسیدم
-فاطمه یواشتر
بیشتر فشار داد
-فاطمه میگم یواشتر الان تصادف میکنیما
بازم چیزی نگفتم
سهیلا هم دیگه ساکت شد رفتم سمت جایی که وقتی علی حالش بد میشد میرفت
یه جایی که خیلی خلوت بود قبرستون سرقبر باباش ولی من میرم سرقبر بابابزرگم(پدرمامانم)
وقتی رسیدیم سهیلا با تعجب به اطراف خیره شد
-چرا اومدی اینجا؟
+پیاده شو
سهیلا همیشه از قبرستون میترسید اولین بار بود که با من اومده بود
بالاخره پیاده شد دنبال قبر بابابزرگ میگشتم که بالاخره پیداش کردم
+سلام بابایی خوبی؟بازم دلم گرفته اومدم پیشت دیدی علی رفت؟دیدی علی باز عاشق شد؟دیدی دلمو شکست
بابایی دارم له میشم زیر این همه غم و غصه ای کاش منم میتونستم بیام پیشت
بابایی نمیدونم چرا دیگه حتی گریه هم نمیکنم مگه تو خودت قول ندادی مواظب عشقمون باشی؟مگه قول ندادی از اون بالا مواظب ما باشی و نزاری هیچکس مارو از هم جدا کنه؟خیلی بدقولی خیلی نامردی خیلی
خوابیدم روی قبرش و اروم گفتم:دلم مرگ میخواد بابایی،دلم ارامش میخواد،یه ارامش ابدی
ساکت اشک میریختم روی قبرش و هی باهاش حرف میزدم
+بابایی دیگه نمیخوام زندگی کنم ؛این یک سال و به امید برگشتنش زنده بودم ولی الان,الان جلوی چشمم بوسیدش جلوی چشمم دستشو گرفته بود؛دیگه نمیتونم بع جونش قسم دیگه نمیتونم؛یه هفته دیگه دارم عقد میکنم دیگه وجودم میشه مال کسی که دلم پیشش نیست دارم با کسی ازدواج میکنم که ازش متنفرم میفهمی؟بابایی جوابم و بده بابا کمکم کن قسم به اون بالایی اگه بهش نگی منو بیاره پیشت خودم میام
زجه میزدم سهیلا بلندم کرد و گفت:فدات شم ایقدر خودتو اذیت نکن
سهیلا هم گریش گرفته بود سهیلا تن بی جونم و توی اغوشش جا داد و راه افتادیم سمت ماشین توی راه برگشت چشم خورد به قبر بابای علی
روبروش ایستادم و گفتم:پسرت خیلی بی معرفته
از قبرستون رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم
دیگه نرفتیم بیمارستان سهیلا منو رسوند خونه و رفت
+سلام
-سلام ،کجا بودی؟
+بیمارستان پیش نگین
-خوب بود حالش؟
+اره خوب بود فردا مرخص میشه
-برو لباساتو عوض کن بیا ناهار
رفتم توی اتاقم نگاهی به پنجره کردم چقدر منتظر بودم مثل قبلا بیاد و یه نامه برام بزاره ولی نیومد
اون لحظه ای که علی بوسیدش از ذهنم بیرون نمیرفتم
لباسامو عوض کردم و رفتم ناهار بخورم
فردا عصر نگین از بیمارستان مرخص شد به همراه مامان نگین و سجاد و بچه ها اومدیم خونه
خداروشکر فامیلاشون گفته بودن کمی که حال نگین بهتر شد میایم پیشش
مامان نگین کلی غذا درست کرد و با مامان سجاد رفتن خونه تا کمی استراحت کنن و فردا دوباره برگردن امشب هم من پیشش میموندم
شب شده بود اف اف رو زدن رفتم ایفون تصویری بود علی و آتاناز(نامزدش)بودن هربار که میدیدمش نفسم میگرفت در رو براشون باز کردم و رفتم توی اشپزخونه
هربار که آتاناز رو میدیدم بیشتر به این پی میبردم که شاید خواهر دوقلوی ندا باشه
-سلام
-سلام
من جواب سلامشون رو ندادم و رفتم پیش نگین توی اتاق
-کیه؟
+علی و نامزدش
-چرا نموندی اونجا؟
+میتونم بمونم؟
-فدات شم خوشگلم فقط داری خودتو عذاب میدیا
+چیکار کنم تو که میدونی چقدر تلاش کردم فراموشش کنم ولی نشد
آویسا شروع کرد به گریه کردن رفتم بیرون تا نگین بخوابونتش
سیگارم و از توی کیفم برداشتم و رفتم توی بالکن
سجاد و علی داشتن حرف میزدن آتاناز هم کنار علی نشسته بود و علی دستشو گرفته بود نیما هم از وقتی خبر خاستگاری رو بهش دادم دپرس شده بود
سیگارم و

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...