*شیلان*هیرسا :سکوت من ونگاه بابا داشت کلافه ام می کرد بابا ر...

*شیلان*

هیرسا : سکوت من ونگاه بابا داشت کلافه ام می کرد بابا رو نگاه کردم وگفتم : سخته بابا بابا : سختی نداره - چرا نداره من با دوستام رفت آمد دارم مردم چی میگن بابا : یعنی تا حالا دختری رو به خونه ات راه ندادی بابا رو نگاه کردم بابا : فکر می کنی همینجوری میگم شیلان بیاد پیشت سوالی ومتعجب بابا رو نگاه می کردم بابا: یه سیغه نامه دوساله تا درس شیلان تموم بشه می تونی به دوستات یا هر کسی بگی نامزادته شوکه بابا رو نگاه کردم بابا : هیرسا - اصلا نمی پذیرم بلند شدم بابا دستمو گرفت - بابا می دونید از من چی می خواید بابا : کسی تو زندگیته؟ - نه نیست ولی نمی خوام اون بیاد پیشم بابا: شیلان دوست داره - یعنی چی دوستم داره .مسخره است بابا : هیرسا چرا اعتراض می کنی -چون نمی خوام شیلان حتا یک روز کنارم باشه بابا: خیلی خوب یه بار ازت یه چیزی خواستم بابا رفت نشستم رو تخت وتکیه دادم به دیوار اخه چطور می گفتم از شیلان می ترسم از رفتارش می ترسیدم واین حقیقت داشت واسه شام رفتم پایین پیش بقیه بابا ناراحت بود شیلانم خونه رو گذاشته بود تو سرش یعنی من نمی تونستم در برابرش وایسم منی که انقدر خود دارم بودم وتا به الان با یکی درمورد مشکلاتم حرف نزدم داشتم ‌با غذام بازی می کردم هانی : چرا نمی خوری شکمو نگاش کردم وچیزی نگفتم مامان : هیرسا شیلان : می ترسی مسموم بشی من درست کردم نگاهم بانگاه بابا گره خورد شیلان : نمی خوری بده من بخورم بلند شدم وگفتم : من باید برم هانی منو می رسونی شهر همه متعجب نگام کردن هانی : کجا بری یه روز تنها موندی - کارام زیاده مامان : پس چرا انقدر گرفته ای - نیستم رفتم بالا لباس پوشیدم وداشتم بندهای بوت هام رو می بستم در باز شد مامان اومد داخل

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار