نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#همسر_اجباری #۳۴۸ با خستگی امروز اصال نفهمیدم کی خوابم برده بود... ... با صدای جیغ و دادی چشمامو باز کردم این صدای آنا بود ....ها....آره صدای خودش بود... با عجله از اتاق بیرون رفتم دوییدم ...

#همسر_اجباری #۳۴۸ با خستگی امروز اصال نفهمیدم کی خوابم برده بود... ... با صدای جیغ و دادی چشمامو باز کردم این صدای آنا بود ....ها....آره صدای خودش بود... با عجله از اتاق بیرون رفتم دوییدم سمت اتاق آذین که آنا اونجا بود. هیچ کس خونه نبود کجا بودن... بابای آنا ...

#همسر_اجباری #۲۹۷ منم نگاهمو ازش میدوزدیدم. سرشو گرفت باالو گفت -قرصاتو خوردی... -آره متوجه اشکام شد... اخمی کردو گفت...گریه چرااا... هیچی دلم گرفت ... -آروم باش دل منم گرفته همه چی درست میشه.. و بعد ...

#همسر_اجباری #۲۹۷ منم نگاهمو ازش میدوزدیدم. سرشو گرفت باالو گفت -قرصاتو خوردی... -آره متوجه اشکام شد... اخمی کردو گفت...گریه چرااا... هیچی دلم گرفت ... -آروم باش دل منم گرفته همه چی درست میشه.. و بعد پاشدو رفت بروس از رو میزآرایش بر داشت. -آنی خانم میخوام موهات شونه کنم بعد ...

#همسر_اجباری #۲۸۰ رو تخت از اتاق اومد بیرون... چشماشو بسته بود چه آروم انگار خواب بود...چشماشو قشنگ رو هم گذاشته بود آنا رو ازم دور کردن. تحمل وزنمو نداشتم رو بدنم رفتم عقب و به ...

#همسر_اجباری #۲۸۰ رو تخت از اتاق اومد بیرون... چشماشو بسته بود چه آروم انگار خواب بود...چشماشو قشنگ رو هم گذاشته بود آنا رو ازم دور کردن. تحمل وزنمو نداشتم رو بدنم رفتم عقب و به دیوار تکیه دادم.. حرفای آنا تو سرم اکو میشد آریا دلم شور میزنه من بی ...

#همسر_اجباری #۲۷۰ بوی عطر آنا تو اتاق پیچیده بود...دراز کشیدم رو تخت چه راحت گرفته خوابیده... خوابم نمیومد گوشیمو برداشتمو یه نگاهی به واتساپم انداختم. پی امارو چک کردم چیز خاصی نبود رفتمو عکس پرو ...

#همسر_اجباری #۲۷۰ بوی عطر آنا تو اتاق پیچیده بود...دراز کشیدم رو تخت چه راحت گرفته خوابیده... خوابم نمیومد گوشیمو برداشتمو یه نگاهی به واتساپم انداختم. پی امارو چک کردم چیز خاصی نبود رفتمو عکس پرو فایال رو دید زدم به مال آنا که رسید لبخندی رو لبم نقش بست.همون عکسم ...

#همسر_اجباری #۲۶۴ و اون اتفاقی که برات افتاده بود. با یاداوری اون خاطره لعنتی و امکان اینکه بازم تکرار بشه لرز عجیبی به بدنم رخنه کرد. دیدم با الیه ای اشک تار شد و یه ...

#همسر_اجباری #۲۶۴ و اون اتفاقی که برات افتاده بود. با یاداوری اون خاطره لعنتی و امکان اینکه بازم تکرار بشه لرز عجیبی به بدنم رخنه کرد. دیدم با الیه ای اشک تار شد و یه کوله بار قدیمی بغض گلومو چنگ زد لبمو به دندون گرفتم و سرمو زیر انداختم. ...

#همسر_اجباری #۲۴۶ واسه اینکه کم نیارم با بدبختی قورتش دادم از بس تلخ بود اشک چشام در اومد.. نه خیلی دوست دارم.. ممنون... -اما من اصال دوس ندارم. اینو خیلی آروم و زیر لب گفت... ...

#همسر_اجباری #۲۴۶ واسه اینکه کم نیارم با بدبختی قورتش دادم از بس تلخ بود اشک چشام در اومد.. نه خیلی دوست دارم.. ممنون... -اما من اصال دوس ندارم. اینو خیلی آروم و زیر لب گفت... به قیافش زل زدم حواسش به من نبود زل زده بود به تلوزیون. چرا من ...

#همسر_اجباری #۲۴۰ درو باز کن خانم واگرنه این آقا خوش تیپه رو میکشیم. با حال زارم داد میزدم آنا نیا آجی هیچ غلطی نمیکنن هرچی محکم تر میزدن آخم در نمیومد میترسیدم .آنا بیاد بیرون ...

#همسر_اجباری #۲۴۰ درو باز کن خانم واگرنه این آقا خوش تیپه رو میکشیم. با حال زارم داد میزدم آنا نیا آجی هیچ غلطی نمیکنن هرچی محکم تر میزدن آخم در نمیومد میترسیدم .آنا بیاد بیرون هامون دستش به آنا برسه داغشو سرش خالی میکنه. صدای گریه و داد آنا میومد.با ...

#همسر_اجباری #۲۳۶ امروز زیاد تو شرکت نموندم خیلی گشتم اما خبری از آنی نبود. خیلی دلم گرفته بود. بعد از اون همه گشتن رفتم خونه خودم. در خونه نه رو باز کردم غرق شده بود ...

#همسر_اجباری #۲۳۶ امروز زیاد تو شرکت نموندم خیلی گشتم اما خبری از آنی نبود. خیلی دلم گرفته بود. بعد از اون همه گشتن رفتم خونه خودم. در خونه نه رو باز کردم غرق شده بود تو تاریکی . کلیدو زدم دلی که خودش داغونه از این داغون ترم میشه .؟ ...

#همسر_اجباری #۲۲۰ احس..احساک چی میگی ها...آریا آریا مال منه تو چی نیگی آرا کجا داره میره میفهمی آریا تموم هستیه منه من بی آریا نف..نفسم باال نمیاد. احسانم از حال زارم گریه اش گرفت.و بابغض ...

#همسر_اجباری #۲۲۰ احس..احساک چی میگی ها...آریا آریا مال منه تو چی نیگی آرا کجا داره میره میفهمی آریا تموم هستیه منه من بی آریا نف..نفسم باال نمیاد. احسانم از حال زارم گریه اش گرفت.و بابغض هرف میزد میفهمم خواهری ببخشید بخدا بخدا بر میگردا بخدا دلش مال تواه. -احسان بگو ...

#همسر_اجباری #۲۰۶ آنا چرا احساس میکنم میخوای ازم دور شی چرا دیگه مث قبلنا نمیخندی انگار حواست به من نیس.خیلی خسته ام این روزا دارم با دنیا لج بازی میکنم عقل یه چیز میگه قلبم ...

#همسر_اجباری #۲۰۶ آنا چرا احساس میکنم میخوای ازم دور شی چرا دیگه مث قبلنا نمیخندی انگار حواست به من نیس.خیلی خسته ام این روزا دارم با دنیا لج بازی میکنم عقل یه چیز میگه قلبم یه چیز دیگه آنا خسته ام درکم کن. واسه همین لحظه .لحظه شماری میکردم تو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد جلو وبا ترس صدام زد آنا و چن تا سیلی زد تو صورتم. دلم نیومد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صدوچهل و سوم دستمو دور کمرش حلقه. آنا جان دیگه آروم باش.چشم هرچی توبگی. تنها چیزی نمیشدو کنترل شه هق هقم بود و اشک هایی که همینطوری میریخت رو پیرهن آریا. اینجا تنهاجایی بود ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صدوچهل و سوم دستمو دور کمرش حلقه. آنا جان دیگه آروم باش.چشم هرچی توبگی. تنها چیزی نمیشدو کنترل شه هق هقم بود و اشک هایی که همینطوری میریخت رو پیرهن آریا. اینجا تنهاجایی بود که دوست داشتم تا ابد توش زندانی شم.دستشو کشید رو سرم جونم..آروم باش. اما اشکای ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی عسل:واهلل خوابید ماهم فکریم خوابه چیزی بهش نگفتیم.فکر کردیم خسته است. آنا ...آنا باتوام چته تو چرا یخی. آنا.آریا خو ...خوبم ..فقط یکم سرم گیج میره. عسل-ضعف کرده من برم غذا درست ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وسی عسل:واهلل خوابید ماهم فکریم خوابه چیزی بهش نگفتیم.فکر کردیم خسته است. آنا ...آنا باتوام چته تو چرا یخی. آنا.آریا خو ...خوبم ..فقط یکم سرم گیج میره. عسل-ضعف کرده من برم غذا درست کنم. آریا یکم از آب قندی رو که احسان اورد به آنا داد. و بعد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد ودوازدهم آنا ممنونم ک کمکم کردی. ممنونم ک تحملم کردی تحمل من واسه خودمم سخته. ازت خواهش میکنم منو بخاطر خوبیات حاللم کن .من شاید تو زندگیه تو هیچ خاطره خوشی نزاشتم.اما من ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد ودوازدهم آنا ممنونم ک کمکم کردی. ممنونم ک تحملم کردی تحمل من واسه خودمم سخته. ازت خواهش میکنم منو بخاطر خوبیات حاللم کن .من شاید تو زندگیه تو هیچ خاطره خوشی نزاشتم.اما من هروقت از تو یاد کنم یه لبخند رو لبم میاد .آنا یادت باشه مواظب خوبیات ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_نود وهشتم آریا قبل از اینکه پام بره رو بالکن دستم کشید سمت خودش انقدی نبودم دربرابر فشارش بتونم مقاوت کنم و افتادم دقیقا تو بغلش سرم تا روی سینه اش میرسید یه دستش ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_نود وهشتم آریا قبل از اینکه پام بره رو بالکن دستم کشید سمت خودش انقدی نبودم دربرابر فشارش بتونم مقاوت کنم و افتادم دقیقا تو بغلش سرم تا روی سینه اش میرسید یه دستش دور کمرم یه دستش دورشونم حلقه کرده بود.اینجا جایی بود تورویاهام میدیدمش ببین من تو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هشتاد وششم آریا:احسان پس نقش من اینجا چیه .نباید بدونم.برگ چغندرم. احسان:نگو دادا بال نسبت برگ چغندر. آریا میخواست با خودکار بزنه ب احسان ک احسان سریع پاشد و فرار کرد سمت در. واه ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هشتاد وششم آریا:احسان پس نقش من اینجا چیه .نباید بدونم.برگ چغندرم. احسان:نگو دادا بال نسبت برگ چغندر. آریا میخواست با خودکار بزنه ب احسان ک احسان سریع پاشد و فرار کرد سمت در. واه عشقم کمتر محبت کن االن مردم چی فکر میکنن. و به من اشاره کرد.آریا باز ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هفتاده و یک آنا..... -من از داداش نداشتم بیشتر دوست دارم ممنونم ک هوامو داری اما آریا االن تو شرایط خوبی نیست که تنهاش بزاریم میشه باهم قهرنباشین. _ولش کن اون احمقو _عع داداشی ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هفتاده و یک آنا..... -من از داداش نداشتم بیشتر دوست دارم ممنونم ک هوامو داری اما آریا االن تو شرایط خوبی نیست که تنهاش بزاریم میشه باهم قهرنباشین. _ولش کن اون احمقو _عع داداشی نگو من که ازش ناراحت نیستم حاال برو آریا رو بیار هردو خسته اید تو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هفتادم اما یه عشقی بود که خودمم انتظار رسیدن بهشو نداشتم یه تیشرت سبز پوشید که واقعا بهش میومد دستشو برد که شلوارشو عوض کنه که دیگه اجازه ب چشمام ندادم و سریع بستمشون ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_هفتادم اما یه عشقی بود که خودمم انتظار رسیدن بهشو نداشتم یه تیشرت سبز پوشید که واقعا بهش میومد دستشو برد که شلوارشو عوض کنه که دیگه اجازه ب چشمام ندادم و سریع بستمشون آریا رفت بیرون چند دیقه بعد اومد صدام زد آنا ...آنا پاشو خرس قطبی همش ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_بیست و سوم آریا... باصدای زجه های آنا از خواب بیدار شدم چهار شبه بی اعتنا از کنار این زجه هاش میگذرم.واقعا چی میکشه از این زندگی نامرد؟هعیییی . هه من که ازاون بدترم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_بیست و سوم آریا... باصدای زجه های آنا از خواب بیدار شدم چهار شبه بی اعتنا از کنار این زجه هاش میگذرم.واقعا چی میکشه از این زندگی نامرد؟هعیییی . هه من که ازاون بدترم خواستم بیخیالش بشم وبازم بخوابم که نشد امشب از هر شب بدتر داد زد خداااااا. ...