#پارت چهل ودوم رُزامیر حسین : اگه مشکل داری خوب بفرما شما به...

#پارت چهل ودوم

رُز امیر حسین : اگه مشکل داری خوب بفرما شما به مهمونیتون برسید بریم نازنین رفتم وچادر حاجیه خانم رو زدم وگفتم : شاید اینجوری بهتر باشه رفتم آشپزخونه وظرف سالاد رو اوردم گذاشتم رو میز همه ساکت بودن امیر حسین کارد می زدی خون ازش نمیومد حالا نگاه های بد انیسه رو امیر علی به خنده ام مینداخت زنیکه ای جادوگر حسود با اون شکم گنده اش خوبه سنی هم نداشت شکمش انقدر بزرگ بود شب عروسیمون که افتصاح بود با اون لباس تنگش نشستم کنار امیر حسین واز زیر میز دستشو گرفتم وفشار دادم نگام کرد بهش لبخند زدم وگفتم : بکشم برات لبخند کمرنگی زدوبشقابشو داد بهم براش غذا کشیدم بشقابشو گذاشت جلو امیر علی وبشقاب امیر علی رو برداشت داد به من دوباره غذا کشیدم بعدم برای خودم ومشغول خوردن شام شدیم حالا جالب بود مبین شوهر انیسه بدبخت سرشو بلند نمی کرد انیسه اینجوری آتیش بپا کرده بود بعد از شام با شادی وافسانه میز رو جم کردیم وظرف ها رو با دقت شستیم حاجیه خانم اعتراضی نکنه بعدم میوه وچای وشیرینی بردیم ظرف میوه رو گذاشتم رو میزو کنارحاجیه خانم نشستم امیر حسین با لبخند نگام می کرد لبخند زدم حاجی داشت حرف می زد ومن به این فکر می کردم اگه بخوام برم دانشگاه وبگن چادر بزن چیکار کنم ؟!!! خدارو شکر نیم ساعت بعد دخترای حاجی رفتن ومنم مشغول جم کردن ظرف های پذیرای شدم حاجیه خانم رفت اتاقش استراحت کنه حاجیم یکم با امیر حسین در مورد کار حرف زدوبعدم شب بخیر گفت ورفت امیر حسین رو به به امیر علی گفت : امروز رفتین خرید داداش امیرعلی که داشت از تلویزیون مستند می دید وجذب مستند شده بود گفت : اره داداش با رهام رفتیم امیر حسین : اها ممنون من برم بخوابم که دارم از خستگی می میرم امیر حسین رفت بالا منم سینی فنجون ها رو برداشتم وبردم آشپزخونه دیدم امیر علی بقیه ظرف ها رو اورد وگفت : من می شورم - وااا مگه میشه امیر علی : اره میشه شما برین بخواین - من یه نفرم سرشو اورد بالا وگفت : ببخشید - چرا نمیگی زن داداش اخمی کردوچیزی نگفت براش ادا دراوردم متوجه شد وگفت : برین دیگه نگاهی به دور ورم کردم وگفتم : ادم می ترسونید فکر کردم جنی چیزی دور ورمه گره ابروهاش باز شد ومشغول شستن ظرف ها شست وقتی خودش می خواست اعتراض نکردم ورفتم بالا چادرهنوزسرم بود واردخونه خودم شدم امیر حسین وایساده بود تو سالن داشت با موبایلش حرف می زد برگشت نگام کردولبخندزد موبایلشو گذاشت تو جیبش وگفت : چه بامزه شدی - منطورت چادره امیر حسین : اره خیلی بهت میاد اومد نزدیک وچادر رو از سرم دراورد وگفت : مجبور نیستی بزنی عزیزم اشتباه کردی بخاطر حرف انیسه چادر زدی -

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است