نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد و گفت: عزیز دل من اومده؟! با آغوش باز به سمتش رفتم و خودم رو ...

#پارت۱۵۰ با رفتن مهمونا به سرعت بالا رفتم و لباس عوض کردم. . ـ من دارم میرم. مامان متعجب پرسید: کجا؟! ـ میرم عمارت دیگه! مامان: مگه قرار نبود امشب اینجا بمونی؟ ـ من همچین ...

#پارت۱۵۰ با رفتن مهمونا به سرعت بالا رفتم و لباس عوض کردم. . ـ من دارم میرم. مامان متعجب پرسید: کجا؟! ـ میرم عمارت دیگه! مامان: مگه قرار نبود امشب اینجا بمونی؟ ـ من همچین قولی ندادم! بابا: بزار بره لابد کار مهمی براش پیش اومده. بابا همیشه منو می‌فهمید ...

#پارت۱۴۱ اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه. تقریبا داد زدم: ـ بازش نکن! اهورا متعجب بهم خیره شد، یه تای ابروش رو بالا انداخت و مشکوک پرسید: ...

#پارت۱۴۱ اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه. تقریبا داد زدم: ـ بازش نکن! اهورا متعجب بهم خیره شد، یه تای ابروش رو بالا انداخت و مشکوک پرسید: ـ چرا؟! ـ چون...چون یه چیز شخصیه! اهورا: مال توهه؟ ـ ای‌بابا...نه مال من نیست ...

#پارت۸۲ همزمان با پریناز سرجامون نیم خیز شدیم و با هم تقریبا داد زدیم: چیکار کردی؟! ماهور نیم نگاهی بهمون انداخت، یهو زد زیر خنده و گفت: دستتون انداختم. پریناز حرصی موهاشو کشید و گفت: ...

#پارت۸۲ همزمان با پریناز سرجامون نیم خیز شدیم و با هم تقریبا داد زدیم: چیکار کردی؟! ماهور نیم نگاهی بهمون انداخت، یهو زد زیر خنده و گفت: دستتون انداختم. پریناز حرصی موهاشو کشید و گفت: مریضی؟! ـ ماهور جدی تعریف کن چیشد؟ انقدر بی‌مزه بازی درنیار! ماهور روی تخت نشست ...

#پارت۷۹ خانم بزرگ با اخم رو به اهورا که حالا روی مبل نشسته بود گفت: یعنی چی که فعلا قصد ازدواج نداری؟ هم سنای تو الان دو تا بچه دارن اونوقت تو هی میگی زن ...

#پارت۷۹ خانم بزرگ با اخم رو به اهورا که حالا روی مبل نشسته بود گفت: یعنی چی که فعلا قصد ازدواج نداری؟ هم سنای تو الان دو تا بچه دارن اونوقت تو هی میگی زن نمی‌خوام زن نمی‌خوام تا کی آخه؟ چشم بهم بزنی شدی پیر پسرا! دست بجنبون اطرافت ...

#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر ...

#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر قاطع با فربد حرف زد و مُهر خاموشی رو به دهن فربد زد حس خوبی ...

#پارت۵۱ *** ماشین رو قفل کردم و به سمت سالن راه افتادم. چند قدم رفتم که در کمال تعجب اهورا رو دیدم که با عصبانیت از سالن خارج شد، اخم غلیظی روی پیشونیش داشت. متعجب ...

#پارت۵۱ *** ماشین رو قفل کردم و به سمت سالن راه افتادم. چند قدم رفتم که در کمال تعجب اهورا رو دیدم که با عصبانیت از سالن خارج شد، اخم غلیظی روی پیشونیش داشت. متعجب سریع مسیر رو طی کردم و وارد سالن شدم، خواستم برم سمت پله ها که ...

#پارت۴۷ باید برای رهایی از این کابوس لعنتی چیکار کنم؟! نگاهم رو از چهرم گرفتم و از اتاق خارج شدم. پایین که رفتم دیدم خانم بزرگ حاضر و آماده داره به سمت درب سالن میره، ...

#پارت۴۷ باید برای رهایی از این کابوس لعنتی چیکار کنم؟! نگاهم رو از چهرم گرفتم و از اتاق خارج شدم. پایین که رفتم دیدم خانم بزرگ حاضر و آماده داره به سمت درب سالن میره، با تعجب گفتم: ـ خانم بزرگ کجا میرید؟ خانم بزرگ با لبخند گفت: همراه شهلاخانم ...

#پارت۴۴ همه به کل کل ما دو تا می‌خندیدن اِلا اهورا که فکرش یه جای دیگه بود! ملیحه جون با لبخند گفت: ماهرخ جان عزیزم از خودت پذیرایی کن، اصلا هم تعارف نکن. بهش لبخند ...

#پارت۴۴ همه به کل کل ما دو تا می‌خندیدن اِلا اهورا که فکرش یه جای دیگه بود! ملیحه جون با لبخند گفت: ماهرخ جان عزیزم از خودت پذیرایی کن، اصلا هم تعارف نکن. بهش لبخند زدم و گفتم: ـ من تعارفی نیستم، ممنون. ملیحه جون لبخندی زد و مشغول صحبت ...

#پار۴۳ ـ جناب سالار من پرستار خانم بزرگم و صلاح می‌دونم خانم بزرگ توی هوای آزاد باشن، درضمن من به کارایی که می‌کنم کاملا مطمئنم! اهورا فنجونش رو به سمت دهنش برد و در همون ...

#پار۴۳ ـ جناب سالار من پرستار خانم بزرگم و صلاح می‌دونم خانم بزرگ توی هوای آزاد باشن، درضمن من به کارایی که می‌کنم کاملا مطمئنم! اهورا فنجونش رو به سمت دهنش برد و در همون حین گفت: از من گفتن بود. چشم غره‌ای بهش رفتم و مشغول نوشیدن قهوم شدم، ...

#پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت: ـ سلام مامان. خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت ...

#پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت: ـ سلام مامان. خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت روز اتفاقی افتاده که اومدی اینجا؟ اهورا خندید و گفت: چند وقتی می‌خوام مهمونتون باشم! ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا رو گرفتم، توی لحظهٔ آخر زمانی که داشتم ناامید می‌شدم صداش توی گوشم پیچید. اهورا: ...

#پارت۳۷ مامان: انقدر ازش تعریف کردی که خیلی مشتاق دیدارشم! ـ موقعیتش پیش بیاد یه دیدار فراهم می‌کنم. مامان: خیلیم عالیه. مانتو و شالم رو درآوردم و روی مبل نشستم، مامان روبه روم نشست و ...

#پارت۳۷ مامان: انقدر ازش تعریف کردی که خیلی مشتاق دیدارشم! ـ موقعیتش پیش بیاد یه دیدار فراهم می‌کنم. مامان: خیلیم عالیه. مانتو و شالم رو درآوردم و روی مبل نشستم، مامان روبه روم نشست و گفت: خب دیگه چه خبر؟ ـ سلامتی، بابا کجاست؟ مامان: بابا امروز صبح با چند ...

#پارت۳۲ خانم بزرگ با لحن شوخ و اخم مصنوعی گفت: چه غلطا! اهورا خندهٔ بلند و مردونه‌ای کرد و گفت: خوردی حالا بشین سرجات و سکوت کن! فراز بدون اینکه ناراحت بشه با خنده گفت: ...

#پارت۳۲ خانم بزرگ با لحن شوخ و اخم مصنوعی گفت: چه غلطا! اهورا خندهٔ بلند و مردونه‌ای کرد و گفت: خوردی حالا بشین سرجات و سکوت کن! فراز بدون اینکه ناراحت بشه با خنده گفت: حالا دیگه با هم دو به دو می‌شید، اشکالی نداره نوبت منم می‌رسه. خانم بزرگ ...

#پارت۲۳ ـ خیلی دلم می‌خواد عکس دخترشون رو ببینم، هر کدوم از اعضای این خانواده منو دیده تعجب کرده! ماهور: من عکسش رو دیدم یه دختر فوق‌العاده خوشگل و زیبا. ـ اسمش چی بود؟ ماهور: ...

#پارت۲۳ ـ خیلی دلم می‌خواد عکس دخترشون رو ببینم، هر کدوم از اعضای این خانواده منو دیده تعجب کرده! ماهور: من عکسش رو دیدم یه دختر فوق‌العاده خوشگل و زیبا. ـ اسمش چی بود؟ ماهور: نازگل. ـ چه اسم قشنگی. ماهور رو دم خونشون پیاده کردم و خودمم برگشتم خونه، ...

#پارت۲۲ ـ چرا نباید می‌گفتم؟ همیشه آدم توی هر شرایطی باید حقیقت رو بگه. ماهور: درسته، ولی ممکنه فکر کنه بخاطر ثروتت خوب از خانم بزرگ مراقبت نکنی. ـ نترس من مطمئنم که منو رد ...

#پارت۲۲ ـ چرا نباید می‌گفتم؟ همیشه آدم توی هر شرایطی باید حقیقت رو بگه. ماهور: درسته، ولی ممکنه فکر کنه بخاطر ثروتت خوب از خانم بزرگ مراقبت نکنی. ـ نترس من مطمئنم که منو رد نمی‌کنه. ماهور با تعجب نگاهم کرد و گفت: خیلی به خودت مطمئنی! لبخندی زدم و ...

#پارت۲۰ ـ از دیشب که اومدی توی خوابم نتونستم یک لحظه هم آرامش و قرار داشته باشم، ولی مهتاب الان که فکر می‌کنم می‌‌فهمم که شاید برگشت من به زندگی یه حکمتی داشته! شاید دلیل ...

#پارت۲۰ ـ از دیشب که اومدی توی خوابم نتونستم یک لحظه هم آرامش و قرار داشته باشم، ولی مهتاب الان که فکر می‌کنم می‌‌فهمم که شاید برگشت من به زندگی یه حکمتی داشته! شاید دلیل برگشت من به زندگی مثل کاری باشه که تو دیشب ازم خواستی، اره مهتاب اگر ...

#پارت۱۸ با دهن پر گفتم: ـ خب چیکار کنم؟! مامان قیافش رو جمع کرد و کلافه گفت: بلند‌شو لباس بپوش، زود باش. با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج شد. بی‌حوصله از روی صندلی بلند ...

#پارت۱۸ با دهن پر گفتم: ـ خب چیکار کنم؟! مامان قیافش رو جمع کرد و کلافه گفت: بلند‌شو لباس بپوش، زود باش. با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج شد. بی‌حوصله از روی صندلی بلند شدم و رفتم بالا. بعد از آماده شدن، نگاهی گذراه از توی آیینه به خودم ...

#پارت۱۲ خندیدم، روی مبل چرم قهویی سوخته نشستم و گفتم: ـ سلام. ماهور سفارش دو فنجون قهوه داد و اومد کنارم نشست. ماهور: خب چیشده امروز سحرخیز شدی؟ ـ همینطوری، راستی کجا می‌خوای بری؟ ماهور: ...

#پارت۱۲ خندیدم، روی مبل چرم قهویی سوخته نشستم و گفتم: ـ سلام. ماهور سفارش دو فنجون قهوه داد و اومد کنارم نشست. ماهور: خب چیشده امروز سحرخیز شدی؟ ـ همینطوری، راستی کجا می‌خوای بری؟ ماهور: بریم بهت میگم. منشی سفارشات قهوه رو آورد و بعد از خوردن قهوه از مطب ...