ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. ...

#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو ...

#پارت۵۷

***

جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم.
نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی!
چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و امروز اولین روز رفتن به دانشگاهه، بازم مثل قدیم از توی آیینه به خودم لبخند زدم و گفتم:
ـ تو موفق میشی، مطمئن باش.

از اتاق خارج شدم، خواستم از سالن خارج بشم که شهلاخانم با عجله به سمتم اومد و گفت: خانم صبحونه نخورده که نمیشه، براتون لقمه گرفتم.

خندیدم، لقمه رو گرفتم و گفتم:
ـ ممنونم شهلاخانم مهربون خودم!

از شهلاخانم خداحافظی کردم و از سالن خارج شدم.
با رسیدن به دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم، با لبخند وارد سالن شدم.
آدرس کلاسم رو پرسیدم و وارد شدم.
کلاس نسبتا شلوغ بود، روی ردیف سوم نشستم و به گوشه‌ای خیره شدم.
کم کم ردیف ها از دانشجو پر شد، همون موقع با صدای شخصی که گفت ببخشید به سمتش برگشتم.
متعجب به دختره نگاه کردم، نمی‌شناختمش.

دختر کمی توی صورتم خیره شد، یهو با ذوق گفت: ماهرخ!

متعجب نگاهش کردم و گفتم:
ـ شما؟

متعجب گفت: نمی‌شناسی منو؟ مهرانام، مهرانا سعیدی، همکلاسیه دوران دبیرستان!

نیازی به فکر کردن نبود چون من هیچی از گذشته به یاد نداشتم.

با لبخند گفتم:
ـ ببخشید ولی من چیزی یادم نیست.

کنارم نشست و کمی ناراحت گفت: واقعا منو یادت نیست؟ چه زود فراموش شدم.

برای اینکه ناراحت نشه گفتم:
ـ نه اشتباه نکن، راستش من براثر یه تصادف حافظم رو از دست دادم.

با ناراحتی و تعجب نگاهم کرد و گفت: متاسفم.
بهش لبخند زدم و گفتم:
ـ به هر حال خوشحالم می‌بینمت.

مهرانا بهم لبخند زد و کنارم نشست.

مهرنا خیره تو صورتم گفت: چقدر عوض شدی!

خندیدم و گفتم:
ـ راستش بعد از تصادف براثر سوختگی مجبور شدم کمی روی صورتم عمل جراحی انجام بدم، ولی خداروشکر هیچ اثری از سوختگی نیست.

مهرانا غمگین نگاهم کرد و گفت: واقعا متاسفم.
تا اومدن استاد مهرانا مدام از دوران دبیرستان می‌گفت و من لذت می‌بردم.
با اومدن استاد دیگه حرفی زده نشد، سرم رو بالا آوردم و به استاد نگاه کردم؛ با دیدن استاد متعجب بهش خیره شدم.
وای خدایا فربد اینجا چیکار می‌کنه؟! 
فربد با لبخند نگاهش رو دور کلاس چرخوند، انگار هنوز منو ندیده بود.

فربد: سلام، بنده فربد محتشم هستم دکترای روانشناسی دارم و الان هم در خدمت شمام، از جایی که استاد مهرابی براش مشکلی پیش اومده من جایگزین ایشون شدم، خب باید دیگه قوانین کلاس رو فول باشید و نیازی نباشه که...

دیگه حرفای فربد رو نشنیدم و توی فکر فرو رفتم.
اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود و این بخاطر حضور فربده!
از این پسره اصلا خوشم نمیاد.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...