#پارت چهل وششمرُز:آماده شدم واز اینه خودمو نگاه کردم ورفتم پ...

#پارت چهل وششم

رُز: آماده شدم واز اینه خودمو نگاه کردم ورفتم پایین چند هفته ای می شد می رفتم دانشگاه اونم با امیر علی سر میز صبحانه اماده شدم حاجی هم بود سعی می کردم بعد از رفتن حاجی برم سر میز صبحانه که یه وقت حرفی نزنه سلام کردم ونشستم حاجی داشت نگام می کرد خدا خدا می کردم حرفی نزنه حاجی : جایی میری دخترم . - بله حاجی میرم دانشگاه حاجی : دانشگاه ؟؟؟!!!! - بله نگاهی به امیر علی انداختم که داشت حاجی رو نگاه می کرد . حاجی : پس چرا نگفتی دخترم چی داشتم بگم یکم خودمو خونسرد نشون دادم وگفتم : مگه شما نمی دونستید حاجی اخمی کرد وگفت : نه نمی دونستم یا خدا حاجی نمی دونست میرم دانشگاه با التماس امیر علی رو نگاه کردم نگاهی بهم انداخت وسرشو پایین انداخت ای لال بشی امیر علی یه حرفی بزن البته کی حرف زد که حالا بزنه - امیر حسین اجازه داده حاجی من.... حاجی : دانشگاه میری برو بی خبر می ری برو حداقل چادر بزن سرت نفسم بالا نمیومد حاجی : حاجیه خانم ....حاجیه خانم حاجیه از آشپزخونه اومد وگفت : چیه حاجی چرا صدات بلند می کنی حاجی : تو باید به عروست چادر بدی نه اینکه من بگم هر روز دیدی وچیزی نگفتی ؟! حاجیه : حاجی نازنین که حجابش مشکلی نداره حاجی : عروس حاجی باید چادر بزنه اونم تو یه محیط عمومی یا چادر می زنی یا از این خونه بیرون نمیری ...امیر علی تو هم هر روز زن داداشت می بردی دانشگاه امیر علی چیزی نمی گفت - حاجی مگه من حجابم مشکل داره حاجی اخمی کرد ورفت بیرون حاجیه : نازنین .... با گریه گفتم : چرا زور میگه من نمی خوام چادر بزنم مگه مشکل لباس من چیه امیر علی بلند شد وگفت : بیرون منتظرم حاجیه : دخترم یه چادر زدن که انقدر درسر ودلخوری نداره رفت وبا یه چادر برگشت وگفت : بپوش دخترم نمی خوای که دلخوری پیش بیاد اشک هام پاک کردم ورفتم چادر رو ازش گرفتم وجلو آینه کنسول چادر رو سرم کردم وزدم بیرون امیر علی تو حیاط وایساده بود وداشت با موبایلش حرف می زد امیر علی: می دونم...عصر حتما می رم پیشش ...خواهش می کنم گوشی رو گذاشت تو جیبش وگفت : اووووف رهام - بریم برگشت نگام کرد نگاهش متعجب بود امیرعلی : بریم رفتیم وسوار ماشینش شدیم تو خودم بودم وناراحت هر چقدر امیر حسین زنگ می زد جوابشو ندادم زنگ زد امیر علی واون گوشیشو داد دست من منم ازش نگرفتم وقتی رفتیم دانشگاه نگاه خیلی ها اجیب بود روم ومن بی تفاوت رفتم سر کلاسم عروس حاج احمدی شدن این چیزها رو هم داشت

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است