#خان_زاده  #پارت171حس کردم از بالای بلندی پرت شدم پایین. به ...

#خان_زاده #پارت171

حس کردم از بالای بلندی پرت شدم پایین. به زور لبخند زدم و گفتم _آهان... مبارکشون باشه. فهمید یه مرگم شد که بدون حرف رفت. چونم شروع به لرزیدن کرد. منه احمق فکر کردم یه شبه متوجه ی نبود من شده و این همه راه اومده دنبالم. کسی اسمم و صدا زد. برگشتم و با دیدن فرهاد با لبخند کم جونی به سمتش رفتم که گفت _می‌خواستم دیشب بیام دیدنت اما گفتم شاید خسته ای!چیزه... نگاهش کردم که گفت _ناراحت که نیستی؟آخه خان زاده... وسط حرفش پریدم و گفتم _میدونم مشکلی نیست. نفسش و فوت کرد و گفت _من هنوزم نمیدونم چرا گذاشتن این وصلت سر بگیره.خیلی لاغر شدی نسبت به قبل. سرم و پایین انداختم و گفتم _من و خان زاده طلاق گرفتیم. خیلی وقته. متعجب گفت _طلاق گرفتین؟ سر تکون دادم که گفت _خیلی وقته طلاق گرفتین و تو الان اومدی روستا. تک و تنها توی شهر چی کار می کردی؟ شونه بالا انداختم _هیچی درس میخوندم و کار می‌کردم. اینجا هم بیشتر از چند روز نمیمونم..خاتون و بابام تحمل دیدنم و ندارن. تا خواست جواب بده صدای ساز و دهل توی روستا پیچید. برای اینکه نشنوم گفتم _من با اجازتون برم داخل. درست نیست منو شما اینجا ایستادیم منتظر جواب نموندم و با چشمای اشکی وارد خونه شدم. :maple_leaf: :maple_leaf: :maple_leaf:

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها