ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ...

#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! ...

#پارت۶۴

ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟!

وقتی جوابم نگرفتم گفتم:
ـ با شمام جناب سالار!

اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟

ـ گفتم داستان قشنگی بود.

اهورا: مگه تموم شد؟!

با تعجب گفتم:
ـ حواست کجاست؟!

اهورا شقیقش رو فشار داد و گفت: حواسم نبود.

ـ میشه یه سوال بپرسم.

اهورا: بپرس.

ـ از تاریکی خستگه نشدی؟

اهورا اخم کرد و گفت: نه.

ـ مگه میشه؟

اهورا: خواهشا ادامه نده حوصلهٔ این بحثای مزخرف رو ندارم.

ـ مزخرف نیست اتفاقا خیلیم بحث مهمیه!

اهورا: میشه بری؟

ـ نه نمیشه، واقعا نمی‌فهمم چرا دوست داری اطرافیانت رو آزار بدی!

اخمش غلیظ‌تر شد و گفت: نمی‌فهمم منظورتو!

پوزخندی زدم و گفتم:
ـ واقعا نمی‌فهمی؟ نمی‌فهمی که داری با رفتارات اطرافیانت رو آزار میدی...خودت رو آزار میدی...تا کی می‌خوای لج کنی...با خودت با اطرافیانت...تا کی می‌خوای غرق باشی توی تاریکی؟ باید خداروشکر کنی که با یه عمل ساده می‌تونی دوباره ببینی، خیلیا آرزو دارن جای تو باشن ولی متاسفانه نیستن اما تو که می‌تونی از این فرصت استفاده کنی!

اهورا داد زد: تمومش کن لطفا.

متعجب از داد اهورا سرجام خشک شدم، احساس کردم کسی به گلوم چنگ می‌زنه.
قطره‌ای اشک روی گونم چکید، پاکش نکردم اهورا که کوره نمی‌بینه!
از روی صندلی چوبی بلند شدم و با اشکایی که بی‌صدا روی گونم می‌چکید از کلبه خارج شدم.
آروم و بی سر و صدا رفتم بالا و وارد اتاقم شدم.
خداروشکر ساعت یازده گذشته بود و کسی بیدار نبود.
روی تخت نشستم، تکیم رو به تکیه‌گاه تخت دادم و زانوهام رو بغل کردم.
نمی‌دونم چرا از دادی که اهورا زد انقدر ناراحت شدم.
اصلا انتظار نداشتم!
طرفای ساعت دو شب بود که بالاخره بعد از کلی فکر و خیال و ناراحتی به خواب رفتم.

***

چند روزی از اون شب می‌گذره، از اهورا دلخورم و تنها برخوردمون در حد سلامه اونم با اخم و تَخم!
از این زورم میگیره که اون سر من داد می‌زنه پس چرا اون به من اخم می‌کنه؟!
با صدای مهرانا به خودم اومدم.

ـ بله؟!

مهرانا: کجایی تو استاد با توهه!

نگاهی به استاد معماری انداختم و گفتم:
ـ بله استاد؟

استاد: حالتون خوبه خانم سرمد؟

ـ خوبم.

استاد: کمی رنگتون پریده، اگر حالتون خوش نیست اخرای کلاسه می‌تونید برید بیرون!

با حرف استاد از خدا خواسته بلند شدم وسایلم رو جمع کردم و گفتم:
ـ ممنون استاد، با اجازه.

استاد: بسلامت.

از کلاس خارج شدم و وارد محوطه دانشگاه شدم، وای خدا رفتگانت رو بیامرزه معماری راحتم کردی.
روی نیمکتی نشستم و مشغول ور رفتن با گوشیم شدم.
ربع ساعت بعد مهرانا اومد و کنارم نشست و گفت: خوش می‌گذره؟

خندیدم و گفتم:
ـ اره.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...