ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته ...

#پارت۶۷

فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد.
حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم.
از اینکه اهورا انقدر قاطع با فربد حرف زد و مُهر خاموشی رو به دهن فربد زد حس خوبی داشتم، یه حس خاص!
ولی با این حال ازش ناراحتم و باید ازم عذر خواهی کنه، البته به همین خیال باش ماهرخ خانم!
با رسیدن به عمارت از ماشین پیاده شدم و تمام حرصم رو سر در ماشین فراز بیچاره خالی کردم، اهورا هم دقیقا کار من رو تکرار کرد و در ماشین فراز رو محکم به هم کوبید، خندم گرفت مثل اینکه تنها من نیستم که مشکل اعصاب و روان دارم!

فراز معترض گفت: چرا دق و دلیتون رو سر در ماشین من فلک زده خالی می‌کنید؟

اهورا با اخم غلیظی که روی پیشونیش داشت بدون توجه به حرف فراز عصاش رو باز کرد و به سمت کلبش رفت.

با دور شدن اهورا، فراز با خنده گفت: هردوتون لنگه همید!
بهش چشم غره‌ای رفتم و با اخم ازش دور شدم.

فراز بلند با خنده گفت: ماشالله اعصابا زیرِ خطه فقره!
با حرفش تک خنده‌ای کردم و با طی کردن مسیر وارد سالن شدم.
خانم بزرگ روی مبل نشسته بود و مشغول بافتن بود.
عصبانیت روکنار گذاشتم و به سمتش رفتم و کنارش نشستم.

ـ سلام خانم بافنده!

خانم بزرگ خندید و گفت: بافنده چیه؟ اولین باره دارم می‌بافم خواستم طعم سرگرمی های پیری رو بچشم!

خندیدم و گفتم:
ـ مگه شما پیرید؟! ماشالله بزنم به تخته خیلیم جونید!

خانم بزرگ خندید و بغلم کرد، آه پر از دردی کشید و منو از خودش جدا کرد.
حدس می‌زنم بازم دلتنگ نازگل شده، خانم بزرگ جدیدا خیلی به نازگل فکر می‌کنه و توی لاک خودش فرو میره. باید با ماهور صحبت و مشورت کنم، دو هفته‌ای هست که نه ماهور و نه پریناز رو دیدم.
ده دقیقه بعد رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم، امروز قراره همراه خانم بزرگ برای تفریح به بیرون بریم.
بد فکری نیست که به ماهور و پریناز هم خبر بدم.
اول شمارهٔ پریناز رو گرفتم و بعد از کلی گوش دادن و تحمل کردن در برابر حرافیه پریناز کلافه و عصبی بهش توپیدم.

ـ بسه دیگه چقدر حرافی تو، بگو ببینم عصر کاری نداری بریم بیرون؟

پریناز با خنده گفت: خیلی پرویی ماهرخ(بعد از کمی مکث با ناراحتی ادامه داد)متاسفم وقت نمی‌کنم بیام خیلی کار دارم.

ـ خیلی خب اشکالی نداره، کاری نداری؟

پریناز: نه عزیزم، خداحافظ.

ازش خداحافظی کردم و بعد از قطع کردن به ماهور زنگ زدم؛ ماهور از خدا خواسته بالافاصله درخواستم رو قبول کرد و قرار شد عصر همراهمون بیاد.
با دعوت خانم بزرگ ماهور ناهار پیش ما اومد.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...