نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۹۸ متعجب برگشتم و با دیدن کلی گل سرخ روی صندلی های عقب که تا سقف می‌رسیدن متعجب و هیجان‌زده گفتم: ـ اینجا چه خبره! اهورا لبخندی زد و گفت: خیلی خبرا! اهورا استارت زد ...

#پارت۱۹۸ متعجب برگشتم و با دیدن کلی گل سرخ روی صندلی های عقب که تا سقف می‌رسیدن متعجب و هیجان‌زده گفتم: ـ اینجا چه خبره! اهورا لبخندی زد و گفت: خیلی خبرا! اهورا استارت زد و راه افتاد. توی راه گوشیش زنگ خورد؛ تماس تصوریری از طرف فراز بود! اهورا: ...

#پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید. بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی ...

#پارت۱۶۵ نمی‌دونم ماهور توی چهرم چی دید که پرسید. ماهور: چیزی شده؟! ـ نه! ماهور سری تکون داد و دیگه چیزی نپرسید. بعد از خوردن غذا رفتم و حساب کردم؛ البته خودم بیشتر باهاش بازی کردم تا بخورم! . ماهور منو عمارت رسوند و رفت. دستام رو توی جیب پالتوم ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد و گفت: عزیز دل من اومده؟! با آغوش باز به سمتش رفتم و خودم رو ...

#پارت۱۵۴ اردشیرخان و آقا امیر از صبح زود به بیمارستان رفتن. از اون روز توی بیمارستان تا الان که یک هفته‌ای میشه اهورا رو ندیدم؛ سعی می‌کنم بهش فکر نکنم ولی نمی‌تونم! ازش دلخور و ...

#پارت۱۵۴ اردشیرخان و آقا امیر از صبح زود به بیمارستان رفتن. از اون روز توی بیمارستان تا الان که یک هفته‌ای میشه اهورا رو ندیدم؛ سعی می‌کنم بهش فکر نکنم ولی نمی‌تونم! ازش دلخور و ناراحتم! اون حق نداره هرچقدرم عصبانیه سره من خالی کنه! هوفی کشیدم و با گفتن ...

#پارت۱۴۵ فراز و ماهور با خنده داشتن جلو‌تر از ما به سمت ماشین می‌رفتن. سکوتی بین منو اهورا بود که خود اهورا شکوندش. اهورا: خیلی صمیمی بنظر میومدید! ـ کی؟ اهورا با نیمچه نیشخندی گفت: ...

#پارت۱۴۵ فراز و ماهور با خنده داشتن جلو‌تر از ما به سمت ماشین می‌رفتن. سکوتی بین منو اهورا بود که خود اهورا شکوندش. اهورا: خیلی صمیمی بنظر میومدید! ـ کی؟ اهورا با نیمچه نیشخندی گفت: آقای دکتر! فهمیدم منظورش سیاوشه! نکنه بخاطر همین عصبی بود؟! نه‌بابا گمون نکنم! ـ آره...از ...

#پارت۱۴۲ ماهور خندید و گفت: مگه بده؟! ـ نه! ماهور خندید و گفت: خانم بزرگ بهتون گفت ما داریم میریم بیرون؟ ـ ماهور تو خسته نشدی از ولگردی؟ ماهور: نه جونم، لذت ازدواج همین دورانشه ...

#پارت۱۴۲ ماهور خندید و گفت: مگه بده؟! ـ نه! ماهور خندید و گفت: خانم بزرگ بهتون گفت ما داریم میریم بیرون؟ ـ ماهور تو خسته نشدی از ولگردی؟ ماهور: نه جونم، لذت ازدواج همین دورانشه دیگه! ـ حس نمی‌کنی زیادی داری لذت می‌بری؟ ماهور خندید و گفت: نخیر، تازه بنظرم ...

#پارت۱۴۱ اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه. تقریبا داد زدم: ـ بازش نکن! اهورا متعجب بهم خیره شد، یه تای ابروش رو بالا انداخت و مشکوک پرسید: ...

#پارت۱۴۱ اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه. تقریبا داد زدم: ـ بازش نکن! اهورا متعجب بهم خیره شد، یه تای ابروش رو بالا انداخت و مشکوک پرسید: ـ چرا؟! ـ چون...چون یه چیز شخصیه! اهورا: مال توهه؟ ـ ای‌بابا...نه مال من نیست ...

#پارت۸۲ همزمان با پریناز سرجامون نیم خیز شدیم و با هم تقریبا داد زدیم: چیکار کردی؟! ماهور نیم نگاهی بهمون انداخت، یهو زد زیر خنده و گفت: دستتون انداختم. پریناز حرصی موهاشو کشید و گفت: ...

#پارت۸۲ همزمان با پریناز سرجامون نیم خیز شدیم و با هم تقریبا داد زدیم: چیکار کردی؟! ماهور نیم نگاهی بهمون انداخت، یهو زد زیر خنده و گفت: دستتون انداختم. پریناز حرصی موهاشو کشید و گفت: مریضی؟! ـ ماهور جدی تعریف کن چیشد؟ انقدر بی‌مزه بازی درنیار! ماهور روی تخت نشست ...

#پارت۷۹ خانم بزرگ با اخم رو به اهورا که حالا روی مبل نشسته بود گفت: یعنی چی که فعلا قصد ازدواج نداری؟ هم سنای تو الان دو تا بچه دارن اونوقت تو هی میگی زن ...

#پارت۷۹ خانم بزرگ با اخم رو به اهورا که حالا روی مبل نشسته بود گفت: یعنی چی که فعلا قصد ازدواج نداری؟ هم سنای تو الان دو تا بچه دارن اونوقت تو هی میگی زن نمی‌خوام زن نمی‌خوام تا کی آخه؟ چشم بهم بزنی شدی پیر پسرا! دست بجنبون اطرافت ...

#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ...

#پارت۷۰ ماهو: باز شروع کرد! بهش چشم غره رفتم، یه دور کمد رو زیر و روی کردم و درآخر یه مانتوی طوسی انتخاب کردم. درحین آماده شدن ماهور گفت: حضورت خیلی تاثیر گذار بوده! با ناراحتی کنار ماهور نشستم و گفتم: ـ از اینکه یه روزی بخوام از این عمارت ...

#پارت۶۹ خانم بزرگ سری تکون داد و با مرتب کردن و دست کشیدن به لباساش، شالش رو درست کرد و با یک سرفهٔ مصلحتی از سالن خارج شد. لبخندی از خوشحالی روی لبام نشست اما ...

#پارت۶۹ خانم بزرگ سری تکون داد و با مرتب کردن و دست کشیدن به لباساش، شالش رو درست کرد و با یک سرفهٔ مصلحتی از سالن خارج شد. لبخندی از خوشحالی روی لبام نشست اما اهورا با پوزخند پاهاش رو روی هم انداخته بود. فراز خندید و گفت: اتفاقی افتاده ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ناراحتی گفت: به کسی علاقه داری؟ ابروهام رو بالا انداختم، دیگه داشت اعصابم رو خورد ...

#پارت۵۶ بی‌حوصله وارد اتاقم شدم، از پنجره به بیرون خیره شدم. اردشیرخان روی صندلی نشسته بود و سرش رو روی عصاش گذاشته بود، تا کی قراره این درد و عذاب ادامه پیدا کنه؟ روی تخت ...

#پارت۵۶ بی‌حوصله وارد اتاقم شدم، از پنجره به بیرون خیره شدم. اردشیرخان روی صندلی نشسته بود و سرش رو روی عصاش گذاشته بود، تا کی قراره این درد و عذاب ادامه پیدا کنه؟ روی تخت نشستم و گفتم: ـ نازگل ای کاش هیچوقت عاشق نمی‌شدی، چون این عشق مصبب سوختن ...

#پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟! ـ از کجا فهمیدی اینجام؟! اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم. ـ ...

#پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟! ـ از کجا فهمیدی اینجام؟! اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم. ـ اهان. اهورا نشست، عصاش رو جمع کرد و روی میز گذاشت. اهورا: دیشب می‌خواستی در ...

#پار۴۳ ـ جناب سالار من پرستار خانم بزرگم و صلاح می‌دونم خانم بزرگ توی هوای آزاد باشن، درضمن من به کارایی که می‌کنم کاملا مطمئنم! اهورا فنجونش رو به سمت دهنش برد و در همون ...

#پار۴۳ ـ جناب سالار من پرستار خانم بزرگم و صلاح می‌دونم خانم بزرگ توی هوای آزاد باشن، درضمن من به کارایی که می‌کنم کاملا مطمئنم! اهورا فنجونش رو به سمت دهنش برد و در همون حین گفت: از من گفتن بود. چشم غره‌ای بهش رفتم و مشغول نوشیدن قهوم شدم، ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا رو گرفتم، توی لحظهٔ آخر زمانی که داشتم ناامید می‌شدم صداش توی گوشم پیچید. اهورا: ...

#پارت۳۷ مامان: انقدر ازش تعریف کردی که خیلی مشتاق دیدارشم! ـ موقعیتش پیش بیاد یه دیدار فراهم می‌کنم. مامان: خیلیم عالیه. مانتو و شالم رو درآوردم و روی مبل نشستم، مامان روبه روم نشست و ...

#پارت۳۷ مامان: انقدر ازش تعریف کردی که خیلی مشتاق دیدارشم! ـ موقعیتش پیش بیاد یه دیدار فراهم می‌کنم. مامان: خیلیم عالیه. مانتو و شالم رو درآوردم و روی مبل نشستم، مامان روبه روم نشست و گفت: خب دیگه چه خبر؟ ـ سلامتی، بابا کجاست؟ مامان: بابا امروز صبح با چند ...

#پارت۳۲ خانم بزرگ با لحن شوخ و اخم مصنوعی گفت: چه غلطا! اهورا خندهٔ بلند و مردونه‌ای کرد و گفت: خوردی حالا بشین سرجات و سکوت کن! فراز بدون اینکه ناراحت بشه با خنده گفت: ...

#پارت۳۲ خانم بزرگ با لحن شوخ و اخم مصنوعی گفت: چه غلطا! اهورا خندهٔ بلند و مردونه‌ای کرد و گفت: خوردی حالا بشین سرجات و سکوت کن! فراز بدون اینکه ناراحت بشه با خنده گفت: حالا دیگه با هم دو به دو می‌شید، اشکالی نداره نوبت منم می‌رسه. خانم بزرگ ...

#پارت۱۸ با دهن پر گفتم: ـ خب چیکار کنم؟! مامان قیافش رو جمع کرد و کلافه گفت: بلند‌شو لباس بپوش، زود باش. با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج شد. بی‌حوصله از روی صندلی بلند ...

#پارت۱۸ با دهن پر گفتم: ـ خب چیکار کنم؟! مامان قیافش رو جمع کرد و کلافه گفت: بلند‌شو لباس بپوش، زود باش. با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج شد. بی‌حوصله از روی صندلی بلند شدم و رفتم بالا. بعد از آماده شدن، نگاهی گذراه از توی آیینه به خودم ...