ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۸۰ ماهور: حالا مگه چیشده، اصن شاید جواب من منفی باشه! با عصبانیت گفتم: ـ ...

#پارت۸۰ ماهور: حالا مگه چیشده، اصن شاید جواب من منفی باشه! ...

#پارت۸۰

ماهور: حالا مگه چیشده، اصن شاید جواب من منفی باشه!

با عصبانیت گفتم:
ـ تو خیلی بی‌جا می‌کنی، بهتر از فراز عمرا اگر پیدا کنی؛ فراز از سرتم زیادیه!

ماهور: مگه من چمه؟

ـ چت نیست، ببین ماهور منو خر نکن من خودم عالم و آدم رو که یکیش تو باشی خر می‌کنم، من که می‌دونم تو خیلی وقته عاشق فراز شدی، اینو از نگاهت خوندم! 

ماهور خندید و گفت: از کی تا حالا نگاه شناس شدی؟! حالا ولش کن قبل از خواستگاری بیاید پیشم یکم استرس دارم، هول شدمه!

ـ حالا انگار می‌خواد موشک هوا کنه فوقش یه چاییه دیگه(با خنده ادامه دادم)وای ماهور فکر کن پات پیچ بخوره و سینی از دستت بیوفته، آقا امیر و زنش همون موقع پا میشن میرن میگن این دخترهٔ دستپاچلفتی بدرد زندگی نمی‌خوره!

با حرفی که زدم ماهور جیغ بلندی کشید که باعث شد با خنده چشمام رو محکم ببندم و گوشی رو کمی از گوشم فاصله بدم.

ماهور: خیلی بیشعوری ماهرخ، جای دل داری دادن داری تخریبم می‌کنی؟!

خندیدم و گفتم:
ـ حقیقته دلبندم!

نیم ساعتی با ماهور صحبت کردم و گوشی رو قطع کردم.
امروز دوشنبست و پنجشنبه شب، شب خواستگاریه ماهور.
انقدر هیجان و ذوق دارم که انگار مراسم خوستگاریه منه!


خیلی زود شب پنجشنبه رسید، انگار این چند روز مثل یه پلک زدن گذشت.
دیروز همراه پریناز و ماهور به بازار رفتیم تا برای ماهور یه دست مانتو شلوار تمیز و شیک بخریم البته با حساب خودش، درواقع سلیقه و انتخاب از ما خرید از خودش!
با صدای پریناز که داشت به ماهور غر می‌زد از افکارم دورشدم.

پریناز: کشتی منو، مگه می‌خوای چیکار کنی؟

ماهور: خب استرس دارم.

پریناز: استرست واس چیه یه چایی می‌بری دیگه! لابد چاییتم من باید ببرم؟

ماهور خندید و گفت: نه دیگه اونو خودم می‌برم ببینن چقدر زرنگ و کدبانوام!

به شوخی گفتم:
ـ مطمئنم همینم گند می‌زنی!

ماهور حرصی گفت: میشه شما نظر ندید، به جای دلداری دادن دارید بیشتر تخریبم می‌کنید، واقعا که!  بزار براتون خواستگار بیاد دارم براتون البته فکر نکنم هیچ خری عاشق شما دوتا چغندر بشه!

با حرفش منو پریناز همزمان زدیم پس کلش و جدی گفتیم:
ـ بار آخرت باشه‌ها!

ماهور سرش رو ماساژ داد و گفت: خیلی بیشعورید!

خندیدم گونش رو بوسیدم و گفتم:
ـ عب نداره دوماد رو ببینی کتکی که زدیم یادت میره!

ماهور بهم چشم غره رفت، جلوی آیینه ایستاد و شالش رو درست کرد.

از توی آینه توی چشمام زل زد و با مظلومیت گفت: خوب شدم؟

بهش لبخند زدم، از روی تخت بلند شدم توی بغلم گرفتمش و گفتم:
ـ خوب نشدی، عالی شدی!

پریناز با خنده اومد سمتمون و گفت: منم بغل کنید نامردا!

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...