ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا ...

#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟!...

#پارت۸۸


***

بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟
اصلا کی هست؟!
ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم.
زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف انداخت.
در همون حین برگشتش و نگاهش به پشت سر تونستم چهرش رو ببینم، کمی فکر کردم، بیشتر فکر کردم تا تونستم چهرش رو بخاطر بیارم.
اینکه نازگله؟! داره چیکار می‌کنه؟!
چرا اون منو ندید؟ یعنی بازم دارم خواب می‌بینم؟!
چند قدم جلو رفتم، نازگل جعبه‌ای رو باز کرد و از داخلش چیزی درآورد.
انگار یه دفترچه بود، یه دفتر با جلد چرم قهویی سوخته. اون دفترچه چی می‌تونه باشه؟!
دستی روی دفترچه کشید و داخل صندوقچه گذاشت و صندوقچه رو داخل گودال خاک کرد.
از برگای خشک درخت که روی زمین افتاده بودن، روی زمین پخش کرد که همون موقع صدای پارس سگی بلند شد.
نازگل با ترس بلند شد و به سرعت از اونجا فرار کرد.

از خواب بیدار شدم، صبح شده بود.
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم، از داغیه پیشونیم دستم سوخت.
سریع دستم رو ورداشتم، چند تا سرفه کردم.
لنتی مریض شدم، تقصیر خودمه که زیربارون می‌ایستم.
یاد خواب دیشبم افتادم، این دومین باره که اون خواب رو می‌بینم.
نازگل، اون دفترچه و... چه معنی می‌تونست داشته باشه؟
کمی فکر کردم، سعی کردم خوابم رو توی ذهنم مجسم کنم.
نازگل داخل عمارت بود؟ آره داخل عمارت بود.
درواقع دقیقا پشت عمارت بود، اون درختای خشک لعنتی همون درختان با این تفاوت که الان کامل و یک دست خشکن!
از تخت پایین اومدم و موهام رو شونه کردم.
تمام بدنم درد می‌کرد و این بخاطر سهل انگاریه خودمه! سلام و صبح بخیر گفتم و رو به روی خانم بزرگ و اهورا نشستم.

خانم بزرگ متعجب گفت: چرا صدات گرفته؟ چرا رنگ و روت پریده؟ حالت خوبه ماهرخ؟

صدام رو صاف کردم و در حالی که چند تا سرفه پشت سر هم کردم گفتم:
ـ سرما خوردم.

اهورا عصبی گفت: دیشب بهت گفتم نمون زیر بارون!

ـ اشکالی نداره خوب میشم.

خانم بزرگ نگران گفت: عزیز دلم آخه چرا موندی زیر بارون، میگم برات دمنوش درست کنن.

با لبخند بی‌حالی گفتم:
ـ ممنونم.

بعد از خوردن صبحانه اهورا رفت بیرون و منم به بهانهٔ قدم زدن توی باغ پالتو پوشیدم و شالم رو با یه شال بافت ضخیم عوض کردم.

به پشت عمارت رفتم، از اینجا به شدت می‌ترسم.
جلو رفتم و به درختا نگاه کردم.
نازگل زیر کدوم درخت رو چال کرد؟
ناخداگاه حسم پاهام رو به حرکت درآورد، به خودم که اومدم دیدم درست جایی ایستادم که دیشب توی خواب ایستاده بودم.
نازگل دقیقا اونجا نشسته بود، ته عمارت کنج سمت راست یه درخت بزرگ و قدیمی که از درختای دیگه قدیمی‌تر بود.
رفتم زیر درخت ایستادم، به اطرافم نگاه کردم.
کسی نبود.

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...