#اشک حسرت #پارت۱۱۲پانیذ : با اومدن سعید یه نفس راحت کشیدم چق...

#اشک حسرت #پارت۱۱۲



پانیذ :
با اومدن سعید یه نفس راحت کشیدم چقدر نگرانمون کرده بود حمید بلند شد وگفت : پسرتو که مارو نصفه جون کردی
سعید لبخندی زد وگفت : یه کاری برام پیش اومد ببخشید ترسوندمتون
بعد به من لبخندی زد وگفت : اگه خسته نیستی بریم خرید
حمید ابرویی بالا انداخت وگفت : مگه تو وقتم می کنی به موارد دیگه برسی
حمید به من اشاره کرد سعید اخمی کرد بهش ورفت اتاقش من مونده بودم برم لباس بپوشم یا نه اخرش بلند شدم ورفتم دم اتاقش ودر زدم
- بیا تو .
رفتم تو اتاقش داشت تیشرتشو می پوشید با دیدن من لبخندی زد وگفت : فکر کنم اتاق رو اشتباه اومدی
- سعید واسه چی بریم خرید ؟ .
سعید متعجب نگاهم کرد وگفت : خرید دیگه واسه عروسی راستی رفتی دیدن دایی من وقت نکردم برم بعد از خرید می ریم
اره با عمه رفتم ...اووومم سعید
سعید دستی به کت چرمش کشید وگفت : چیزی می خوای بگی ؟
- آره
سعید مقابلم ایستاد وگفت : بگو
- چرا امروز اینجوری رفتی بیرون
سعید : حالا فکر کردم چی می خوای بکی هیچی عزیزم رفتم دوستم رو ببینم
لبخند زدم نگاهش کردم بهم اشاره ای کرد وگفت : من آماده ام تو نمی خوایآماده شی
- وای الان ...
زوداز اتاق سعید رفتم وتند تند لباس پوشیدم هدیه هم دلش می خواست باهامون بیاد ولی نمی شد چون فرداعروسیش بود وباید استراحت می کرد
وقتی با هدیه اومدیم بیرون سعید نشسته بود تو سالن وداشت با حمید وعمه حرف می زد یجورایی از عمه خجالت می کشیدم به روم لبخندی زد وگفت : سعید باز پانیذ رو گشنه برنگردونی خونه شام رو بیرون بخورید
سعید چای اش رو که خورد بلند شد وگفت : بریم پانیذ
بلند شدم وبا بدرقه نگاه دیگران از خونه اومدیم بیرون وبا ماشین حمید رفتیم خرید من که کلی خرید کردم ولی خرید سعید خیلی کم بود وبرای عروسی کت شلوار خریده بود یه کت تک سفید خوشگل
منم یه لباس سفید انتخواب کردم که سعید مخالفت کرد وگفت رنگ زرد انتخواب کنم از سلیقه اش یکم تعجب کردم ولی لباسی که می گفت واقعا خیلی قشنگ بود