ویژه کنید
عکس و تصویر #7 من مبتلا به عشق اتابکم،خودشم میفهمه بخاطرش به همه پشت کردم پس چــرا همـــــــچین ...

#7 من مبتلا به عشق اتابکم،خودشم میفهمه بخاطرش به همه پشت کردم ...

#7
من مبتلا به عشق اتابکم،خودشم میفهمه بخاطرش به همه پشت کردم پس چــرا همـــــــچین می-کنه!
من دیگه باید چطور دوسش داشته باشم که اون باورش بشه عاشقشم!
دیگه اتابک شده مثل یه پرتگاهی تویِ دلِ من!
روی زمین نشسته بودم و زار می زدم ، دیگه برام مهم نبود مردمی که دارن منو میبینن و کنجکاو با هم پچ پچ میکنن چی میگن!
زندگی من بخاطره حرف اینا که میگفتن این دختره بچه نمیتونه بیاره و اجاق کوره از هم پاشید!
اصلا نفهمیدم سر و کله عَلیهآن از کجا پیدا شد.(برادر اتابڪ، علیهان گه ۲۵ سالشه و ۳ سال از اتابک کوچیک تره و یک سال هم از من بزرگ تره، اون واقعا پسره فوق العاده خوبی هست! خیلی مرده.)
اومد و زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد...
مامان و بابای اتابک به در تکیه داده بودن و فقط من رو نگاه میکردن!
چادر رو روی سرم مرتب کرد و کشوندم
داد زدم
+ولم بکن آقا علیهان،ولم کن...
با احساس هم دردی گفت:هرچه بالاتر بری و نزدیک تر به قله باشی ، باد و طوفان و زمین و زمانه ، سخت تر می گیره !دنیا اینقدر جدی نیست که...ما فکر می کنیم! اصلا چی اینقد جدی هست تو دنیا که بخوای راجبش هی سخت بگیری... حرص بخوری عصبانی بشی گریه کنی،خودت رو به در و دیوار بزنی! آدم... یه زره چیز میشه... تو رو اینطرری میبینه!
با گریه دستشو پس زدم
+نمیفهمی!شما درڪ نداری،اتابک رفت! من و رها کرد و رفت میفهمی اینو ! اسم این چیزی به غیر از دوروئی چیه علیهان!
همینطور که سعی در آروم کردنم داشت، بازوم رو از روی چادر گرفت و به سمت خونمون هدایتم کرد.
این حالت ما چیزی جز داستان ساختن مردم درباره ما نبود ... ولی دیگه حرف مردم واسم مهم نبود!
علیهان تندی با تعجب گفت: اتابک باز هم نامردی کرد رهات کرد!
برگشتم سمتشو بازوم رو از دستش کشیدم بیرون،انگشت اشارم رو جلو چشاش تو هوا تکون دادم
+منو ببین علیهان!چرت و پرت نگو همینطوریش هم عصبی هستم سر تو خالی میکنما ، درمورد من هرطور که میخوای فکر کن ولی اتابڪ بی تقصیره!
نچ نچی کرد
-ای بابا،ببینم تو نمیخوای ساکت بشی؟ندیدی چطور آبرو ریزی کرد!دیگه میتونی تو محله بری! کاریه که شده بهش فکر نکن.
در رو با کلید باز کرد و منو به سمت داخل هدایت کرد،تو حیاط نشستم و زار زدم
+آخ علیهااان! من چی کنم! به چند نفر باید بشینم جواب بدم که همسرم چرا رفته! همه میگن بخاطره اجاق کور بودنمه!مامانم هست،بابام هست،ابجیت و خانواده تو هم هست... دوستام هستن همسایه ها هستن! بپرسن من چه جوابی بگم!تازَشَم،توهم به خاطر من چقدر از همه حرف می خوری!
لبخند عمیقی زد و رو به روم روی ریگ ها چهار زانو نشست
-منو بیخیال گلنار،مهم نیست... همه روز ها میتونه بارو بباره و وانسان خطا کنه! دست توی دست هم باشیم،طلوع خورشید رو میبینیم.
این چی میگـه!؟

Loading...