نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران... •مولانا•

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران... •مولانا•

۱ دقیقه پیش
242
۱ دقیقه پیش
345
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_ده قرار شد در دو برگه جدا از هم دو وصیت نامه بنویسد، یکی عمومی برای دوستان، همکاران و مردمی که بعدا میخوانند، یکی هم خصوصی برای پدر و مادرهایمان، برادرها، خواهرها و اقوام ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_ده قرار شد در دو برگه جدا از هم دو وصیت نامه بنویسد، یکی عمومی برای دوستان، همکاران و مردمی که بعدا میخوانند، یکی هم خصوصی برای پدر و مادرهایمان، برادرها، خواهرها و اقوام نزدیک. شروع کرد به نوشتن. دست به قلم خوبی داشت. چون تازه دوش گفته بود، ...

۵ دقیقه پیش
940
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_نه میکنم همه عاقبت بخیر بشیم. لبخند روی لبهایش نشست. لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود. کاش می توانستم این لبخند را قاب کنم و به دیوار بزنم و تا همیشه نگاهش کنم ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_نه میکنم همه عاقبت بخیر بشیم. لبخند روی لبهایش نشست. لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود. کاش می توانستم این لبخند را قاب کنم و به دیوار بزنم و تا همیشه نگاهش کنم تا ایمانم از سختی روزگار متزلزل نشود. این حرف ها حمید را آرام کرد و ...

۷ دقیقه پیش
1K
کامنت پلیز

کامنت پلیز

۸ دقیقه پیش
1K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هشت کردم تا زود تر خشک بشود. بعد رفتم سراغ درست کردن غذا. سیب زمینی ها را داخل تابه ریختم. گویی با هر هم زدنی، تمام روح و روانم هم می خورد. حمید هم ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هشت کردم تا زود تر خشک بشود. بعد رفتم سراغ درست کردن غذا. سیب زمینی ها را داخل تابه ریختم. گویی با هر هم زدنی، تمام روح و روانم هم می خورد. حمید هم مثل من وضعیت روحی مناسبی نداشت. چیزی نمیگفت، ولی همین سکوت دنیایی از حرف داشت. ...

۹ دقیقه پیش
2K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هفت پرسیدم: چرا این همه دیر کردی؟ اینها چیه با خودت آوردی؟ چه کاریه؟ میری برمی‌گردی دیگه چه نیازیه که همه چی رو از محل کار جمع کردی؟ وسایل را روی اُپن، کنار اتیکت ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هفت پرسیدم: چرا این همه دیر کردی؟ اینها چیه با خودت آوردی؟ چه کاریه؟ میری برمی‌گردی دیگه چه نیازیه که همه چی رو از محل کار جمع کردی؟ وسایل را روی اُپن، کنار اتیکت ها گذاشت و گفت: خانوم! مطمئن باش دیگه به پادگان بر نمی‌کردم. من زیاد خواب ...

۱۱ دقیقه پیش
2K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_شش اگر روی لباس دست کشید، متوجه دوخت اتیکت ها میشود یا نه؟ لباس را بو میکردم و آهسته اشک می‌ریختم. دلم و آرام و قرار نداشت. زیر لب شروع کردم به قران خواندن ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_شش اگر روی لباس دست کشید، متوجه دوخت اتیکت ها میشود یا نه؟ لباس را بو میکردم و آهسته اشک می‌ریختم. دلم و آرام و قرار نداشت. زیر لب شروع کردم به قران خواندن و از خدا خواستم مواظب حمید باشد. جنس تنهایی روز سه شنبه برایم خیلی غریب ...

۱۳ دقیقه پیش
2K
#عکس_نوشته #عاشقانه

#عکس_نوشته #عاشقانه

۱۴ دقیقه پیش
2K
#عاشقانه

#عاشقانه

۱۴ دقیقه پیش
2K
#wallpaper

#wallpaper

۱۴ دقیقه پیش
2K
*بلا به دور*

*بلا به دور*

۱۵ دقیقه پیش
2K
خودم احسان 24کهگلویه. دهدشت #عاشقانه

خودم احسان 24کهگلویه. دهدشت #عاشقانه

۲۱ دقیقه پیش
3K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_پنج بودیم. دیسی که میوه ها را در آن چیده بودم بزرگ بود، برای همین میوه ها کمتر از تعداد مهمان ها به نظر می آمد. حمید هر بار با دیدن دیس میوه ها ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_پنج بودیم. دیسی که میوه ها را در آن چیده بودم بزرگ بود، برای همین میوه ها کمتر از تعداد مهمان ها به نظر می آمد. حمید هر بار با دیدن دیس میوه ها می گفت: «خانومم! برم دو، سه کیلو موز بگیرم. کم میاد میوه ها.»میگفتم: «نه خوبه. ...

۲۱ دقیقه پیش
3K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهار می شنوی چی میگن؟ خوبه والا! من اینجا حی و حاضرم. یکی داره میگه طلاقش بده. یکی میگه طلاقش نمیدم! ما هم که این وسط کشک! دوشنبه از سرکار که آمد، لباس های ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهار می شنوی چی میگن؟ خوبه والا! من اینجا حی و حاضرم. یکی داره میگه طلاقش بده. یکی میگه طلاقش نمیدم! ما هم که این وسط کشک! دوشنبه از سرکار که آمد، لباس های نظامیش را هم آورده بود. گفت: خانم زحمت میکشی این اتیکت ها رو دربیاری؟ چون ...

۲۳ دقیقه پیش
4K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_سه جواب دادم نیازی نیست زود برگردی. چند ساعتی پیش پدر و مادرت بمون. ساعت شش بود که رفت. تا از خانه خرج شد خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. خیلی دیر آمد ساعت ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_سه جواب دادم نیازی نیست زود برگردی. چند ساعتی پیش پدر و مادرت بمون. ساعت شش بود که رفت. تا از خانه خرج شد خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. خیلی دیر آمد ساعت یازده را هم رد کرده بود که آمد. فهمیدم عمه خیلی ناراحتی کرده. تا رسید ...

۲۶ دقیقه پیش
4K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_دو کنند. ولی نشد حتی بعضی هابا حرف هایشان نمک روی زخمم پاشیدند. فهمشان این بود که چون حمید من را دوست ندارد راضی شده برود سوریه می گفتند جای تو باشیم نمیزاریم بره. ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_دو کنند. ولی نشد حتی بعضی هابا حرف هایشان نمک روی زخمم پاشیدند. فهمشان این بود که چون حمید من را دوست ندارد راضی شده برود سوریه می گفتند جای تو باشیم نمیزاریم بره. اگر تو رو دوست داشته باشه می مونه نمی دانستند من و حمید واقعا عاشق ...

۲۷ دقیقه پیش
4K
#رمان_بادت_باشد #پارت_دویست_و_یک حمید می‌گفت: سری قبل که تنها رفتم کربلا نشد برات چادر عروس بخرم. این سری باهم بریم با انتخاب خودت بخریم. اعتبار گذرنامه هایمان تمام شده بود. چند روزی درگیر ارسال مدارک برای ...

#رمان_بادت_باشد #پارت_دویست_و_یک حمید می‌گفت: سری قبل که تنها رفتم کربلا نشد برات چادر عروس بخرم. این سری باهم بریم با انتخاب خودت بخریم. اعتبار گذرنامه هایمان تمام شده بود. چند روزی درگیر ارسال مدارک برای تمدید گذرنامه شدیم. همهٔ کارها را انجام دادیم، ولی وام ما جور نشد. انگار قسمت ...

۲۹ دقیقه پیش
5K
۳۲ دقیقه پیش
5K