نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خب رفتن و همه چی به خوبی گذشت... مرضیه رو هم تا همین یک ساعت پیش نگه داشتم😁😌... مرضیه طفلی کلی خسته شد خیلی ممنونشم ک امشب موند و همه پذیرایی ها رو اون انجام ...

خب رفتن و همه چی به خوبی گذشت... مرضیه رو هم تا همین یک ساعت پیش نگه داشتم😁😌... مرضیه طفلی کلی خسته شد خیلی ممنونشم ک امشب موند و همه پذیرایی ها رو اون انجام داد حتی چایی هم اون اورد.... و هیچگونه پذیرایی جز تعارفات سر میز شام نداشتم... ...

دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم . دوست دارم . ولی تو دلم غوغایی بود . نفس کشیدن برام سخت شده بود ‌ . مادرش همون ...

دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم . دوست دارم . ولی تو دلم غوغایی بود . نفس کشیدن برام سخت شده بود ‌ . مادرش همون غذای ساده رو هزار بار به هانیه تعارف کرد ! ولی یک بار هم به ...

لبخندی به صورتم اوردم وگفتم : سلام مامان جان ‌. زحمت افتادین! دستش رو دراز کرد سمتم و باهام دست داد و گفت : سلام . نه کاری نکردم ‌ بفرما داخل ! حتی اجازه ...

لبخندی به صورتم اوردم وگفتم : سلام مامان جان ‌. زحمت افتادین! دستش رو دراز کرد سمتم و باهام دست داد و گفت : سلام . نه کاری نکردم ‌ بفرما داخل ! حتی اجازه نداد ببوسمش! این چطور مادریه!؟ پدرش از نیم پله هایی که پذیرایی رو از طبقه ...

برومند فکر میکرد چون مامان من دعوتش کرده ، مامان اونم موظفه همین کار رو بکنه ! هر چی بهش میگفتم لازم نیست و این کارا دل بخواهیه، گوشش بدهکار نبود ! دقیقا هفته ی ...

برومند فکر میکرد چون مامان من دعوتش کرده ، مامان اونم موظفه همین کار رو بکنه ! هر چی بهش میگفتم لازم نیست و این کارا دل بخواهیه، گوشش بدهکار نبود ! دقیقا هفته ی بعد پنجشنبه شام خونه ی مادرش دعوت شدم ! انزجارم از رفتن به خونشون به ...

برومند با سرِ پایین افتاده گوش میداد . اخر سر، سرش رو بالا آورد و گفت : خیالتون راحت عمو جان. من ارغوان رو بیشتر از چشمام دوست دارم . نگران نباشید ‌ . عمو ...

برومند با سرِ پایین افتاده گوش میداد . اخر سر، سرش رو بالا آورد و گفت : خیالتون راحت عمو جان. من ارغوان رو بیشتر از چشمام دوست دارم . نگران نباشید ‌ . عمو چند ضربه آروم و مردونه به بازوی برومند زد و منو تو بغلش گرفت . ...

*شیلان* شیلان: مراسم حنابندان خونه عروس بود که شهر بودن وخونشونم بزرگ بالای حیاط رو چادر زده بودن وکلی تزئیین کرده بودن همه لباس محلی پوشیده بودن با شیطنت هیرسا رو نگاه می کردم که ...

*شیلان* شیلان: مراسم حنابندان خونه عروس بود که شهر بودن وخونشونم بزرگ بالای حیاط رو چادر زده بودن وکلی تزئیین کرده بودن همه لباس محلی پوشیده بودن با شیطنت هیرسا رو نگاه می کردم که داشت بدجوری دلبری می کرد وبا دخترا خوش بش می کرداحساس حسادت داشتم واینم باعث ...

*شیلان* شیلان : بعد از نهار نشستیم دور هم هیرسا وامید داشتن حرف می زدن منو هانیه هم یواش یواش حرف می زدیم هانیه : باداداشی چطوری دعوا هم می کنید - دوهفته از اومدنم ...

*شیلان* شیلان : بعد از نهار نشستیم دور هم هیرسا وامید داشتن حرف می زدن منو هانیه هم یواش یواش حرف می زدیم هانیه : باداداشی چطوری دعوا هم می کنید - دوهفته از اومدنم هم نشد قهرکردیم تا الان هانیه : شوخی نکن - جدی میگم هانیه : بابا ...

*شیلان* شیلان: هانیه : اره همونجا کادوش کرد ورفت حالا من چی کادو می دادم به هیرسا بد بود همه کادو می دادن من کادو ندم شب شد وهانی انقدر هیرسا رو بالا نگه داشت ...

*شیلان* شیلان: هانیه : اره همونجا کادوش کرد ورفت حالا من چی کادو می دادم به هیرسا بد بود همه کادو می دادن من کادو ندم شب شد وهانی انقدر هیرسا رو بالا نگه داشت تا یه تزئین کوچیک انجام دادیم لباس قرمز عروسکیمو پوشیده بودم وچندتا هم بادکنک دستم ...

*شیلان* شیلان: هانیه در رو با شتاب باز کرد وگفت : بیا دیگه منتظر تو هستیم - اومدم از پله های بیرونی رفتیم پایین پسراهم نشستن تو ماشین ورفتیم طرف باغ زودم رسیدیم چون فاصله ...

*شیلان* شیلان: هانیه در رو با شتاب باز کرد وگفت : بیا دیگه منتظر تو هستیم - اومدم از پله های بیرونی رفتیم پایین پسراهم نشستن تو ماشین ورفتیم طرف باغ زودم رسیدیم چون فاصله اش با خونه زیاد نبود پیاده شدیم عصر بود وهوایکم خنک شده بود - وییی ...

فصل سرما که شروع میشد غصه عالم و آدم رو دلم مینشست... آخه یکم باد سرد به صورت و پهلوهاش میزد سریع سرما میخورد... وقتایی که میخواست بره بیرون انقدر بهش میگفتم لباس گرم پوشیدی؟دستکش؟شال ...

فصل سرما که شروع میشد غصه عالم و آدم رو دلم مینشست... آخه یکم باد سرد به صورت و پهلوهاش میزد سریع سرما میخورد... وقتایی که میخواست بره بیرون انقدر بهش میگفتم لباس گرم پوشیدی؟دستکش؟شال گردن؟ جوراب ضخیم؟؟ که دیگه خسته میشد و داد میزد آره،آره،آره به خدا همه چی ...

آرامشی داره صدات که دردمو کم میکنه چیزی بگو حرفهای تو بد جوری خوبم میکنه تو طر ف من باش من، عشقمو ثابت میکنم صد بار برگردم عقب، باز انتخابت میکنم اگه میخوای برو ولی، ...

آرامشی داره صدات که دردمو کم میکنه چیزی بگو حرفهای تو بد جوری خوبم میکنه تو طر ف من باش من، عشقمو ثابت میکنم صد بار برگردم عقب، باز انتخابت میکنم اگه میخوای برو ولی، وقتی من اینجا نیستم!!! من خونه باشم شک نکن، بازم جلوت وا می ایستم قبول ...

رفته بودیم یه فست فودی ، یه جای دنج رو انتخاب کردیم واسه نشستن، روی میز کناریمون یه گلدون کوچولو بود که نظرمو به خودش جلب کرد، بهش خیره شده بودم خیلی دوست داشتم پشت ...

رفته بودیم یه فست فودی ، یه جای دنج رو انتخاب کردیم واسه نشستن، روی میز کناریمون یه گلدون کوچولو بود که نظرمو به خودش جلب کرد، بهش خیره شده بودم خیلی دوست داشتم پشت اون میز میشستیم به خاطر اون گلدونه کوچیکه، اما اون میز رزرو شده بود، تو ...

‍ @HalamBaToKhobe ✨ 🍃 🍂 💟 🍃 🍂 💟 🍃 🍂 🌺 #قرارروزانه 💞 منو همسرم برای هر وعده غذا یه اسم خوشگل گذاشتیم مثلا ناهاربوس💋 پلو یا شام بغل👩 ‍❤ ️‍💋 ‍👩 پلو و ...

‍ @HalamBaToKhobe ✨ 🍃 🍂 💟 🍃 🍂 💟 🍃 🍂 🌺 #قرارروزانه 💞 منو همسرم برای هر وعده غذا یه اسم خوشگل گذاشتیم مثلا ناهاربوس💋 پلو یا شام بغل👩 ‍❤ ️‍💋 ‍👩 پلو و قبل و بعد از صرف ناهار و یا شام انجامش میدیم... و قول دادیم تحت ...

خیلی جالبه واقعا ... بعضی آدما همیشه ازت طلبکارن ... همیشه نق می زنن که نیستی که بی معرفتی ... حتی وقتی هستی ... دوست دارن همیشه تو رو بدهکار بدونن ... همین آدما اگر ...

خیلی جالبه واقعا ... بعضی آدما همیشه ازت طلبکارن ... همیشه نق می زنن که نیستی که بی معرفتی ... حتی وقتی هستی ... دوست دارن همیشه تو رو بدهکار بدونن ... همین آدما اگر جای تو باشن و مشغله ی تو رو داشته باشن چه جوری خواهند بود ...

روبروی همیم بازم مثه قدیم یه قوه ی تلخ رو میز که نداره طعمی شروع کن بگو تو هم حال منو داری یا که نه خیلی خوب و سر حالی

روبروی همیم بازم مثه قدیم یه قوه ی تلخ رو میز که نداره طعمی شروع کن بگو تو هم حال منو داری یا که نه خیلی خوب و سر حالی

داشتیم شام میخوردیم که غذا پرید تو گلوم آب سر میز نبود رفتم آب بخورم تو آشپزخونه، بابام:پارچ آب رو هم با خودت بیار مامانم:سس سالاد هم بیار خواهر بزرگه:ببین تو یخچال سبزی هم داریم؟ ...

داشتیم شام میخوردیم که غذا پرید تو گلوم آب سر میز نبود رفتم آب بخورم تو آشپزخونه، بابام:پارچ آب رو هم با خودت بیار مامانم:سس سالاد هم بیار خواهر بزرگه:ببین تو یخچال سبزی هم داریم؟ خواهر کوچیکه:میشه برام نون بیاری داداش کوچیکه:برام یه کم برنج بیار خفه شدن من به ...

من یک داستان بگم یه بار تو مدرسه زنگ آخر اونم کلاس پرورشی که همه میدونید چرت ترین کلاس نیم ساعت اول رو نشستم بعد دیدم نمیشه خیلی گشنمه شانس خوب منم پیتزا فروشی سرکوچه ...

من یک داستان بگم یه بار تو مدرسه زنگ آخر اونم کلاس پرورشی که همه میدونید چرت ترین کلاس نیم ساعت اول رو نشستم بعد دیدم نمیشه خیلی گشنمه شانس خوب منم پیتزا فروشی سرکوچه مدرسه بود پیش خودم گفتم تا پایان کلاس نیم ساعت مونده میرم یک ربعشو یک ...

تو شمال شهر و یه جای لرد نشین یه شهری تو آمریکا ،یه قنادی باز شد ..فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن ،یه ...

تو شمال شهر و یه جای لرد نشین یه شهری تو آمریکا ،یه قنادی باز شد ..فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن ،یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه سنت پیدا کرد و گذاشت ...