ویژه کنید
عکس و تصویر دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم ...

دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم...


دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم . دوست دارم .
ولی تو دلم غوغایی بود . نفس کشیدن برام سخت شده بود ‌ .
مادرش همون غذای ساده رو هزار بار به هانیه تعارف کرد ! ولی یک بار هم به من نگفت !
سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود این بود که هانیه برای کمک به چه چیزی اومده بود که انقدرم منت گذاشت؟
بهناز به من مثل جنایتکارا نگاه میکرد ! دلم میخواست پاشم قاشقی که توی دهنشه رو هل بدم بره تو حلقش خفه شه ‌. عین مادرش نچسبه ! زشتم هست اخه ! آدم رغبت نمیکنه تو صورتش نگاه کنه ! انقدرم که میخوره ، از مامانش چاق تره ! برای همین سیزده سالشه و بزرگتر نشون میده !
با احساس حرکت چیزی روی پام سیخ نشستم! نکنه سوسک باشه ! قشنگ داشتم قبض روح میشدم ! نگاهی کردم که ای کاش نگاه نمیکردم ‌ . ای کاش سوسک بود !
پای هانیه بود که داشت سعی میکرد پای برومند رو پیدا کنه و لمسش کنه اما پاهای برومند عقب بود اشتباهی زده بود به پای من !
این دیگه آخرش بود ! وقیح !
پوزخندی گوشه ی لبم نشوندم و گفتم: هانیه جون وقتی می ایستی ، انقدر نشون نمیده پاهات بلنده که پیش خودت نتونی نگهشون داری!
در جا رنگش سفید شد . حتی زیر اون همه ارایشم معلوم بود ! به تته پته افتاد ! + نه ! چیزه ! یکم خسته شدم ، گفتم خستگی در کنم ارغوان جون ‌ .
جوابشو ندادم ‌ . برومند پرسشگر نگاهم میکرد و مامانش خصمانه!
آروم اما خشن کنار گوش برومند گفتم : شامت که تموم شد بی معطلی منو میرسونی خونه !
نگاهی به بشقاب دست نخورده ی غذای من کرد و ترسیده از لحنِ خشنِ من ، فقط سرشو به معنی باشه تکون داد.
نگاه بدی به هانیه انداختم . و فورا بعد از پدر برومند که از مهری خانم بابت غذا تشکر کرد و بلند شد ، از جام پا شدم. یه راست رفتم تو اتاق برومند لباس پوشیدم و اومدم بیرون .
برومند سوئیچ به دست به مامانش توضیح میداد که باید قبل از ساعت ده منو برسونه خونه .
پدرش رو گرم بوسیدم و ازش خداحافظی کردم ‌ بهناز خیکی همچنان داشت غذا میخورد . با مادرش و هانیه حتی دست هم ندادم ‌ . خداحافظ سردی گفتم جلوتر از برومند ز پله ها اومدم پایین. از اون خونه حتی بدون اینکه لیوانی آب بخورم اومدم بیرون ! هوای سرد که به صورتم خورد تازه راه نفسم باز شد. ناخودآگاه قطره اشکی از چشمم اومد! دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود ! مثل سیل روی گونه هام روون شده بودن .
دلم خونمونو میخواست. مهربونی مامانمو! ادب و شخصیت بابامو! اهمیت دادنای شهریارمو. خونه ی با محبتمونو!

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...