ویژه کنید
عکس و تصویر دکتر با هر قدمی که بر میداشت، آمپول و تست میکرد تا ببینه درسته یا ...

دکتر با هر قدمی که بر میداشت، آمپول و تست میکرد تا ببینه درست...



دکتر با هر قدمی که بر میداشت، آمپول و تست میکرد تا ببینه درسته یا نه؟
خوبی گفت و نزدیک دختر رفت. آمپول و روی میز عسلی کوچیک کنار تخت گذاشت و خودش ایستاد و محکم تر دستای دختر و بست.
طناب رو محکم تر دور پاش پیچید. همه ی این ها فقط و فقط برای نجات جون خودش بود. نه دختر!
دکتر پوزخندی زد و اون جیغ بلندی کشید.
جیغی که باعث شد دور تا دور اون اتاق سفید و بی روح بپیچه.
زیر لب زمزمه کرد: خودت داری کارو سخت تر میکنی.
دختر صورتشو با انجار جمع کرد و با بغض داد زد: من خودم. بخدا خوبم. قرص و بخورم خب میشم. اصلا خودم خسارت اون صندلی چوبی که شکستم و میدم فقط این کارو نکن. خواهش میکنم.
بی توجه به التماسای دختر آمپول و برداشت و گفت: من وقتی اومدی اینجا بهت گفتم نباید از دستوراتم سرپیچی کنی. سر اون پرستار و شکوندی.
صندلی زیر پای نگهبان و شکستی تا فرار کنی. اما حالا بدون اینبار اگه اینکارو بکنی....
با جیغی که زد دکتر نتونست حرفشو کامل بزنه: قسم میخورم. قسم میخورم دیگه اینکارو نکنم. فقط بزار برم. بزار برم.
با گفتن دیگه دیره دستشو روی قفسه ی سینه ی دختر گذاشت. دختر محکم تکون خورد. جوری که پایه های تخت شروع کرد به تکون خوردن.
بلند جیغ میزد. انگار فکر میکرد با این کارش باعث میشه که دکتر کارشو انجام نده.
آمپول و برداشت. دست دخترو گرفت و محکم آمپولو فرو کرد توی دست دختر که لحظه ای نفسش رفت.
دیگه جیغ نزد. اروم بود. دیگه تکون نخورد. شاید مرده بود.
با چشمای بغض دار و سبز رنگش به دکتر خیره شد و گفت: ا..ازتون...مت..نفرم.
دکتر پوزخندی زد و گفت: خوبه. چون ماهم عاشق همچین مریض دیوانه ای نیستیم.
نزدیک در رفت و قبل از رفتنش گفت: بهتره دفعه ی بعدی اروم تر باشی. چون اونموقع دیگه از آمپول خبری نیست. یک راست میری اتاق مخفی خانوم پارک آچــــا.
آچا،چشماشو با درد بست و اشک از گوشه ی چشماش میریخت روی متکای سفید رنگ.
دستش خونی شده بود و هیچ پارچه ای نبود تا ببندش.



از خواب پرید و شورع کرد به نفس نفس زدن. قلبش دیوانه بار خودشو به دیوار روبه روش میکوبید و سرش درد میکرد.
بلکی از روی تخت پایین پرید جلوی پاهاش ایستاد. از روی تخت بلند شد و افتاد روی زمین. با حرص اهی گفت و دنبال بسته ی قرص گشت.
روی میز آرایش بود. به سرعت به طرفش رفت و یکدونه از اون و برداشت.
بعد از خودنش با یاد آوری خوابش بغضی کرد و بسته ی قرص و به دیوار کوبید.
+ لعنتــــــــــی.
دستشو روی سرش گذاشت و زمزمه کرد: اونا منو قرصی کردن. اونا مجبورم کردن قرص بخورم. من سالم بودم. به خدا سالم بودم.

اما...چه کسی راز این دختر بیست و دو ساله رو میدونست؟
چه کسی میدونست چرا این دختر اینقدر بی احساس شده؟


#میخوای_منو_بکشی؟ #پارت_یازده

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...